محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

سکوت، حکمت و حکومت

یک: در کتاب ها و آموزه های اخلاقی بابی هست به نام «صمت» که می آموزد سکوت بهتر از سخن گفتن و دروازه ورود به حکمت است که «الصمت باب من ابواب الحکمة».

آلدوس هاکسلی که روزگاری رمان نویس و نمایشنامه نویس و شاعر بود و از اواسط عمر به سنت عارفان گرایش یافت و کتابی نوشت با عنوان «فلسفه جاودانه»؛ به نقل از مولینوس (کشیش و عارف اسپانیایی) سه مرتبه سکوت را از یکدیگر تمیز می دهد: «سکوت دهان، سکوت ذهن و سکوت اراده.
اجتناب از سخن لغو دشوار است.
خاموش ساختن ورّاجیهای حافظه و تخیّل بسیار دشوار است.
دشوارتر از همه آرام کردن آوای تمنّا و ندای نفرت در ساحت اراده است»(ترجمه مصطفی ملکیان).

دو: سال هشتاد ویک، دادستان کلّ وقت کشور در زندان اوین به دیدار اکبر گنجی رفت (روزنامه نگاری که در پیشگاه ولایت جائر، سکوت را به سهم خود شکسته بود و مدام می نوشت و نقد می کرد) و به او توصیه کرد که به نصائح علمای اخلاق توجه و کمی سکوت را تمرین کند تا به حکمت راه یابد.
در آن روزها یادداشتی با عنوان «عیار نقد، عیار سکوت» در روزنامه نوروز نوشتم که جای سکوت کجاست و مقام سخن کجا؟ تا به یاد آیت اللهِ دادستان بیاورم که نصیحت او در جای خود نبود و آن کس که باید به دنبال حکمت بگردد حکومت است نه روزنامه نگاری که به جبر زندان به سکوتش وا داشته اند. محسن میردامادی مدیر مسئول روزنامه (که هفت ماه است اسیر انفرادی اوین شده) بعد از خواندن آن یادداشت نکته ای با این مضمون گفت که: همه مفاهیم معنوی را به لجن کشیده اند و ممنون از اینکه از یکی از گوهرهای معرفت (صمت) دفاع کرده ام.
حالا نزدیک هشت سال از آن روزها می گذرد؛ آقای خامنه ای بر منبر ولایت نشسته و توصیه به «حکمت و بصیرت» می کند و تئوریسین جبّاریّت، آقای مصباح یزدی در جمع فرماندهان سپاه، درس اخلاق می دهد و خطر «حسادت» را گوشزد می کند تا شاید بتوانند همه عظمت این جنبش دادخواهی را به بی بصری و حسودی تقلیل دهند.
جای ملا احمد و ملا مهدی نراقی و همه عالمان اخلاق، خالی که ببینند روحانیان و وارثان سنت اخلاقی و عرفانی شیعه چه بر سر آن مفاهیم بلند آورده اند.

سه: حکومت ایران سالیان درازی ست که گرفتار «بحران حکمت» است و اگر به هر سه مرتبه ی سکوت پناه نبرد دروازه ی حکمت به روی او گشوده نخواهد شد و جز به تباهی راه نخواهد برد.
سکوت دهان: روحانیان حاکم و در صدر آنها مقام رهبری از آفتِ کثرتِ خطبه و خطابه رنج می برند. دهان را به هر مناسبتی به خشم و خشونت باز کردن و مردمان را مهدور الدّم و محارب و فتنه گر و گوساله و بزغاله خواندن همه و همه از آفاتِ سخن گفتن بسیار و بیمار است که نه تنها بر دوری مردم از حکومت دامن می زند که باقی مانده ی آبرو و اعتبار روحانیان را نیز به باد خواهد داد.

سکوت ذهن: فهم بهتر نظرات «دیگران»، مسبوق به فهم بهتر ادلّه و مقدمات آنهاست. مقام رهبری ناچار است به جای ادامه فعالیت مستمر ذهن توطئه اندیش خویش و تولید نظریه های موهومی چون تهاجم، شبیخون و ناتوی فرهنگی، خود را امام علی پنداشتن و دیگران را اصحاب جمل و صفین خواندن، مدتی «وراجیهای حافظه» اش را از دسترنج نظریه پردازان جباریّت خالی کند و با تمرین «سکوت ذهنی» به شیوه های تازه ای برای «سخن گفتن ذهن» روی آورد؛ هر چند ترکِ اعتیاد به تخیّل و ورّاجی ذهن، کاری ساده نیست اما کافی ست باور کند که به استراحت ذهنی نیاز دارد.
اگر نیوتن، آنالیز و سنتز را برای رفتن از آثار به مبادی و باز آمدن از مبادی به آثار، پیش روی جستجوگرانِ شناختِ اعیان و واقعیت ها نهاد، در شناختِ آراء دیگران نیز چنین روشی به حکمت نزدیک تر است. فهم بهتر ادعاهای دیگران نه تنها به قبول ادعا بلکه به درک و همدلی بیشتر با آن مدعا خواهد انجامید.
حاکمان بی حکمتِ جمهوری اسلامی به جای این حجم انبوه از «سخنرانی ذهن» باید پالایش و سکوت ذهن را تمرین کنند و فهم کردن را بیاموزند.

سکوت اراده: زکاتِ قدرت، مدارا با دگراندیشان و دگرباشان است و مراقبت بر پرداخت این زکات، جز با مهار «اراده سرکوب» میسر نیست.
سپاه پاسداران ابزار اراده رهبری ست که هم تمنای قدرت مطلقه ی او را ارضاء و هم عطش نفرت او را سیراب می کند و دهها شهید و هزاران اسیر و مجروح ماههای اخیر گواه صادقی بر این مدعاست .
دخالت دادن نظامیان در اداره کشور (که حتی با وصیّت آیت الله خمینی که مدعی پیروی اش هستند نیز منافات دارد) علتی جز تنفیذ اراده ولایت فقیه ندارد.
رهبری باید با تمرین «سکوت اراده» به نظامیان رخصت دهد تا از نهاد ریاست جمهوری و همه ارکان نظام، بیرون آمده به پادگان های شان بازگردند، «تا هوا تازه شود» و نهادهای مدنی، آرامش و امید و شادی را به فرهنگ، سیاست، امنیت و اقتصاد این خاک بلا دیده بازگردانند.

سکوت، رمز بازگشتِ حکمت به کالبد فاسد حکومت است.

Advertisements

پنج خیمه تا امام عشق

تقدیم به دو پیرمرد:
حبیب بن مظاهر و آیت الله منتظری
***

یک: حرامیان در حرم

کاروان فرزندان پیامبر، آرام آرام به کوفه نزدیک می شود.

فرستادگان ولایت اموی نیز آرام آرام به کاروان نزدیک می شوند.

اسب های خسته و سواران خسته تر…

اسب های تشنه و سواران تشنه تر…

امیر قافله، تاب خستگی و تشنگی دشمنانش را نیز ندارد:

– مشک ها را بیاورید و سواران و اسبها را سیراب کنید!

کمی که آرام می شوند لب به سخن می گشایند و از سقا می پرسند:

– به کجا می روید؟

– به کوفه

– نمی توانید!

– ناخوانده نیستیم؛ با هجده هزار دعوت نامه آمده ایم!

– ما از دعوتنامه های تان خبری نداریم؛ همین بس که ولیّ امر مسلمین، به شما اجازه ورود به کوفه را نداده است؛ یا دست های خود را برای بیعت آماده کنید یا شمشیرهاتان را برای جنگ!

– عقبة بن سمعان، خورجین های نامه را به شما نشان می دهد… ما برای جنگ نیامده ایم و برای بیعت نیز هم! کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمی کند؛ او خون انسان را به آسانی می ریزد و حرمت اوامر و نواهی الهی را می شکند، پس اگر راهی به کوفه نیست بگذارید به مدینه باز گردم…

– راه سومی نیست؛ ما از آن کسان نیستیم که این نامه‌ها را به تو نوشته‌اند؛ به ما امر کرده اند که هرگاه تو را دیدیم از تو جدا نشویم مگر آنکه تو را نزد عبید الله بن زیاد ببریم…
– صدای امیر قافله، کوتاه می شود و صدای فرستاده ولایت اموی بلندتر که: ای حسین! به خدا قسم اگر بجنگی کشته خواهی شد!

و می شنود: مرا از مرگ می‌ترسانی؟ آیا گمان می‌کنی اگر مرا بکشید خاطرتان آسوده خواهد شد؟ اشتباه می‌کنید!

کتاب «ارشاد شیخ مفید» داستان را ادامه می دهد، اما چندان نیازی به خواندن ادامه اش نیست، هست؟

داستان از همیشه روشن تر است!

سخن این نیست که میان امیر قافله و «ولایت أموی» دعوایی ست که با مذاکره قابل حل است؛

کسی بر منبر رسول الله نشسته و به نام او بر امت او ظالمانه حکم میراند و اینک از حسین می خواهد که صورتی تازه از ولایت رسول الله را به رسمیت بشناسد!

صورتی که در آن می توان نماز خواند و دروغ نیز گفت.

می توان قرآن تلاوت کرد و انسان را نیز کشت.

می توان امیر مومنان بود و بر رنج آدمیان خندید.

حسین حاضر است تا دعوت میزبانان پشیمانی که گرفتار ترس و شک و تعلّق اند را ندیده بگیرد و به مدینه بازگردد؛ اما حاضر نیست صورتی تازه از «اسلام رحمت و عدالت» را به رسمیت بشناسد و می گوید: «نه تنها من که مثل من نیز با مثل یزید بیعت نمی کند»

مگر میان این کاروان که به اجبار، ره به کربلا می برد با کاخ نشینان أموی چه تفاوتی هست؟ مگر نه اینکه هر دو به یک آیین، نماز می گذارند و به رسالت یک پیامبر شهادت می دهند؟

و همه ی داستان، همین جاست: تفاوت «مثل من» با «مثل یزید»!

بگذار أمویان، «ولیّ امر مؤمنان» بمانند، اما تاریخ به یاد داشته باشد که فرزند پیامبر با او بیعت نکرده است!

بگذار حسین در مدینه، خانه نشین باشد اما تاریخ بداند که هر که بر منبر پیامبر، بالا و پایین می رود مسلمان نیست!

بگذار کاروان راه به مذبح کربلا کج کند و به مسند خلافت کوفه نرسد!

مگر نه اینکه آدمی به خاک آبرو می دهد؟

بگذار یک خیمه ی سوخته به کاخ برافراشته بیارزد!

بگذار پرچم حرم، دست حرامیان باشد؛ مگر نمی توان به کربلا رفت و به خاک، آبرویی تازه داد اما به صورتی وارونه از اسلام رضایت نداد؟

بگذار یک محرم الحرام بر حرامیان خوش باشد؛ مگر نمی توان هزار محرّم را بر آنها حرام کرد؟

این وعده ی خداست که حرم بندگان او، تابِ حرامی ندارد!

بگذار این محرّم نیز بگذرد!

***

دو: سیاره رنج

به روایت «مقتل خوارزمی» روز چهارشنبه دوم محرم سال 61 هجری، کاروان به كربلا می رسد؛ امیر قافله برای یاران خود خطبه‌ می خواند و از کسانی گلایه می کند که «برده ی دنیایند و دین را بازیچه ی دنیا کرده اند».

سپس از همراهان می پرسد: آیا اینجا كربلاست؟

می شنود آری و می خواند: خدایا به تو پناه می برم از رنج و بلا!

همه فرود می آیند و بارها را كنار فرات می گشایند…

اندکی بعد صدای امیر قافله به گوش «جون» غلام ابوذر غفاری می رسد که با بغضی غریب شعر می خواند: یا دَهر افّ لکَ مِن خلیل…

و چنین شد که کربلا از یک نام و سرزمین، فراتر رفت و به تقدیر محتوم آزادی و آزادگی تبدیل شد که نه تنها حسین بن علی و همراهان او، که هر کس عزّت را بر ذلّت ترجیح دهد و آزادگی را برگزیند زمین برایش «سیاره رنج» می شود و مگر نه اینکه متاعی به عظمت حرّیت وکرامت را به بهایی اندک نمی دهند؟

این صدای علی بن ابی طالب است که فرزندش را آرام نمی گذارد:

آیا به این قانع باشم که مرا امیر مومنان بخوانند اما در رنجهای شان شریک نباشم و در بی رحمی زندگی همراه و پناه شان نمانم؟ (نامه 45 نهج البلاغه)

میان دانایان به اسرار هستی با خداوند عهدی ست که بر سیری ناپذیری ظالمان آرام نگیرند!

آنان خوب می دانند که اگر از سر عافیت طلبی پا بر عهد شان گذارند «هستی»، آنان را آرام نمی گذارد و تا به بلایی کربلایی نیازماید رهای شان نمی کند!

یکماه پیش از آن که قافله پا در راه گذارد نیز امیر قافله در نامه ای این راز را بر بنی هاشم برملا کرده بود:

من لحق بی منکم استشهد و من تخلّف عنی لم یبلغ الفتح… (مقتل ابن طاووس)

آن کس که با من بیاید به شهادت می رسد و آن کس که نیاید به «فتح» نخواهد رسید.

در ادبیات عرب، میان فتح و «نصر» تفاوت تأمل برانگیزی ست!

حسین بن علی در کربلا شکست خورد و به «نصر» و پیروزی نرسید، اما کربلا را تا ابد فتح کرد.

از آن روز دیگر کربلا شهری در میان شهرها نبود؛ آنانکه راه شام عافیت را بر کربلای محنت، ترجیح می دهند تا از بلا در امان بمانند به فتح نمی رسند و آنان که به فتح نرسند درهای آسمانِ «انتخاب» را به روی شان نمی گشایند (و به اشارت ظریف سوره اعراف: لا یفتح لهم ابواب السما).

سعادت از آنِ کسی ست که خود، کربلای خویش را انتخاب کند وگرنه «سیاره رنج» برای او رنجی ناگزیر را رقم خواهد زد.

***

سه: میان مرگ و زندگی

مقتل ها را که ورق می زنم پر است از سخن گفتن درباره ی مرگ!

امیر قافله به همراهانش وعده ی «رفتن» می دهد و می پرسد: از مرگ نمی هراسید؟

گاهی می پرسد: درباره مرگ چگونه می اندیشید؟

وقتی قاسم بن الحسن نوجوان قافله، آماده ی رفتن به معرکه می شود صدای عمویش را می شنود که از او درباره ی شهادت می پرسد و پاسخ می دهد:

شهادت برایم از عسل شیرین تر است…

وقتی به همراهان می گوید: «هر که می خواهد بازگردد! آخر این راه، شهادت است»

می شنود: ما بدون تو برای چه زنده بمانیم؟

پس در کلمات کاروان حسین بن علی، زندگی کجاست؟

آیا آنها مرگ را بیش از زندگی دوست دارند؟

آیا از کِلکِ خیال انگیز حیات، آن همه بی بهره اند که شوق مرگ بیش از شور زندگی بر جان شان نشسته است؟

راز این عید قربانی که در راه است چیست؟

جهان را جانی ست که اگر نباشد این کالبد بی روح جز به کار زیستنی حیوانی نمی آید.

عشق، جانِ جهان است و آدمی اگر بهانه ای عاشقانه برای زیستن نداشته باشد حتی اگر نفس بیاید و برود باز هم مرده است و راز اشتیاق قافله به مرگ همین جاست!

راز شجاعت و نترسیدن شان همین جاست!

ولایت أموی آمده است تا پیوند میان حسین و انسان را پاره کند و حسین به پای انسان ایستاده است تا مبادا از بهشتِ کلمات محمد مصطفی، جهنمی بسازند و انسان بسوزند و بر این «انسان سوزی الهی» جشن بگیرند!

حسین در ساحتِ «أمن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» مرگ را درمان اضطرار خود یافته است وقتی تاوانِ زنده ماندنش، رضایت به تباهی انسان است.

اینک یاران حسین که این راز را دریافته اند نمی توانند تن های خود را با تنهایی حسین بن علی زنده نگهدارند.

عشق به حسین برای آنها عشق به زندگی ست، عشق به انسان است!

مرگ تلخ است اما اگر تنها راه زندگی باشد چه؟

تن عزیزست اما اگر جان را از آن بستانند چه؟

قاسم بن الحسن راست می گوید؛ آنجا که حسین، میان انسان و زندگی، انسان را انتخاب می کند چرا باید میان انتخاب حسین و زندگی تردید کرد؟

مرگ این قافله، شور زندگی ست،

انتخاب امام عشق، انتخاب زندگی ست.

هیچ اندیشیده ای که چرا چنین مرگی را «شهادت» خوانده اند؟

خواجه این راز را دریافته و رندانه پاسخ داده است که:

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

***

چهار: تردید

آورده اند که: «زهیر بن قین» نمی خواست همسفر قافله باشد.

از مردان شجاع و نامدار قبیله خود بود؛ یزید را می شناخت که به نام خدا بر بندگانش چه ستم ها می آورد و دوست داشت حسین را که بر میراث مهر و عدل رسول الله پا می فشارد؛ با اینهمه اما در همراهی با حسین بن علی تردید داشت.

در بازگشت از مراسم حجِ آن سال با قافله، هم مسیر شد اما فاصله اش را حفظ کرد تا مبادا با امیر قافله بنی هاشم رو به رو شود!

هرگاه کاروان حسین بن علی توقف می‌کرد، او به راه می افتاد و هر گاه کاروان به راه می افتاد او می ایستاد تا ناگهان به اضطرار، همزمان ایستادند؛ هم امیر، هم زهیر…

فرستاده ای بر خیمه زهیر ایستاد و خبر داد که حسین بن علی را با تو سخنی ست!

زهیر تردید داشت حتی به دیدار او برود چه رسد به اینکه سخن اش را بشنود… غرق در انتخاب رفتن یا نرفتن، ناگهان همسرش تردیدش را برآشفت: «سبحان الله! فرزند پیامبر، کسی را به دنبالت فرستاده و تو را فرا خوانده و تو از رفتن خودداری می کنی؟! چه می‌شود اگر نزد او بروی و سخن او را بشنوی؟»

زهیر از جا برخاست و قدمهای تردید را روانه خیمه حسین بن علی نمود… در هیچ کتابی نیامده است که در خیمه، میان امیر و زهیر چه گذشت اما همه راویان کربلا آورده اند که وقتی زهیر از خیمه بیرون آمد خندان و آرام بود… نزد همسرش بازگشت، در نگاه تحسین آمیز او وداع کرد، خیمه خود را برچید و به قافله پیوست!

مقتل ها را ورق می زنم تا به روز دهم برسم و سرنوشت زهیر را بخوانم؛

نوشته اند که همسرش از دور معرکه جنگ را نظاره می کرد و می دید زهیرش را که چگونه رجز می خواند و شمشیر می زند و نمی گذارد جنگجویی از سپاه خلیفه مسلمین به امامش نزدیک شود.

ظهر روز واقعه، زهیر از اسب به زمین می افتد؛ هنوز گرد و غبار معرکه، پیکر زهیر را به چشم های همسرش نشان نداده بود که بانو غلامش را خواست و به او پارچه ای داد تا خود را به معرکه برساند و پیکر زهیرش را در آن بپیچد… اما غلام هنوز به معرکه نرسیده بود که حسین بن علی خود را به زهیر رساند!

بانو و فرشتگان با هم تماشا می کردند مردی را که بر پیکر زهیر دست به آسمان برداشته و زهیر را به خدا می سپارد…

مقتل را می بندم و از خود می پرسم: زهیر، آن همه تردید چگونه سوزاند؟

اگر زهیر در ستمگری یزید و عدالت حسین تردید نداشت چرا در بازگشت از حج، قدمهایش می لرزید و از حسین می گریخت؟

تردید یا زاییده ترس است یا محصول تعلق!

می گویند زهیر در قبیله خود به شجاعت، شهره بود پس نباید ترس از معرکه او را مردّد کند نه؟

می ماند تعلّق… و امان از تعلّق!

عقلت راه آسمان را تشخیص می دهد اما دلی را که به راههای شورانگیز زمین سپرده ای چه می کنی؟

دستت شمشیر را می شناسد اما با قلبت که با مهر پدرانه و مادرانه و فرزندانه و دوستانه می تپد چه می کنی؟

گیرم که از فدا کردن جانت نمی هراسی اما با با وابستگی هایی که در جانت خانه کرده اند چه می کنی؟

باشد! گیرمم که روزگار ما روزگار تردید است و حیرت در هزار راه به صراط مستقیم!

اما آیا شناختِ کسی که به آسانی، انسان را تباه می کند و از خون و آبروی او پلی به تحکیم قدرت اش می سازد از شناختِ آن کس که انسان را و کرامت اش را زندگی می کند و هجران و هجرت را تاوان عشق به انسان می کند نیز دشوار است؟

مناره ای که نور ندارد صدای شهادتین اش به گوش مومنان نمی نشیند!

زهیر، خیمه تردید را برچید تا مبادا وارثِ رسول الله را ثارالله ببیند!

زهیر دیر نرسید؛ اما آنان که شهادتِ امیر و زهیرهایش را تماشا کردند و بر اسارتِ زینب هایش با تأسّفی گذشتند و ناگهان پس از روز واقعه، بیدار شدند و پرچم یا لثارات الحسین برافراشتند تا انتقام ثارالله را از خلیفة الله بگیرند دیر رسیدند…

گاهی اگر تردید را نسوزانی همه وجودت را خواهد سوزاند.

***

خیمه آخر: عطش و آتش

مسلمانان چنان گرفتار خطبه ها و خطابه های امویان اند که صدای دیگری را نمی شنوند!

نه صدای علیّ اکبر را که به یادشان می آورد:

نحن و بیت الله اولی بالنّبی…

ما از حاکمان کنونی به پیامبر نزدیکتریم!

… و نه صدای نفرین حسین بن علی را که بر این همه دروغ و مکر و حیله، نفرین شان می کند:

اللهم احکم بیننا و بین قومنا بالحق فإنهم غرونا و خدعونا و خذلونا و غدروا بنا… که تمام این کلمات، شکایت از ناراستی ست.

… و نه نگاه مضطرّ مردی را که وقتی از پا می افتد و می بیند سپاه خلیفه مسلمین را که به خیمه های عزیزترین های او حمله می برند و پیروزی خود را در گریه ی ترس آلوده ی کودکان و هتک حرمت حرم پیامبر جست و جو می کنند، آنان را فرا می خواند که اگر دین ندارید… که نه دین دارند نه آزادند و نه معنای آزادگی را می فهمند.

… و نه درمی یابند چراییِ تفاوتِ خود را با آنان که «أباعبدالله» در آخرین لحظات حیاتش در سیّاره رنج نیز به دنبال شان می گردد:

… و نادى يا مسلم ابن عقيل و يا هاني ابن عروه و يا حبيب ابن مظاهر و يا زهير و يا مالي أناديكم فلاتجيبون و أدعوكم فلا تسمعون أنيام أنتم؟ أرجوكم تنتبهون!

آآآآی مسلم… هانی… حبیب… زهیر…

صدایتان می زنم جوابم را نمی دهید! می خوانمتان و نمی شنوید! خوابید؟ خواهش تان می کنم که بیدار شوید…

اینان کیستند که کیست مرا یاری کندِ او را چنان به جان شنیدند و بر جان مظلوم و ظلم ستیزش نشستند که هنگامه شهادت نیز جستجوی شان می کند؟

حبیب بن مظاهر؛ پیرمردی که امانتِ وفاداری به اسلام محمد را از سالهای دور به حسین رسانده بود و کیش فطرت را به اسلام نفرت نباخته بود.

مسلم بن عقیل؛ جوانمردی که نخواست حتی دشمن اش را به «ارهاب» از پای درآورد…

و چه بگویم در رثای یک یکِ آنان که امام عشق، زیر این آسمان کبود باوفاتر و خوب تر از آنان نیافت و نمی شناخت؛ والله مارأیت اصحابا ابرّ و اوفی من اصحابی!

آفتاب عاشورا به غروب می رسد و غروب در غربتِ قافله گم می شود.

آب را به قیمت آبرو بر فرزندان فاطمه می گشایند و خیمه ها را به شعله ها می سپارند.

لب های ترک خورده در آزمون عطش، سربلند بیرون می آیند اما در آزمون آتش گرفتار می شوند و عزت و کرامت انسان را در گردش این محک ها و محنت ها زندگی می کنند.

أحسب الناس أن یترکوا أن یقولوا آمنا و هم لایفتنون!

دیگر میان ما و امام عشق، همین محک،فاصله است!

آنان را که از عطش و آتش می گریزند از کربلا می رانند.

آنان که سیراب اند و خانه های خود را بر ساحل عافیت ساخته اند تاب شوریدن بر ولیّ امر ندارند!

ولیّ امر، مطیع می طلبد و مطیع چاره ای ندارد جز آنکه آداب اطاعت مراعات کند؛ آداب اطاعت کجا و دستور زبان عشق کجا؟

«نه» گفتن به ولیّ امر، تاوان دارد و همراهی با امام عشق نیز…

آنان که در کربلا عطش و آتش را چشیده اند راه را درست آمده اند.

علیِّ اکبر را به تیغ، کام را به عطش و خیمه را به آتش… تا مبادا روزگار بی مروّت را بر سوختن هزاران «علیِّ اکبر» انسان ها کامروا ببینند.

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

احمد…

حکم دوست نجیب و دانشمندم احمد زیدآبادی در تاوان انتقاد از رهبری، نفرت انگیزتر از آن است که بتوانم تحمل کنم: شش سال زندان،پنج سال تبعید در گناباد و محرومیت مادام العمر از فعالیت های سیاسی و اجتماعی… صبوری بیهوده ای داریم انگار… همیشه…. همه جا!
حکم صادر شده برای احمد یکی از سنگین ترین احکامی است که تاکنون دادگاه انقلاب برای زندانیان سیاسی بعد از انتخابات ریاست جمهوری صادر کرده است اما به گفته همسرش، او هنوز از روحیه ای عالی برخوردار است و امید و انرژی را به هم بندهای خود نیز منتقل می کند.
بیدادگاه گفته که او در صورت تودیع وثیقه 350 میلیونی به طور موقت از زندان آزاد خواهد شد؛ وثیقه ای که در زندگی ساده و بی آلایش احمد پیدا نمی شود…
همسرش بعد از ملاقات گفته است:
«بازجویی او که 35 روز در بند 2 الف و در جایی شبیه قبر زندانی بوده پس از انتقال به بند 240 شروع شده و بازجویی بسیار خشن به طرز وحشتناکی از او بازجویی کرده و به او گفته است که «دستور داریم تو را له کنیم و اگر همکاری نکنی هر کاری دلمان خواست با تو می کنیم و اگر این کاغذهای بازجویی را ننویسی همین کاغذها را به خوردت خواهیم داد.» همین بازجو، احمد را به شدت کتک زده و خود احمد می گفت که خشونت وحشتناکی علیه او به کار برده اند… این اواخر بازجوی او عوض شده و بازجوی جدید رفتاری انسانی تر با او داشته، اما چون او حاضر به قرائت متن نوشته شده توسط بازجو در دادگاه نشده است مجددا همان بازجوی خشن اولی برگشته و اکنون هم اوست که دوباره از آقای زیدآبادی بازجویی می کند…»
این هم یادداشتی که احمد در فروردین 86 نوشته و تاوانش را پس می دهد؛ ارادتمندان به دیکتاتور معظم بخوانند، نسبت حکم بیدادگاه را با این یادداشت هم ببینند، شاید خجالت بکشند البته اگر هنوز وجدان شان را نفروخته باشند:
———————————————-
احمد زیدآبادی:
طرح دو پرسش از آیت‌الله خامنه‌ای

من از حساسیت‌های نظام سیاسی ایران در باره هرگونه انتقاد و یا پرسش از رهبری نظام جمهوری اسلامی به خوبی آگاهم و می‌دانم که ورود به این حیطه، عبور از خط قرمزی است که عملا در کشور ما اعمال می‌شود.
به همین علت، با آنکه از سال‌ها پیش قصد نوشتن نامه‌ای به ایشان داشتم و بویژه می‌خواستم از قانون شکنی‌ها و اجحاف‌هایی که در طول دوره بازداشتم در سال 1379 بر من و دوستانم روا شد، نزد وی شکایت ببرم، اما هر بار از تصمیم خود منصرف شدم، زیرا حساسیت موضوع می‌توانست حمل بر خودنمایی و یا ابراز بی‌باکی و تهور شود.
این بار اما بخصوص پس از سخنان رهبری در شهر مشهد، تصمیم گرفتم تا قصد دیرینه خود را عملی کنم و امیدوارم که این تصمیم به مسائلی مانند خودنمایی و ابراز بی‌باکی نسبت داده نشود.
هر چند که من نیز مانند هر موجود انسانی دیگر، از وسوسه خودنمایی در امان نیستم و از بی باکی هم به سهم خود بهره‌ای دارم، اما برای گریز از مواضع تهمت، تاکید می‌کنم که قصدم از نوشتن این مطلب، ابراز وجود سیاسی از طریق به چالش کشیدن مقام عالی نظام نیست و از همین رو، در سرتاسر این نوشته، تلاش می‌کنم تا در کاربرد واژه‌ها و عبارات، موقعیت خاص ایشان را در نظر داشته باشم و قلم را به ورطه بی‌احترامی و جسارت نکشانم.
در عین حال، هر چند که شاید از شجاعت هم خداوند برای من نصیبی قرار داده باشد، اما بر کسی پنهان نیست که من اهل ماجراجویی و گزافه‌گویی حتی در جایی که کمترین هزینه و خرجی هم نداشته باشد، نیستم و اینک نیز نمی‌خواهم با خطاب قرار دادن رهبری، دست به ماجراجویی بزنم.
با این همه، ممکن است این پرسش پیش آید که چرا طبق سنت مالوف در ایران، پرسش‌ها و یا انتقادهایم را از رهبری در قالب نامه‌ای سربسته به دفتر ایشان ارسال نمی‌کنم و بر انتشار علنی آن اصرار دارم.
پاسخ پرسش فوق این است که آنچه می‌خواهم در این نوشته مطرح کنم، در شمار مسائل شخصی نیست که نیازمند ارسال نامه خصوصی باشد. در این نوشته در واقع قصد دارم برخی از بزرگترین مشکلات رویاروی جامعه ایرانی را طرح کنم و نظر رهبری را هم در این باره جویا شوم، به این امید که طرح این موضوع برای سایر ایرانیانی هم که مانند من می‌اندیشند، مفید افتد.

پرسش نخست

پرسش نخست من از رهبری به همان حساسیت‌های موجود در مورد طرح پرسش و یا نقد اظهار نظرهای ایشان بر می‌گردد.
سوال این است که به چه علت شرعی، عقلی، قانونی و یا عرفی و بر اساس کدام مصلحت عمومی، پرسش علنی از رهبری و یا نقد گفته‌ها و عملکرد وی، عملا در جامعه ایران ممنوع است؟
از نقطه نظر شرعی می‌دانیم که حتی انبیا و اولیای خداوند که در نزد ما از منزلت معنوی بی‌مانندی برخوردارند، هیچگاه افراد جامعه و از جمله پیروان خود را از به چالش کشیدن رفتار و گفتار خود بر حذر نداشته‌اند و سیره پیامبر اسلام و خلفای راشدین بخصوص امیرالمومنین علی نیز نشان می‌دهد که آن بزرگان، هیچگاه در مقابل تندترین برخوردهایی که افراد عادی جامعه با آنها داشته‌اند، شدت عمل نشان نداده‌اند و اگر هم از تعرض لفظی بی‌ادبانه و بی‌موردی به خشم آمده‌اند، کلام را با کلام پاسخ داده‌اند و نه با تشکیل پرونده و ارجاع به قاضی و وضع مجازات.
در اینجا نمی‌خواهم با فهرست کردن شیوه برخورد پیامبر و اصحاب آن بزرگوار در برابر انتقادهای لفظی دیگران، فضل فروشی کنم، اما تاکید می‌کنم که مصونیت رهبری از طرح پرسش و انتقاد در جامعه ما، نه فقط سابقه‌ای در شرع ندارد، بلکه بدعتی بی‌سابقه در تفکر اسلامی به شمار می‌رود.

نقد گفتار و رفتار رهبری منع نشده است

از نقطه نظر عقلی نیز همه دلایلی که در حوزه نقد و پرسش به ذهن بشر می‌رسد، دلالت بر ضرورت انتقاد از رهبران جامعه در هر سطحی دارد و حتی یک دلیل عقلی نیز نمی‌توان برای حرمت نقد و پرسش از رهبران سیاسی و مذهبی جوامع ارائه کرد.
از لحاظ قانونی هم تا آنجا که من اطلاع دارم، توهین به رهبری در قوانین جمهوری اسلامی جرم شناخته شده، اما نقد گفتار و رفتار وی در هیچ قانونی منع نشده است.
از منظر عرفی نیز، امروزه در همه کشورهایی که رهبران آنها با رای مردم انتخاب می‌شوند، انتقاد و پرسش که جای خود، بلکه شهروندان از حق هر نوع تخطئه و تعرض لفظی به آنها نیز برخوردارند. نمونه‌ای از این تعرض‌ها و تخطئه‌ها را صدا و سیمای جمهوری اسلامی به نقل از مطبوعات آمریکا و انگلیس علیه رهبران این کشورها روزانه پخش می‌کند. حتی سیمای جمهوری اسلامی صحنه‌هایی از راهپیمایی معترضان به سیاست آمریکا در شهرهای مختلف آن کشور نشان می‌دهد که تصویر جرج بوش را به صورتی حیوانی خون آشام بر روی پلاکاردها حمل می‌کنند و پلیس هم متعرض آنان نمی‌شود.
به هر حال، وقتی که هیچ مبنای شرعی، عقلی، قانونی و عرفی برای منع نقد رهبری و پرسش از وی وجود ندارد، چرا کارگزاران امنیتی و قضایی نظام، در مورد کوچکترین اشاره غیر مستقیمی در گفته‌ها و نوشته‌های افراد به مواضع رهبری تا این اندازه سخت می‌گیرند و آن را ذنب لایغفر می‌پندارند؟
آیا رفتار آنان در این باره، مورد تایید رهبری است؟ اگر هست، بر اساس کدام حجت شرعی و یا عقلی؟ و اگر نیست چرا این موضوع علنی و صریح اعلام نمی‌شود تا هم راه نقد اصولی و منطقی گشوده شود و منتقدان احساس امنیت کنند و هم کارگزاران نظام امکان سوء استفاده از این مساله را پیدا نکنند؟
تا آنجا که من به یاد دارم، در دوران حیات بنیانگذار جمهوری اسلامی، به رغم فضای سنگینی که برخی از هواداران آتشین مزاج ایشان در جهت منع هر گونه نقد آن مرحوم ایجاد کرده بودند، آیت الله خامنه‌ای خود یکی از معدود منتقدان به نسبت صریح نحوه اداره کشور و پاره‌ای از اظهار نظرهای مرحوم آیت‌الله خمینی بود.
با توجه به این سابقه، انتظار می‌رفت که در دوره رهبری خود ایشان، فضای نقد و پرسش از مقام‌های عالی نظام بسط و گسترش یابد، اما متاسفانه نه فقط چنین نشد، بلکه صداهای ضعیفی هم که در دوران حیات آقای خمینی در نقد ایشان بلند بود، در دوره بعدی یا خاموش شد و یا هزینه سیاسی و امنیتی در پی داشت. من هنوز توجیهی منطقی برای این مساله پیدا نکرده‌ام و امیدوارم شخص رهبری یا یکی از نزدیکان ایشان، در این باره توضیحی ارائه کنند.

پرسش دوم

پرسش دومم اما مربوط به مساله‌ای است که برای جامعه ایرانی سرنوشت‌ساز شده و چنانچه در مورد آن، تصمیم درست گرفته نشود، چه بسا کشور ما را در شرایط فوق‌العاده خطرناکی قرار دهد.
همانطور که همه می‌دانیم، بحث دستیابی ایران به چرخه سوخت هسته‌ای، مدت‌ها است که ایران را اسیر بحرانی بین‌المللی کرده و سبب صدور قطعنامه‌های الزام آوری از طرف شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران شده است.
در اینجا من نمی‌خواهم از اهمیت یا عدم اهمیت برخورداری از چرخه سوخت هسته‌ای و یا از میزان تاثیر دستیابی به این چرخه در توسعه و پیشرفت کشور سخن بگویم.
اصلا فرض را بر این می‌گیرم که آنچه مقام‌های کشور در باره اهمیت استراتژیک سوخت هسته‌ای و تاثیر آن در پیشرفت کشور می‌گویند، تماما درست و دقیق باشد، اما به گمان من مساله اصلی این است که از خود بپرسیم به چه هزینه‌ای؟
در زندگی اجتماعی و فردی بشر بسیاری چیزهای مفید و خوب وجود دارد که به دلیل هزینه‌های مترتب بر آنها کنار نهاده می‌شوند، زیرا دنیا، دنیای تزاحم امور و نظام ترجیحات است.
در نظام ترجیحات یک ملت، حفظ موجودیت کشور بی‌گمان در راس اولویت‌هاست و پس از آن حفظ امنیت داخلی و سرمایه‌های انسانی و ملی قرار دارد.

نگاه به دستاورد علمی از دریچه حق و باطل

اگر قرار باشد دستیابی به یک دستاورد اقتصادی یا علمی، موجودیت یا امنیت یا سرمایه‌های ملی آن را به خطر اندازد، چه توجیه منطقی برای اصرار بر آن دستاورد وجود دارد؟
می‌دانیم که جمهوری اسلامی بر این نکته پافشاری می‌کند که منظورش از دستیابی به چرخه سوخت هسته‌ای، تولید سلاح اتمی نیست. با توجه به این نکته، چرخه سوخت هسته‌ای برای ایران تنها جنبه اقتصادی و علمی پیدا می‌کند. اما کدام دستاورد اقتصادی یا علمی در جهان وجود دارد که بتوان به آن از دریچه حق و باطل نگریست؟
هر امر اقتصادی به ناچار باید با مکانیسم تحلیل اقتصادی یعنی هزینه و فایده آن، مورد ارزیابی قرار گیرد و از همین روست که منتقدان برنامه هسته‌ای کشور با توجه به اصل هزینه – فایده، خیری در ادامه این برنامه در شرایط حاضر نمی‌بینند چرا که تبعات منفی تحریم فزاینده کشور و یا احتمال حمله نظامی به مراتب پر هزینه‌تر از فایده‌های دستیابی به چرخه سوخت هسته‌ای است.
در اینجا اما من از مقام رهبری نمی‌خواهم که نظر خود را رها کند و نظر منتقدان را بپذیرد چرا که هر کس بر اساس دیدگاه و اطلاعات خود، ارزیابی خاص خویش را از شرایط دارد. یک نفر ممکن است بر مبنای یک سری داده‌ها، شرایط را خطرناک تصور کند و فردی دیگر، بر اساس داده‌های متفاوت، اوضاع را عادی و معمولی فرض کند.

ارزیابی متفاوتی و حق بیان آن

سوال من از رهبری اما این است که چرا ایشان اصرار دارند که همه ایرانیان ارزیابی ایشان را از شرایط داشته باشند و اگر جز این باشد به تعبیر وی حرف دشمن را تکرار می‌کنند و یا به گفته برخی از مقام‌های امنیتی، از عوامل دشمن هستند.
در دنیای امروز، روزانه میلیون‌ها خبر و گزارش در باره یک موضوع انتشار می‌یابد که مسلما یک نفر نمی‌تواند همه آنها را مطالعه کند. هر کس به فراخور دیدگاه کلی خود نسبت به نظام جهانی، بخشی از اخبار را گزینش و آنها را مطالعه می‌کند.
از همین رو، ارزیابی افراد مختلف از شرایط خاص، به فراخور دیدگاه کلان خود و خبرهایی که خوانده‌اند، متفاوت است و این امری کاملا طبیعی است.
آیا از نظر رهبری، یک ایرانی بر مبنای مطالعات خود، نمی‌تواند ارزیابی متفاوتی نسبت به ایشان از شرایط کشور داسته باشد؟
و اگر ارزیابی متفاوتی داشت، نباید از حق بیان آن برخوردار باشد؟
اگر یک ایرانی بر اساس تجربه و نگاه خود، کشور را در معرض خطر ببیند، آیا می‌توان او را به دلیل نگرانی‌اش از آینده، مجرم و شریک دشمن دانست و به ترس و رعب متهم کرد؟
تاکید پی در پی رهبری و نزدیکان ایشان بر مرعوب بودن طرفداران انعطاف در برنامه هسته‌ای بخصوص باعث تعجب و تاسف است. مسلما ترس و رعب در زندگی فردی و جمعی صفات پسندیده‌ای نیستند، اما به نوبه خود مکانیسم‌هایی برای ادامه بقای بشرند. اگر قرار باشد در وجود هیچکدام از افراد بشر ذره‌ای ترس از کسی یا چیزی وجود نداشته باشد، آیا جهان انسانی یک لحظه برقرار می‌ماند؟ آیا اگر فردی به اتکای نترسی و بی‌باکی شخصی خود، جمعیت کثیری را به ورطه بدبختی و هلاکت اندازد، مستوجب تحسین و پاداش است؟
خدا رحمت کند کسی را که بر جان و مال و سرنوشت دیگران بیم و ترس داشته باشد.
به هر حال، واقعیت این است که بسیاری از ایرانیان، ارزیابی متفاوتی نسبت به ارزیابی مقام رهبری از مجموعه شرایط کشور و بحران هسته‌ای جاری دارند و دقیقا از آینده این کشور می‌ترسند! آیا باید ترس خود را کتمان کنند؟ و اگر نکردند، آیا باید مورد تهدید وزیر محترم اطلاعات قرار گیرند؟

تصمیم نهایی با همه ایرانیان

بار دیگر تکرار می‌کنم که من از مقام رهبری نمی‌خواهم که نظر خود را فرو گذارد و نظر دیگران را بپذیرد، اما از ایشان می‌خواهم در باره مساله‌ای که به سرنوشت تک تک ما و فرزندانمان مربوط می‌شود، اجازه دهد که نظرات و ارزیابی‌های متفاوت، در فضایی امن و آزاد مطرح شود.
به گمان من، در مساله‌ای در اندازه بحران هسته‌ای، تصمیم نهایی با همه ایرانیان است. ایرانیان برای تصمیم در این باره لازم است که نظر همه صاحبان اندیشه و نظر را بشنوند و در فضایی آرام و معقول از هر تصمیمی که صلاح می‌دانند، پشتیبانی کنند.
آیا مقام رهبری با این مساله موافقند؟
به باور من، سرنوشت آینده ایران تا حدود بسیار زیادی به تصمیم رهبری کشور در باره موضوع فوق گره خورده است و اگر ایشان در این باره تصمیم صحیحی بگیرند، بدون شک گفتنی‌های بسیاری برای طرح نزد ایشان وجود خواهد داشت.
خداوند همه ما را در شناخت حقیقت، که به تعبیر امیرالمومنین علی از موری سیاه بر سنگی سیاه در دل شبی سیاه، پنهان‌تر است، یاری رساند.

حدیث نفس

چند روز پیش (سوم آبان ماه) سالگرد تولدم بود و من وارد سی و پنجمین سال زندگیم شدم.
هر سال در چنین روزی چیزی می نوشتم به رسم حدیث نفس، تا دستِ کم خودم و دوستانم (که موهبت های الهی زندگی من اند) بدانیم که در سلوک زیستن به کدام منزل رسیده ام، کی هستم و کجا هستم؟!
اما درست، امسال که نشد چیزی بنویسم دوست دانشمندم حسن آقای سلامی عزیز، مقاله ای برای من و لبنان نوشته است که اگر خواستید بعد از مقدمه کوتاه من، آن نوشته ی بلند را بخوانید؛
سال 2004 بود که آمدم بیروت…
زندگی در ایران سخت شده بود و با سابقه ی زندانم (که به برکت انتقاد از حکومت ولایت فقیه نصیبم شده بود) کم کم هر جا که می رفتم ردپایی از «قبله ی عالم» می یافتم، مرا راه نمی دادند، بهترین های شان می گفتند: «ما از پژوهش های شما استفاده می کنیم و به همکاری با شما افتخار؛ کار های تان را به اسم یکی از دوستان تان انجام دهید و با او توافق کنید که حق التحقیق اش را شما دریافت کنید چون شرمنده ایم که نمی توانیم مستقیم با شما همکاری کنیم»…
زدم از آن «خاک بلا دیده» بیرون و آمدم لبنان و همکاری پژوهشی با موسسه ی علامه سید محمد حسین فضل الله را آغاز کردم، دانشگاه هم رفتم، در کنار حسن آقا روزنامه نگاری را نیز بیش از گذشته یاد گرفتم و تمرین کردم، گاهی هم مقالاتی ترجمه می کردم برای امرار معاش!
زندگی می گذشت، خوش هم می گذشت، چون من فقط ساکن لبنان نبودم، عاشق لبنان بودم!
بیروت برایم بوی پیرهن یوسف داشت و نشانی از لیلی؛ رنگ چشمهای سحرآمیز عیسی مسیح و عطر محمد مصطفی که «رحمةللعالمین» بود! زیبا بود کمی کمتر از بهشتی که خدا در کتابش توصیف می کند؛ بماند که این عروس زخمی خاور میانه برایم یادگار «جبران خلیل جبران» و «امام موسی صدر» بود… دین این دو، مسیحیت و اسلام نبود؛ دین «انسان» بود!
تا سه سال بعد که به ایران بازگشتم و پرونده ی تازه ای برایم گشوده شد و ممنوع الخروج شدم با کیفرخواست سه سال زندان به همان اتهام سابق؛ چون در زندان سابق، تنبیه نشده بودم!
این بار نه حوصله ی زندان رفتن داشتم و نه وقت! از یک مرز خاکی خارج شدم از ایران؛ مدتی پریشان و آشفته در عراق بودم تا برگشتم لبنان دوباره… این بار زندگی در لبنان بسیار متفاوت از دوران گذشته بود… بگذارم و بگذرم
نوشته ی حسن آقا مروری بر خاطرات مشترک ماست در هر دو دوره.
او اکنون دانشجوی دکتری دانشگاه سنت ژوزف بیروت است و نویسنده، تحلیلگر و خبرنگار توانای ایرنا؛ شیرازی ست (با ته لهجه ی دلنشین همان دیار)، جانباز بی ادعای سالهای جنگ است، «طلعت» همسر او، خواهر دو شهید است و «امین – فریده – علی» مثلث شیرین و باهوش زندگی آنها…
او در این یادداشت، لبنان را آن گونه توصیف کرده که سزاوار این خاک است اما من را نه!
کیست که از لطف دوستان و تعریف و تمجید از یخویش خوشحال نشود؟ بی تعارف این نوشته مرا خوشحال کرد؛ اما من سعی می کنم اندازه ی خودم یادم نرود که کی و «چقدر» هستم!
چیزهایی هم درباره ی علی و خانواده اش نوشته که کمتر از بزرگی و خوبی و مهربانی آنهاست!
می ماند یک نکته؛ قلم حسن آقا بسیار شیرین تر و روان تر از تصور من است:

—————————————–
حسن سلامی:

یک: کاش همه مثل شما بودند

به درستی گفته شده که مومن هیچ گاه تنها نیست ، برعکس، کافر همیشه تنها است ولو روز خود را از بام تا شام در جنجال ترین محله ها و کوی ها و شهرها بگذراند. کافر نه کافر فقهی که شهادتين نگفته بلکه کافر، آن فردی است که حقیقت را می بیند و می فهمد اما نمی پذیرد و پا بر روی فطرت خویش و واقعیت درست و حقیقت ناب می گذارد.
فردی که حقیقت را درک نکند و نپذیرد تنها است مانند برگ جدا شده از درخت، برگی که «تنها» به زمین می افتد و خشک می شود و می پوسد. مومن اما فردی است که جانش به حقیقت و به خداوند به عنوان مبدا آفرینش بسته است، جان ِبه خدا بسته چون برگی است به درخت و به وسیله ی شیره ی حیاتی که او را تغذیه می کند به شاخه و ساقه و تنه و ریشه و به تمام زمین مربوط و متصل است.
آن دو دوست دیرین، با خانواده شان که اکنون در هجرت و تبعید بسر می برند بمثابه ی جان های تشنه و شیفته ی حقیقت و عدالت و آزادی هستند که سال ها است از روحانیت رسمی و حوزه ی حکومتی جدا شده اند و به اردوگاه روشنفکری دینی و جرگه ی اصلاح طلبی و روزنامه نگاری روی آورده اند. آنها پس از قطع رابطه با روحانیت سنتی و نیز دستگاه حکومتی که در حال انحطاط است و پس از ترک هر نوع سازشکاری و سازگاری با بخش هایی از جامعه ی خرافات زده، سالم و زنده باقی مانده اند.
این دو، شیخ جواد و سید علی، از دنیای کهنه و سنتی بریده اند و از خوشی های دنیای جدید نیز صرف نظر کرده اند، برخی اعضای خانواده هایشان ارتباطشان را با آنها قطع کرده اند، تحصیلات عالیه خود را که بر هر کاری ترجیح می دادند ترک گفته اند و خویشتن را به این راضی کرده اند که تنها بخاطر حقیقت وعدالت و آزادی، زندگی کنند. آیا کسی فکر می کند که آنها به راه خطا رفته اند؟
در واقع آنها روحانیت سنتی و کار در حوزه ی حکومت رسمی را از آن جهت ترک گفتند که ازنظر فکری و اجتماعی و سیاسی بر آن خرده می گرفتند و بخاطر شکاف بزرگی است که بین «فعل و قول» روحانیت سنتی و حاکمیت سیاسی، به وجود آمده است. اولی مدتی در خدمت حوزه ی سنتی و دومی مدتی در خدمت یک سفارت سیاسی بود.
دلیل ترک این حوزه ها از طرف آنها شاید به این دلیل باشد که به این پرسش رسیده باشند که آیا ممکن است یک انسان تحصیل و زندگی کردن در حوزه ی سنتی را ادامه دهد یا خود را همچنان در خدمت یک سفارت حکومتی نگه دارد در عین حال صادق و سالم و آزاده باقی بماند؟ آیا حقیقت برای انسان تبدیل به حقیقت حوزوی وحکومتی نمی شود؟ آیا عدالت برای فرد، عدالت سنتی و سیاسی نمی گردد؟ آیا نفع حوزه و حاکمیت، سرانجام بر ارزش های اخلاقی و انسانی حاکم نمی شود؟
شاید این پرسش ها علت ترک گذشته از جانب این دو دوست باشد و جالب است که تاکنون تمام کوشش هایی که از طرف اعضای خانواده و خویشان و برخی دوستانشان برای برگرداندن آنها از این راه خطا! به عمل آمده ناکام مانده است. افراد بزرگ تر از این دو که همه اهل مسلمانی و مقید به سنن مذهبی و ارزش های انقلاب هستند، یکی پس از دیگری با آنها بحث کرده اند، سرزنششان نموده اند، سوگندشان داده اند، التماسشان کرده اند و حتا تهدیدشان نموده اند!
لابد بستگان و دوستانشان استدلال های احساسی کرده اند مثلا پرسیده اند که » چه نفعی در منتقد بودن و منتقد ماندن شما دو نفر و همسرانتان متصور است؟ شما چه فایده یی از کارهایتان (نوشتن و افشاگری) می برید؟ جز هجرت و دربدری و تبعید و آوارگی خود و زن و فرزندانتان؟» و وقتی که این پاسخ شنیده اند که : «ما هیچ گونه نفع شخصی و مادی در این کارهایمان نداریم » آن گاه آن آدم های خوب و شریف به این دو دوست ما گفته اند: پس شما دیوانه اید!
شیخ جواد و سید علی هر دو – یکی زمان رفتنش از وطن و دیگری زمان جداشدنش از شغل دولتی و سفارتی – کاملا مطمئن بودند که پرداختن به کار آگاهی بخشی و انتقاد از وضع موجود در ایران، از آن جا ناشی شده است که نمی خواهند در دل و آشکارا، به تسلیم و سرسپردگی به یک حکومت نامشروع، تن دهند. این سرنوشت بسیاری از منتقدان ایران زمین در گذشته و حال است ، برای یک نمونه ، مثلا غلامحسین ساعدی نیز از زندگی عادی و خانوادگی برید تا دور از سازشکاری، عمری را به آزادگی به سر آورد، او نیز از خدمت کردن به مولا و ولیّ سر باز زد.
انتقاد این دو دوست از طرز تفکر حاکمان فعلی و توکل شان به خداوند، آنها را به گفتن و نوشتن سخنان و مطالبی در سایت ها و وبلاگ ها و روزنامه ها واداشته است که برخی روحانیون سنتی و حکمرانان سیاسی، آن مطالب را کفر و انحراف می دانند! اگر این دو پژوهشگر دینی و روزنامه نگار اصلاح طلب امروز از حقوق مدنی و شهروندی در کشور و وطن خویش محروم شده اند از آن جهت است که برخلاف دستورهای رژیم و دولتی رفتار می کنند که قدرت را به شکل غیرقانونی در دست دارد و حقوق منتقدان را به رسمیت نمی شناسد.
با این همه، این دو اکنون در وضعی و جایی قرار گرفته اند که عمل نوشتن بدون سانسور یا خودسانسوری برای آنها مقدور شده است، از این رو در حرکت و فعالیت دائم بسر می برند. هر چند مشکلات معیشتی دارند در عین حال نومید نشده اند که نومیدی را هم پیاله ی شرک می دانند. این دو، زنده ترین شاهدان صادق بر این مدعا هستند که می توان در این کره ی خاکی با شرافت و بدون غرض و توقع مادی زندگی کرد و با تمام وجود در پی یافتن حقیقت و عدالت و آزادی بود.

دو: ملتقی النهرین

نخستين بار با شيخ جواد و سيد علي در بيروت جايي كه «دريا و آفتاب و آزادي» دارد آشنا شدم. پيشينه ي آشنايي ما به سال 82 خورشيدي زماني كه به عنوان خبرنگار در لبنان فعاليت مي كردم‘ برمي گردد.
شگفتا كه آنها و همسرانشان مثل بسياري از مردان و زناني كه با آنان ملاقات و برخورد كرده ام نيستند. آنها در اولين ملاقات بهترين وجه شخصيتي خويش را نمايان ساختند: تواضع و ادب.
اين دو آن موقع جوانان بيست و چند ساله بودند و چهره شان و حالت صورتشان‘ آرام بود و هنوز همين حالت را حفظ كرده اند. آرامش صورت آنها طوري بوده و هست كه گويي هيچ چيز قادر نيست اين آرامش را به هم بزند. من بارها فكر كرده ام كه چه چيز سبب شده و مي شود كه نمايندگان حاكميت رسمي‘ اين قدر با تحكّم و خشونت با چنين انسان هاي آرامي رفتار كنند.
محبت و مهرباني جزو طبيعت اين دو دوست و خانواده شان است. آنان همواره متانت و شوخ طبعي كنترل شده يي را از خود نشان مي دهند‘ از موسيقي خوششان مي آيد و آن را براي سلامت روح و روان بسيار مفيد و مهم مي دانند. در روز عيدي در «ملتقي النهرين» در مسير محله ي تاريخي و باستاني بيت الدين در جنوب بيروت در حالي كه صداي موسيقي از خودرو يكي بلند بود ديگري مي گفت: موسيقي از درون و عمق طبيعت برخاسته و به انسان رسيده است و آيه ي «يا ايهاالجبال اوّبي مع داوود » كه بيانگر حقيقت و حلاليت موسيقي است قرائت كرد. موسيقي به اندازه ي قدمت طبيعت و عمر بشريت ‘ قدمت دارد.
جواد و علي تاكنون اقامتي طولاني در شهر زيبا و آزاد بيروت داشته اند. در آن جا مدرك ليسانس شان را گرفته اند. از لحظه يي كه پايشان به لبنان گذاشته اند تاكنون بخوبي نشان داده اند كه وقت خود را در اين شهر و كشور تلف نكرده اند. خود و زنانشان اعتماد به نفس بالايي دارند و پس از حوادث سه ماه و ده روز گذشته ي وطنشان ايران‘ اعتماد به نفس بالاتري به دست آورده اند.
شايد هيچ يك از هم سن و سال هاي آنها آن طور كوشا و در راه اطلاع رساني و رسالت آگاهي بخشي ‘ جدي نبوده و نيستند. حكومت و نمايندگان آن با تمام سعي و كوششي كه بكار برده اند نتوانسته اند گردن شقّ اين دو تا را تا كنند! به نظر مي رسد آنها قادرند در راه ايمان به عقيده شان تا پايان‘ مبارزه كنند.
بالاتر از اين‘ در مقابل آزادي هاي مطلق اجتماعي لبنان و جذابيت هاي متنوع جامعه ي چند صدايي و چندين طايفه يي اين كشور و پايتخت اش‘ طاقت از دست نداده اند‘ بي اراده مسحور زيبايي هاي دنيوي و جسمي آن نشده اند و خانواده و اصالت خانوادگي خويش را حفظ كرده اند. آنها اجازه نداده و نمي دهند كه ظواهر‘ فريبشان دهد.
اين دو پژوهشگر ديني و روزنامه نگار آزاديخواه‘ در اين مدت آشنايي هيچ گاه دچار گناه كبيره ي «تنبلي» نشده اند‘ آنها بيدار و فعالند‘ نه سكوت مي كنند و نه در قبال وضع بد جامعه و ميهنشان بي تفاوت مي مانند. البته زخمي شده اند چون كه «تنهايي»‘ آن ها را و زن و فرزندشان را شكنجه كرده است‘ چون كه فعلا نمي توانند پا به وطن و زادگاهشان بگذارند و به ديدار دوستان و بستگان نايل شوند.
در اين شش سال كه اين دو و خانواده شان را شناخته و ديده ام نديده ام هرگز نسبت به ستم سياسي و بي عدالتي اجتماعي بي تفاوت بوده باشند. انها هم به بصيرت نظري (فهميدن قبل از تصميم گيري) و هم به شجاعت عملي ( بيان صريح و بي پرده ي انتقاد از وضع موجود) رسيده اند و شجاعت را در اين شرايط «كيميا» توصيف كرده اند. در پي آزادي سياسي و عقيدتي براي جامعه و هموطنانشان هستند و مي دانند هنگامي كه آزاديخواهان تحت ستم و فشار و زندان قرار دارند‘ آزادي معناي روشن و مقدسي دارد.
برخي افراد و روزنامه هاي حكومتي مانند كيهان برايشان پرونده سازي و به آنها توهين مي كنند و از هيچ اقدامي براي تحقير و زخمي كردنشان خودداري نمي نمايند. برخي مواقع اين دو دوست ‘ سعي مي كنند پاسخ دهند اما من اعتقاد دارم كه به اين توهين ها نه نقدها نبايد پاسخ داد و توجه كرد. پاسخ به آنها ‘ ايمان ما را به راهمان افزايش نخواهد داد‘ بيهوده نبايد خود را خسته و انرژي مان را در غير جاي خود‘ مصرف كنيم. ما رسالتي و وظيفه يي تاريخي و اجتماعي داريم كه بايد با حوصله به انجام برسانيم.
نصيحت ما به حاكمان نيز بي فايده است زيرا آنها براي عوض شدن خيلي پيرند » طوطي پير ديگر درست حرف زدن و فهميدن را ياد نمي گيرد» بنابر اين نبايد وقتمان را صرف توضيح دادن به كيهان و ديگر نمايندگان ولي ّ فقيه و حتا خود فقيه بكنيم. مخاطب ما ملت ما و ديگر ملت هاي منطقه و جهان است. بذر را نبايد در شوره زار حكومتگران كه بايد در زمين حاصلخيز ملت ها افشاند و بايد به برخي تحصيل كردگان كه متاسفانه نااميد شده اند يا توانايي واكنش نشان دادن در مقابل يك حكومت مذهبي را از دست داده اند‘ كمك كرد.
اين دو دوست‘ هر يك خود را «هم معلم و هم متعلم» بحساب مي آورند و از هر فرصتي براي تصحيح خطاهاي احتمالي خويش استفاده مي كنند زيرا معتقدند ديگران بخصوص منتقدان نه هتاكان بهترين آينه براي انسان محسوب مي شوند. آنان «خودآگاهانه» راهشان را برگزيده اند‘ چيز زيادي ندارند كه از دست بدهند و توقع زيادي هم از زندگي ندارند از اين رو بيشتر از ديگران «خطر» كرده اند. زخم ها و رنج هايي كه در اين راه كشيده و مي كشند شاهدان زندگي و مبارزه ي آنها است.
درد ها و «رنج هايي كشيده اند كه مپرس» با اين همه ثابت قدم و پايدار مانده اند. پايداري هيچ ربطي به لجاجت ندارد كه برخي به آن متهمشان كرده اند. آنها زخم ها و رنج هايشان را با سربلندي روزي با خود به «دارالقرار» خواهند برد و «شاهد و شهيد» خواهند بود. شهيد كسي است كه «معرفت از خويشتن و جهان و جامعه اش را با درد و رنج به دست آورده است».

سه: سربلند سر به زیر

محمد جواد انسان با مناعت طبع و سربلند در عين حال متواضع و سر به زير سال ها پيش يك سال را در زندان اين رژيم گذرانده است. هنگامي كه دو باره در سال 86 از طرف دادگاه حكومتي ويژه ي روحانيت حكمي عليه او مبني بر سه سال زندان و خلع لباس صادر شد از وطن هجرت كرد.
او هر چند به تلخي ترك ديار كرد اما از اين پس و تا ابد شيريني اش را مي چشد؛ چو فرهاد از جهان بيرون به تلخي مي رود سعدي – وليكن شور شيرين اش بماند تا جهان باشد.
در زمان زندان و در آستانه ي رفتن به زنداني ديگر به او پيشنهاد كرده بودند كه متن و شرحي داير بر اين كه مطالبت در روزنامه ها و سايت هاي اصلاح طلب را به اشاره و قلم ديگران مي نويسي بنويس و نيز شرحي مبني بر اطاعت از ولايت فقيه و بيعت نامه يي با حكومت فعلي بنگار و همين كافي است كه آزاد باشي.
او با گشاده رويي و سربلندي اين درخواست را رد و تاكيد كرده بود كه » جوان تر از آنم كه چنين كارهاي دوني را انجام دهم».
شب هاي بالكن نشيني در لبنان در دو زمان و دو مكان – يك بار در سال 83 در غرب بيروت و بار ديگر در سال 88 در جنوب اين شهر – وقتي او از خاطرات زندانش و سپس از ماجراي هجرت و دورشدنش از اين «خاك غريب» سخن مي گفت شور و شوق خاصي در صدايش موج مي زد. اين شور و شوق نشان مي داد كه خداوند ياري اش كرده است.
خداوند كه اين دوست ما «آخرين پناه» اش خوانده است هرگز بندگان نيك اش را كه در راهش مجاهده كرده اند تنها نمي گذارد و راه هاي درست را نشانشان ميدهد: الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. البته خدا راه ما را با گام هاي خودمان مي سازد.
او جامه ي روحاني بودنش را كنار گذاشت و جان آزادش را به در بُرد. تنها كسي مي تواند از «معركه» ي سياست بي اخلاق در ايران معاصر جان به در بَرد كه جان به «مهلكه» اندازد و او چنين كرد. اگر چه الان با مشكلات هجران دست به گريبان است اما اگر مانده بود نه تنها نمي توانست كار روشنگري و اطلاع رساني را انجام دهد كه قطعا مجددا به زندان مي افتاد‘ شكنجه ي جسمي و روحي مي شد و زن و فرزندش در موقعيت سخت تري‘ غير از آن چه اكنون با آن مواجه اند‘ قرار مي گرفتند.
ظرف سه ماه و 20 روز گذشته برخي از بهترين نخبگان و نويسندگان و روزنامه نگاران و جوانان به زندان افتادند و شكنجه ي جسمي و روحي شدند. درد و زخمي كه بر تن سياست و حاكميت ايران احساس و مشاهده مي شد عميق تر شده است. اكنون مرهم گذاشتن بر تني كه پوسيده و بو گرفته است هيچ نتيجه يي ندارد. آن چه حكومت و حاكميت فعلي فاقد آن است قحطي آدميت در راس هرم قدرت است.
امروز همه از خود مي پرسند چه بايد كرد؟ چگونه مي توان راه نويي براي حكومت كردن و زندگي كردن به شكل انساني در اين كشور نشان داد؟ چگونه بايد به يك ملت وحشت زده و متعجب كه 30 سال پيش انقلاب كرد اما به اهدافش نرسيد كمك كرد؟
يك راه آن مبارزه ي مدني و افشاگري و آگاهي بخشي و تقويت تشكيلات و تقويت منابع و عمل به مفاد بيانيه ها و سخنان رهبران خردمند جنبش سبز يعني ميرحسين خاتمي و كروبي است. تا زماني كه يك ملت بخصوص جوانان و دانشجويانش زنده اند و رهبران زنده و خردمندي دارند هيچ چيز براي آنها غيرقابل جبران نيست.
حوادث پس از انتخابات ماهيت حاكميت و ماهيت برخي رهبران رسمي و حكومتي را روشن كرد و به خيلي ها آموخت كه مسلما «بد بودن سياست در ايران» را نبايد دوست داشت اما از اين نكته ي ظريف هم نبايد غافل بود كه » چه بسا نيكي از بدي بزايد». احتمالا اگر ما در اين سه ماه و 20 روز انواع بدي و ستم هاي سياسي و اجتماعي را كه حاكمان در حق مردم و تحصيل كردگان روا داشتند نمي ديديم هرگز به ماهيت حاكميتي كه براساس يك تفسير سطحي و قشري از دين بر همه ي بخش هاي جامعه چنگ انداخته است پی نمي برديم.
محمد جواد بدليل برخورداري از معلومات و معارف ديني و همچنين تحمل رنج زندان و هجرت‘ هر از گاهي غرقه ي عالم درويشي و عرفان شده و مي شود. او هميشه به عرفان گرايش داشته و گفته ها و معنويت حاصل از مطالعه ي آثار متفكران و عارفان مسلمان و مسيحي مانند مولانا و حافظ و جبران خليل جبران و جرج مطر صاحب كتاب «هذاالعالم لا يكفي» را دنبال كرده و به دست آورده است. اين عرفان و معنويت ‘ او را به دنيايي والا‘ وراي زندان و راندن و تبعيد‘ فراسوي سياست و واقعيات و امكانات مادي‘ و آن سوي جهان و جسم فاني برده است.
دوست ما همان طور كه سياست را پذيرفته عرفان هم پذيرفته است‘ همان طور كه قدرت را پذيرفته زوال قدرت را هم پذيرفته است‘ همان طور كه زندگي را پذيرفته حقيقت مرگ را هم پذيرفته است و اين است راز آرامش روحي و قدرت قلم و بيانش كه الهام بخش دوستان و خوانندگان مطالب او است.

چهار: آموزگار دانا

بهار 84 براي بازديد از زادگاه جبران خليل جبران آموزگار دانا و حكيم و اديب لبناني‘ همراه محمد جواد و دو خانواده با طي مسافت 80 كيلومتر از بيروت به سمت طرابلس و عبور از شهرهاي تاريخي جبيل و البترون مسير خود را به سوي كوهستان و شهرك هاي اميون‘ كفرصارون و طورزا تغيير داديم.
جاده ي باريك و پرپيچ و خم كوهستاني مشرف بر دره ي زيباي «قاديشا» ما را از روستاهاي مسيحي نشين و پوشيده از درخت اهدن‘ حصرون و حدشيت عبور داد. در حاشيه ي اين جاده‘ افزون بر مهمان سراهاي بركات و پنگوئن كه در دو فصل اول سال پذيراي گردشگران بسيار از داخل و خارج لبنان است‘ كليساهاي تاريخي سيده الظهر و ماردانيال متعلق به قرن دوازدهم ميلادي نيز به چشم مي خورند.
درون و پيرامون دره ي قاديشا نشانه هاي فراوان خداوند مانند رود جاري‘ آبشار ريزان‘ درختان سبز پرثمر (گردو‘ گيلاس‘ بادام و زردالو) و بي ثمر مانند الارز (نوعي كاج)‘ گل هاي صورتي و قرمز‘ بوته هاي بومادران و نعنا‘ لكه هاي ابر سفيد و خاكستري در بالاي سرمان قابل مشاهده بودند. درختان و بوته ها و گل ها در كنار دره و آبشار همه جا را زينت داده بودند.
در آن مكان پرنقش و خيال‘ نواي موسيقي از خودرو سواري ما با آواز پرندگان در ميان رقص برگ هاي درختان در هم مي پيچيد و صداي آبشار و رود دره ي قاديشا به گوش ما رهگذران مي رسيد و معما و پرسش هاي زير را در ذهنمان به وجود مي آورد:
پرندگان پرواز و آواز را از كه مي آموزند؟ ابر را چه كسي مي آورد؟ چرا باران مي بارد؟ رود براي چه جاري مي شود؟ وقتي كه خورشيد مي رود چه قدرتي ماه را پديدار مي كند؟
هنرمندان‘ اديبان و آموزگاران دانا مانند جبران خليل جبران از لبنان و سعدي شيرازي از ايران به پرسش هاي ياد شده پاسخ داده اند و گفته اند كه آنها آيات و نشانه هاي قدرت خدا و نعمت هاي طبيعي او براي انسان ها هستند تا تفكر كنند. مناظر زيبا‘ زيبايي خداوند را تصديق مي كنند.
آدم ها حتا ماترياليست ها به وجود و اهميت اين آيات اعتراف كرده اند. براي نمونه «شبلي شميل» ماترياليست لبناني در قرن ميلادي گذشته در نامه يي به «رشيد رضا» انديشمند مسلمان مصري مي نويسد كه » اني و ان اك قد كفرت بدينكم هل اكفرن بمحكم الآيات؟ من ممكن است دين شما را قبول نداشته باشم اما نمي توانم آيات و نشانه هاي خدا كه در آينه ي طبيعت آشكار شده است را انكار كنم».
يكي از اين نشانه ها و آيات ‘ دره ي قاديشا است كه در آن آبشار و رود قاديشا جريان دارد. نوشته اند كه واژه ي قاديشا به معناي «تقدس» است و دره ي قاديشا يعني دره ي مقدس . غارها و شكاف هاي صخره يي اين دره كه عمق دو هزار متر دارد از هزاره ي سوم قبل از ميلاد عيسا مسيح (ع) تا دوره ي روم پناهگاه و محل زندگي انسان بوده است.
با نشر مسيحيت در كوههاي لبنان اين غارها و شكاف ها به عنوان پناهگاهها و ديرهايي براي زاهدان و راهبان مسيحي مورد استفاده قرار گرفته است. تعدادي از اين ديرها امروز به كليساها و زيارتگاههايي براي مسيحيان لبنان بويژه ماروني ها تبديل شده است و اهميت آنها – در كنار اهميت تاريخي و ديني – در پرفراز و نشيب بودن و سختي راههاي رسيدن به آنها است. دره ي قاديشا در سال 1998 از طرف «يونسكو» به عنوان يكي از اماكن طبيعي و تاريخي جهاني شناخته شده است.
يك كيلومتر نرسيده به زادگاه جبران خليل كه هنوز مثل او در لبنان پيدا نشده است تابلو «بِشرّي مدينه جبران ترحّبُ بكم» نظر بازديدكنندگان را جلب مي كند. بِشرّي كه زادگاه جبران است شهري است كوچك مُشرف بر دره ي قاديشا. جبران در سال 1881 ميلادي در اين شهر متولد شد و در سال 1931 در سن 50 سالگي درگذشت. كتاب او «پيامبر و ديوانه» به سي زبان ترجمه شده و به مدت 40 سال در فهرست پرفروش ترين كتاب هاي دنيا قرار داشته است.
زادگاه‘ قبر و موزه ي جبران خليل در شهرك بشرّي در همه ي فصل هاي سال بخصوص بهار و تابستان زيارتگاه صاحبنظران و روزنامه نگاران است. منزلي كه جبران در آن متولد شده و از آن ديدن كرديم 35 مترمربع مساحت و دو ستون در وسط به ارتفاع سه متر و نيز يك پنجره ي كوچك دارد. درون اين منزل يك قفسه ي كتاب ‘ چراغ نفتي‘ فرش و گليم قديمي ‘ ظرف هاي غذاخوري و برخي وسايل متعلق به پدر و جدّش به چشم مي خورد. كنار اين منزل باغ كوچكي خودنمايي مي كند.
خانم «شارلوت» نگهبان خانه ي باقي مانده از جبران برايمان توضيح داد كه او مقطع ابتدايي و تا سن 12 سالگي را در بشرّي گذراند‘ چهار سال در مدرسه ي «الحكمه» در بيروت تحصيل كرد و سپس به بوستون آمريكا هجرت نمود. شارلوت گفت كه جبران هفت برادر داشت‘ پدرش سه سال به زندان افتاده بود و مادرش با رنج و فقر فرزندانش را بزرگ كرد.
به جز كتاب مشهور پيامبر و ديوانه‘ جبران هفت كتاب به انگليسي و هفت كتاب به عربي دارد كه اشك ها و لبخندها و بال هاي شكسته از آن جمله اند. او در كتاب اشك ها و لبخندها صفحه ي 56 در سرزنش مردماني كه استبداد را مي پذيرند مي نويسد » مردمي كه در خانه ي استبداد بزرگ شده اند در بزرگداشت قدرت‘ خود را تحقير مي كنند و به نام حاكم خودكامه نغمه مي سرايند و فرشتگان بر حقارت آنان مي گريند».
در مقابل‘ جبران در تمجيد از آزادي مي گويد: هر چه بيشتر از بندگي مردم در برابر ستم آگاه مي شوم عشق به آزادي در من بيشتر رشد مي كند ( همان ص 95). اين حكيم در كتاب بال هاي شكسته ص ۴۱در نقد رهبران ديني در مشرق زمين مي آورد كه » در مشرق زمين رهبران ديني هيچ گاه به مجد و شكوهي كه به آن دست يازيده اند‘ بسنده نمي كنند بلكه با تمام توان درصدد برمي آيند كه خويشان و همفكران خود را در راس امور قرار دهند و آنان را مستبدانه بر گُرده ي مردم سوار كنند تا مال و جان ملت ها را به يغما ببرند».
جبران در تعريف و توصيف زن معتقد است كه » زن همچون دين است اگر جاهلان تحريفش نكنند و همچون قرص ماه است اگر ابر سیاه آن را نپوشاند و بسان نسيم است به شرط آن كه بوي فساد در آن نياميزد». اشك ها و لبخندها
ص 71.
به گفته ي خانم شارلوت‘ جبران خليل در طول زندگي اش غير از مادرش سه زن را بسيار دوست داشت: نخست «ماي زياده» هنرمند و مجسمه ساز مصري . دوم » سلمي» دختر يك كشيش لبناني و سوم «ماري هسكل» كه ساكن بوستون آمريكا بوده است. او افزود كه جبران هر روز ساعت ها در جاده ي روبروي بشرّي قدم مي زد‘ به طبيعت اطراف نگاه مي كرد و از آن الهام مي گرفت و مي نوشت.
در مسير ميان منزل تا مدفن و موزه ي جبران‘ مجسمه ي «فيليپ شبيعا» از قديسان بزرگ مسيحي را مشاهده كرديم كه شهرداري بشري ساخته است و بر لوحي برجسته به مساحت 50 سانتي متر مربع اين عبارت جبران را بر آن نوشته كه » بمثل ايدي هولاء يتكلم الله و من خلال عيونهم يتبسم علي الارض. خداوند از طريق برخي انسان هاي پاك با انسان سخن مي گويد و به روي زمين لبخند مي زند».
موزه و مدفن جبران خليل در دامنه ي كوه ساخته شده و براي رسيدن به آن بايد از 64 پله ي كوچك بالا رفت. قبر او در دير «مار سركيس» واقع شده و در اين دير موزه يي به نام او به طول 40 متر و عرض هفت متر تاسيس و در آن كتاب ها و لباس ها و كارهاي هنري و تابلوهاي نقاشي جبران در معرض ديد همگان گذاشته شده است.
شش كيلومتر بالاتر از منزل و مدفن و موزه ي جبران‘ جنگل معروف الارز يا «كاج لبنان» در اطراف روستايي به همين نام با درختاني كه هزار و 500 سال عمر دارند واقع شده است . بالاتر از جنگل و درختان سبز‘ قله ي كوه پوشيده از برف قرار داشت كه تا دامنه ي آن رفتيم‘ بچه ها سرگرم برف بازي شدند و بزرگ ها مشغول گفت وگو و تماشاي طبيعت. همه خوشحال بوديم.
ساعتي نشستيم‘ چشم اندازي كه مي ديديم آسمان آبي بود كه در افق با درياي مديترانه درآميخته بود‘ دانه هاي برف بود كه زير نور خورشيد ظهر مي درخشيد. صداي رود و آبشار قاديشا با ارتفاع نزديك به صد متر گوشهامان را نوازش مي داد و بويي كه از زمين به مشام مي رسيد خاطره ي روزهاي كودكي و نوجواني را در وجودمان زنده مي كرد. بي ترديد همه ي ما از بچگي تحت تاثير آب و هوا ‘ كوه و دريا و برف و باران و رنگين كمان بوده ايم.
خاطرم هست كه در آن لحظات خوش و فراموش نشدني در بالاي دره ي قاديشا‘ محمد جواد جمله يي از نامه ي جبران خليل به دوست وفادارش ماري هسكل برايمان خواند : » لحظه هاي با تو بودن معناي حيات و زندگي كردن را برايم عميق تر مي كنند. خداوند تو را و اين لحظه ها را از من نگيرد».

پنج: ورای تو هیچ نعمت نیست*

خداوند همه نوع زيبايي و نعمت طبيعي را به سرزمين لبنان و جامعه ي آن بخشيده است. سه سال و سه ماه در مدت اقامت در آن جا در معيت محمدجواد سعي كرديم حتي الامكان با پناه بردن به طبيعت از آن نعمت ها استفاده كنيم. يك روز با دو خانواده به منطقه ي برفگير «فارايا» در استان كوهستان زادگاه «ميخاييل نعيمه» نقاش و نويسنده ي مشهور لبنان و شاگرد جبران خليل جبران رفتيم؛ جبران و نعيمه شاعران و حكيمان و آموزگاراني كه بخاطر عشق به انسان رنج بسيار برده اند.
از بالاي فارايا دريا پيدا و وسيع بود‘ تپه ها و كوه ها و بندرها دور تا دور درياي مديترانه را محاصره كرده بودند‘ كوه ها و خانه هاي روي آن در زير نور آفتاب منظره يي دلپذير به خود گرفته بودند. خانه ها در دل ِ تپه هاي سبز و كوه هاي مُشرف بر دريا همانند قارچ بيرون زده بودند. در اين ميان‘ برج هاي ناقوس كليساهاي مسيحيان و مناره هاي بلند مسجدهاي مسلمانان مانند فريادي سر به آسمان كشيده بودند.
طبيعت‘ افق‘ دريا‘ آشوب امواج‘ صداي قايق ها و ماهيگيران‘ زمزمه ي باد‘ سفيدي و لطافت برف‘ قيافه ي انسان ها‘ صداي مرغان كوهستان و صداي همهمه و بازي هاي كودكانه ي حامد و علي و امين و فريده‘ همه زيبا بودند. بچه ها حس خوشحالي و شادماني داشتند‘ انگار كه تنها در اين دنيا كودكان قادرند كه واقعا راضي و خوشحال باشند. ما بزرگترها هم اطمينان داشتيم كه وقتمان را از دست نداده ايم؛ با صحبت و «نگاه» كردن و احترام به طبيعت و تفكر در آن .
يك روز به نهرالكلب و حريصا‘ يك روز به ساحل شهر تاريخي جبيل در شمال و روز ديگر به ساحل شهر باستاني صيدا در جنوب لبنان سفر كرديم. روي ماسه ها و شن ها مي نشستيم‘ دسته يي در دريا شنا مي كردند‘ آب دريا مَحرم همه است‘ همه را تطهير مي كند‘ يكنواخت و خسته كننده نيست‘ اين خصلت آب و دريا است. دسته يي ديگر از آب بيرون مي آمدند و روي شن ها دراز مي كشيدند‘ پيرمردها زير چترهاي رنگين و راه راه لميده بودند و عده يي روزنامه مي خواندند.
بچه هاي ما مشغول توپ بازي و گِل بازي بودند‘ سپس يا به آب مي رفتند و يا در ساحل مي دويدند. نور خورشيد روي موج ها مي درخشيد‘ كشتي ها كه از ميان مه و بخار دريا به بندر مي رفتند پيدا بود. مانديم تا آفتاب نزديك غروب رفت‘ آب دريا بالا آمد و به كنار ساحل سنگي مي خورد يا در ساحل شني پخش مي شد‘ هوا خنك بود‘ كم كم شب و تاريك شد و همراه مردم و گردشگران آن جا را ترك كرديم.
دو شب هم كنار ساحل «خلده» در جنوب بيروت در تاريكي روشنايي آن نشستيم و محمد جواد از رنج هايش در راه عقيده و آرمانش و از نحوه ي هجرتش و ميزبان و هم صحبتش گفت. او رنج هايي را به من نشان داد كه نه من حتا بسياري ديگر از آدم ها در دوره جواني ‘ ميانسالي و پيري نيز بويي از آن نبرده بودند. او مردي مذهبي نيست اما معنوي است و از دين‘ عشق و اخلاق و مسووليت و معنويت را فرا گرفته است و قشر و پوسته و فقه و سنت غيرملتزم به عقلانيت را رها كرده است.
آن دو شب‘ ساحل خلده شاهد درد و دل هاي بسيار ما از وضع حال و گذشته ي جامعه و حكومتمان بود. غير از ساحل زيبا‘ قليان معطر نيز شاهد ديگري بود. شيخ جواد وقتي ماجراي سفر كردنش را مي گفت چهره اش برافروخته مي شد و هر از گاهي پُكي به قليان مي زد و دود آبي رنگ آن از جلوي ما رد مي شد و آن را به اجبار از دماغمان بالا مي كشيديم. من چون قلياني نبودم هر از گاهي ني آن را به طرز مصنوعي ميان دو انگشت دست مي گرفتم‘ آن را به دهان نزديك مي كردم و چند پُك آرام مي زدم و همزمان به سخنان او گوش مي دادم. من در او طبيعت خود را مي يافتم.
به جز شب نشيني در ساحل‘ پيش از آن در شب هاي بهار و تابستان ساعت ها با خانواده در «بيروت» در بالكن هايي كه مُشرف بر كوچه و خيابان و در «خلده» مشرف بر دريا و اتوبان بود مي نشستيم و گپ مي زديم. اين نشست و گفت وگو را دوست داشتيم زيرا قوه ي خيال يا تخيلات ما را تحريك مي كرد‘ خاطراتمان را زنده نگه مي داشت و بر مهر و علاقه مان و معلومات و داشته هاي ذهني مان مي افزود.
حرف هاي ما آخرش يكنواخت مي شد‘ اغلب از حاكميت و دولت و شيوه هاي استبدادي و نهادهاي حكومتي شكايت مي كرديم‘ از رفتار نامناسب و غيرمدني مسوولان در مواجهه با منتقدان ايراد مي گرفتيم و چنان لحني و قضاوتي داشتيم كه گويي همه ي حق و حقيقت نزد ما و به جانب ما است! آن گاه به منزل و اتاق خود برمي گشتيم و درد خاموش خويش را در سكوت شب‘ فرو مي خورديم.
غروب شبي كه قرار بود به همراه علي و جواد و فرهمند به ديدار علامه حسن الامين فقيه نوانديش لبنانيي برويم‘ باراني شد. پيش از رسيدن به محل قرارمان كه ميدان «رياض الصلح» در وسط بيروت بود‘ باد و رعد و برق و سپس باران‘ گرفت. با شدت گرفتن باران همه ی مردم‘ درها و پنجره هاي خانه و مغازه و ماشين هايشان را مي بستند‘ برگ هاي ضعيف تر از شاخه هاي درختان كنار خيابان و ميادين جدا مي شدند و همراه باد به هوا مي رفتند و سپس با سنگيني قطره هاي باران به زمين مي خوردند.
ابرها به سرعت تبديل به باران مي شدند‘ درختان شسته و سبزتر شده بودند‘ آب از هر طرف جريان داشت‘ خيس شده بوديم. ساختمان هاي سوليدر – مركز تجاري در وسط بيروت – و ساختمان هاي اطراف ميادين رياض الصلح و شهدا به وسيله ي باران و جويبارها احاطه شده بود.
پيش از رفتن نزد علامه الامين و پس از اذان مغرب‘ براي نماز به مسجد جامع «العمري» متعلق به اهل تسنن در سوليدر رفتم. نواي اذان و نماز مسلمانان‘ بوي عطر ايمانم را تحريك مي كرد. واژه هايي كه به عنوان ذكر و دعا ادا مي كردم واژه هايي بود كه مي شناختم‘ با آن كلمات به خداوند نزديك مي شدم و از او رحمت براي شهيدان راه آزادي‘ سلامت براي مجروحان‘ آزادي براي اسيران ‘ صبر براي خانواده هايشان و موفقيت روزافزون براي نهضت راه سبز طلب كردم. از زمان نوجواني و جواني تاكنون‘ خداوند مهربان را نه در فقه و احكام كه در معرفت و عشق و واژه هاي عاشقانه يافته ام.
در مسجد به دستان نمازگزاران جوان و پيري «نگاه» مي كردم كه چگونه در نور اندك‘ مي لرزيد. به آنها خيره مي شدم و اميدوار بودم كه دستان اميدوارشان به اجابت نزديك شود و نوميد برنگردد. در آن لحظات احساس مي كردم تمام زندگي ام و زندگي ديگر نمازگزاران در دعايي خلاصه مي شود كه به سمت خداوند بالا مي رفت.

* تك مصرع از سعدي است كه به شامات (لبنان و سوريه و اردن و فلسطين كنوني) سفر كرده است.

امام رضا و رضایت به ظلم؟

یادروز میلاد امام هشتم شیعیان –که سلام خدا بر او باد- فرصتی ست برای پاسخ به یک پرسش:
آیا پذیرفتن ولایتعهدی حکومت مأمون عباسی (که ردای ولایت الهی بر تن کرده بود اما ظالمانه مردم به ویژه مخالفان و منتقدانش را زندان و اعدام می کرد) رضایت به بقای دولت ظالم یا مماشات با او نبود؟
این پرسش وقتی جدی می شود که حاکمان بی پروای ما در برابر جان و آبروی مردم ردای نمایندگی خدا می پوشند و از منتقدان شان، هزار هزار زندان می کنند و از اعدام هم ابایی ندارند (و اگر نمی کنند از ترس شورش بندگان خداست نه از خوف خدا!) اما بیداد خود را الهی می خوانند و هر که جز این بگوید را اغتشاشگر و مخلّ به مصلحت نظام اش معرفی می کنند.
تازه بهترین های شان صلح حسنی را پیشنهاد می کنند و از رهبران جنبش سبز می خواهند که به مصلحت هم که شده سکوت کنند چنان که برخی از ائمه چنین کرده اند.
حضور امام در دولت خودکامه ی عباسی، استفاده از یک تریبون تأثیر گذار برای احیای یک «فرهنگِ در آستانه ی مرگ» بود نه یک کنش سیاسی برای دوام دولت ظالم به این امید که خود روزی به قدرت برسد که معنای تلویحی آن رضایت به ظلم «تا اطلاع ثانوی» باشد.
شرط امام رضا برای پذیرش ولایتعهدی این بود که:»هرگز كسى را بر مقامى نگمارد، نه كسى را عزل و نه آئینی را نقض كند… »
به گواهی اسناد تاریخی، کوتاه آمدن امام رضا در برابر اجبار مأمون در پذیرش ولایتعهدی و روی آوردن به روشی که عملا منزّه بودن خود را از همه ی اعمال دولت جبار عباسی نشان دهد و به همه بفهماند که با چنین قدرتی نمی تواند همکار باشد حکمت اش این بود که با غضب و انتقام حکومت، کاملا حذف نشود و «بماند» تا جلوی یک فاجعه را بگیرد؛ فاجعه ی مرگ یک فرهنگ!
آن فرهنگ محتضر هم این بود که «انسان بنده ی آزاد خداست و با سرشت انسانی خویش تصمیم می گیرد و در انتخاب سرنوشت خود موثر است»؛ در دوران عباسی اما «جبر» از نظریه به فرهنگ تبدیل شد و به صورت یک باور مشهور و مقبول در آمده بود که کسی را یارای ایستادن در برابر آن نبود.
عالمان دین در دوره عباسی معتقد و مبلّغ بودند که آنچه بر ما می گذرد «تقدیر» ماست و خواست خدا؛ اگر کسی بخواهد در برابر وضع موجود بایستد و مثلا بخواهد با ظلم ظالمان مبارزه کند در مقابل تقدیر خدا ایستاده است و خلاصه جنگ با حاکم (حتی از نوع ظالمش) جنگ با خداست.
اين عقيده، کاملا آگاهانه و توسط دولتهای اسلامی که دروغ را نهادینه کرده بودند تبلیغ شده و برای آن هزینه پرداخت شده بود تا بتوانند آسانتر به استثمار مردم بپردازند و هر كارى كه مى‏كنند قضا و قدر الهى معرفى شود تا كسى به خود جرأت انكار آن را ندهد. در زمان امام رضا از رواج اين عقيده ی فاسد يك قرن و نيم مى‏گذشت، يعنى از آغاز خلافت معاويه تا زمان مأمون.
مأمون نیز البته به روش های «بقا» نا آشنا نبود؛ با جنبش فرهنگی امام رضا علیه «آگاهی های دولتی»خود را همراه نشان می داد و در برابر منتقدان و دانشمندان، طرفدار آزادی و دانش ظاهر می شد و نخبگان، هر از چندی به دربارش می آمدند و بزمی برپا می کردند و خبر آن نیز منتشر یا ثبت می شد.
او حتی در حضور امام، مجالس بحث و مناظره پيرامون امامت و نبوت برگزار می کرد تا علاوه بر اظهار شأن خود شاهد محكوميت احتمالی امام در بحث ها نیز باشد، زیرا مردم، «اهل بيت پیامبر» را به مثابه عالمانى برتر از دیگران می شناختند و شکست در مناظرات، مى‏توانست ارزش ایشان را نزد جامعه از بين ببرد؛ هرچند به گواهی اسناد تاریخی، اين مجالس توانست بهترين زمينه براى تبلیغ فضیلت امام را فراهم کند و عموم مناظرات به نفع امام خاتمه یابد.
به نقل از «عبد السلام بن صالح هروى» آورده اند كه به مامون خبر رسيد على بن موسى الرضا، مجالس بحث «كلام» منعقد كرده و مردم، جذب دانش او شده‏اند.
مأمون به «محمد بن عمرو الطوسى» گفت تا مردم را از مجلس او طرد كند! (یعنی سلطان مدعی طرفداری از دانش، ناگهان یک جلسه ی علمی را به جرم پر جمعیت بودن تعطیل کرد)
وقتى امام متوجه اين نكته شد، او را نفرين كرد و چنين گفت: اللهم انتقم لى ممن ظلمنى… و طرد الشيعة من بابى» يعنى: خدايا از كسى كه به من ظلم كرده و پیروان را از درب خانه من دور كرده انتقام بگير!
آن بزرگوار در سخنی صریح، دستبوسی را نکوهش کرد و آن را علامت بندگی و پرستش خواند (لا یقبل الرجل یدالرجل، فإن قبلةیده کالصلاةله) و سرانجام، عقلانیّت و سلامت مسلمان را منوط به شرایطی کرد که از قضا ولیّ امر مسلمین در آن زمان از آن شرایط تهی بود:
«…به او اميد خير برند، از بدى او در امان باشند، خير اندك ديگرى را بسيار شمارد، خير بسيار خود را اندك شمارد، چون از او می پرسند دلگیر نشود، گمنامى را از پرنامى خواهان تر باشد و کسی را ننگرد جز اين كه بگويد او از من بهتر و پرهيزكارتر است…»
تأمل در تاریخ و ادبیات دینی و سیاسی امام هشتم شیعیان گواهی می دهد که رضایت به ظلم، خط قرمز «سیره ی رضوی» ست.
***
ر.ک: الحیاة السیاسیةللامام الرضا – جعفر مرتضی العاملی
و عیون اخبار الرضا – للشیخ الصدوق

حاشیه ای بر یک فاجعه

مرداد ماه سال 86 دستگاه قضایی ایران زنی را محاکمه کرد که متهم بود فرزند پنج روزه اش را کشته است. اما اظهارات سهیلا قدیری در آن دادگاه، بیش از آن که دفاعیات او محسوب شود کیفرخواست «حکومت و جامعه ی بیمار»ی شد که چنان سرنوشتی را برای سهیلا رقم زده اند.
حالا بیش از دوسال از آن روز، دستگاه قضایی ادلّه ی وکیل سهیلا قدیری را مبنی بر عدم تعادل روانی نپذیرفته و به اعدام وی حکم داده و این حکم را سحرگاه 29 مهرماه اجرا کرده به گمان آن که عدالتی را به انجام رسانده است.
اشاره به بخشی از دفاعیات سهیلا قدیری در این یادداشت، بهانه ای برای یادآوری دو نکته ی کوتاه است:
نخست اینکه در جرم مذکور همه ی شواهد نشان می دهند که «سبب، اقوی از مباشر» است و اگر کسی یا کسانی باید مجازات و یا حتی اعدام شوند مسئولان نظام جمهوری اسلامی اند که بسترهای چنان سرنوشت رقّت بار و چنین جنایتی را برای شهروندان خویش فراهم آورده اند.
دوم اینکه دستگاه قضایی ما ناشنواتر و فاسدتر از آن است که گوش به ادله ی حقوقی بسپارد و این تنها اصحاب سیاست و فرهنگ نیستند که جان و مال و آبروی شان قربانی قضاوت آلوده می شود بلکه توده ی گمنام ما سالهاست که قربانی این گردونه ی فاسدند و صدای شان به جایی نمی رسد مگرهر از چندی حلقه ی داری افراشته شود و صدای تیری بیاید و سوژه ی مطبوعات گرسنه ی ما شود.

—————————–
«…اتهام قتل را قبول دارم ، هيچ کس همدست من نبود، خودم اين کار را کردم.
من يک انگيزه نداشتم، هزاران انگيزه در من وجود داشت، که شايد فقط يکي از آنها مي تواند دليل کافي براي قتل باشد.
دليل من براي اين قتل خشونت هاي بيش از حدي بود که از مردان جوان ديدم از آنهايي که به معناي واقعي کلمه اراذل و اوباش هستند. از کجاي اين زندگي سياه براي تان بگويم. کدام بخش از 12 سال بدبختي و سياهي ام براي تان تعريف کنم.
من براي نجات کودکم اين کار را کردم. تصورم اين بودکه ايدز دارم، قطعاً فرزندم هم از من گرفته بود، پس او را کشتم که بدبختي هايي که من دچارش شدم را تحمل نکند…اگر آنچه بر من گذشته بر هر کس ديگري هم مي گذشت بي رحم مي شد. در 15 سالگي که از خانه فرار کردم و با مردان زيادي رابطه داشتم، آنها از من به طرز وحشيانه يي سوءاستفاده کردند و سپس مثل يک دستمال کثيف مرا به گوشه يي پرت کردند و هر بار از دفعه قبل بي پناه تر و بدبخت تر شدم.
بايد اين عقده ها را چطور خالي مي کردم مگر مي توانستم مرداني را که چندنفري به من حمله کرده اند بکشم، مگر من چقدر زور داشتم و اگر مي کشتم مثل نازنين فاتحي (دختري که به اتهام قتل بازداشت شد و با توجه به دفاع مشروع آزاد شد) مرا سه سال در زندان نگه مي داشتيد.
نازنين هم ابتدا در همين شعبه محاکمه شده بود. ضمن اينکه من نمي توانستم حريف آن مردان شوم. چقدر زير رفتارهاي وحشيانه اين مردان له شدم. چرا آن زمان کسي نبود که از من دفاع کند. من فکر مي کردم به خاطر روابط جنسي متعددي که داشتم دچار ايدز و هپاتيت شده ام و اين مساله آزارم مي داد.
15 ساله بودم که عاشق شدم و به پيشنهاد پسر مورد علاقه ام از خانه فرار کردم. من 4 سال با او و همراه خانواده اش در کشور آذربايجان زندگي کردم، اما يک روز او را در يک تصادف از دست دادم و بعد از مدتي مجبور به ترک آن خانواده شدم و به ايران برگشتم. من هيچ کس را در اين دنيا نداشتم، جايي براي ماندن هم نداشتم و در خيابان پرسه مي زدم که پسر جواني مرا به خانه اش برد، من فکر مي کردم فقط او در خانه است اما درخانه هفت نفري به من حمله کردند. بعد از يک سال تصميم گرفتم ديگر تن فروشي نکنم، اما آقاي قاضي مي دانيد تحمل سرماي زمستان در دي ماه و در خيابان يعني چه؟ در آن سرما در خيابان ها پرسه مي زدم و تا مغز استخوان مي لرزيدم. شما اين چيزها را مي دانيد؟ در آن مدت دچارسخت ترين بيماري ها شدم و باز بي پناه بودم و مجبور شدم به خواسته هاي کثيف مردان نه به ميل باطني بلکه به اجبار تن دهم. ديگر از من که درحال حاضر 28 ساله هستم چه باقي مانده، مي دانيد چقدر به من الکل و مشروب خوراندند تا بتوانم رفتارهاي وحشيانه شان را تحمل کنم؟ مي دانيد چقدر سيگار کشيدم تا در قالب دود عصبانيتم را بيرون بريزم؟چرا در آن زمان کسي مرا نمي ديد؟
…از 20 سالگي مي خواستم از اين کاردست بکشم، اما نشد البته قبل از اينکه از خانه فرار کنم پدرم که يک سارق و بيمار جنسي بود فوت شد. پدرم سه زن داشت اما با زنان ديگر نيز رابطه داشت و من اين صحنه ها را از زماني که کودک بودم، مي ديدم. پدرم به آنها پول مي داد و مي رفتند. او هميشه مي گفت نفرين اين زن ها و خانواده آنها پشت سر من است. پس بعد از مرگم تو اين کار را بکن تا من بخشوده شوم. البته به خاطر حرف پدرم نبود و بعد از يک سال يعني 8 سال پيش به بهزيستي مراجعه کردم ولي مرا بعد از مدتي بيرون انداختند. تمام وجودم نفرت بود، هيچ کس به من محبت نکرد، همه از من سوءاستفاده کردند و من هم بچه ام را کشتم، مي خواستم بدانم جان انسان از کجاي بدنش بيرون مي زند، مي خواستم شهامت و جسارت قتل را پيدا کنم تا بتوانم انتقام بگيرم.»
…بله قبول دارم، من يک مفسد في الارض هستم و بايد اعدامم کنند، خواهش مي کنم اين کار را هر چه زودتر بکنيد.
…من فرزندم را دوست داشتم وقتي به دنيا آمد انگارگنج پيدا کرده بودم. حالا من هم چيزي داشتم که مي توانستم به خاطرش اميدوار باشم. اما زماني که قرار شد او را از من جدا کنند و به بهزيستي ببرند در درونم کينه به وجود آمد ،تنها چيزي که داشتم و بعد از اين همه سال به دست آورده بودم داشت از من جدا مي شد. پس براي اينکه انتقام بگيرم او بهترين و بي دفاع ترين فرد بود».
————————-
و اما بعد:

روشن است که در موارد اجتماع سبب و مباشر به استناد مواد 363 و 356 قانون مجازات اسلامی‌مصوب 1370 و ماده 332 قاون مدنی، اصولاً مباشر اقوی و مسئول شناخته می‌شود، و مسئولیت سبب نیاز به دلیل و اثبات دارد، زیرا رابطه علیت بین عمل مباشر و نتیجۀ به بار آمده عرفاً قوی‌تر است و نظر مشهور فقها نیز در این فرض، مقدم کردن مباشر و مسئول شمردن اوست، مگر اینکه سبب، اقوی از مباشر باشد.
یکی از مواردی که در آن سبب جنایت را اقوی از مباشر میدانند عبارتست از اضطرار مباشر:
اضطرار در اصطلاح حقوقی حالتی است که در آن تهدید وجود ندارد، ولی اوضاع و احوال برای انجام یک عمل طوری است که، انسان با وجود عدم رضایت و تمایل به انجام کاری، آن را علیرغم میل باطنی خود از روی قصد و رضای خاص انجام می‌دهد.
اضطرار بر خلاف اجبار موجب زوال اراده مضطر نمی­گردد و از سوی دیگر بر خلاف اکراه همراه با تهدید نمی­باشد. اضطرار یا حالت ضرورت از علل موجه جرم است و عمل شخص مضطر جرم نمی­باشد و مسئولیت کیفری ندارد، بنا‌بر این سببی که حالت اضطرار را بوجود آورده و مباشر را مجبور به انجام جرم کرده است مسئول و اقوی از مباشر می­باشد.
قانون مجازات اسلامی‌در ماده 55 به حالت اضطرار اشاره دارد و مضطر را مسئول نمی­داند.
بماند که ادله ی ارائه شده مبنی بر عدم تعادل روانی هم کافی بود تا رافع مسئولیت کیفری ‌باشد که ماده 51 قانون مجازات اسلامی‌‌به آن پرداخته است.
اگر در مصداق حاضر صحت اظهارات سهیلا برای دادگاه محرز شده (که چنین است) چرا باز هم حکم به اعدام او داده و اجرایش کرده اند؟ آیا جز این است که اگر بپذیرند در این مصداق، «سبب اقوی از مباشر» است باید به دنبال سبب بگردند؟
به نظر شما متهم ردیف اول وضع موجود چه کسی یا چه کسانی هستند؟
آیا دستگاه قضایی جرأت محاکمه ی آنها که حرمت و سلامت و حیات شهروندان ایرانی را با عطش قدرت و آتش تکبّر به لجن کشیده اند را دارد؟

برای روزهای ابری

تقدیم به ژیلا بنی یعقوب و بهمن اش، فخر السادات محتشمی پور ومصطفایش…
و همه ی آنانکه این روزهای ابری را به انتظار باران نشسته اند:

یک: حوالی فاجعه ی قتلهای زنجیره ای سال 77 بود که روحانی روشن ضمیر سالهای جنگ و دوست دیرین شهید حاج همّت «محمد رضا پروازی» تفکر حاکم بر قتلها را تحلیل کرد و با استناد به شواهدی از آشنایی نزدیکش با سرداران سپاه، هشدار داد که حلقه ای از سپاه و اطلاعات بر اساس تئوری «النّصر بالرّعب» به ترور و حذف دگر اندیشان می اندیشد.
بعدها با بیانیه ی وزارت اطلاعاتِ دولت خاتمی معلوم شد که تحلیل وی کاملا درست بوده است.
چندی بعد، اطلاعات سپاه و شخص محسنی اژه ای عقده گشایی کردند و روزها و شبها بازجویی و تحقیر و توهین، نصیب روحانی سربلندِ روزهای جهاد و شهادت شد.
با شنیدن این اخبار، به رسم عهد ارادت ونیز به تصور همدردی در آن روزهای سخت، به دیدنش رفتم و پاسخی سزاوار شنیدم! پروازی می گفت: بعد از عملیات کربلای پنج به مجروحی رسیدم که به شدّت درد می کشید؛ در آستانه ی شهادت دستم را فشرد وگفت «حاجی بگو لااله الاالله تا آروم شم» من این ذکر را می خواندم و او دردش آرام میشد.
و سپس نتیجه گرفت: اینجور وقت ها ذکر خدا و سپردنِ خویش به او آدم را آرام می کند.

دو: در یکی از مرخصی های زندان سال 80 با استاد محسن کدیور تماس گرفتم که به تازگی از زندان هجده ماهه اش آزاد شده بود.
نمیدانم چه حرفی به میان آمد که گفتم: روحیه ام خوب است فقط زیاد سیگار می کشم! پرسید چرا؟ گفتم نمیدانم؛ شاید جنبه ی تخدیری دارد. با عتاب گفت: این چه حرفی ست؟ ألا بذکر الله تطمئن القلوب، با ذکر خدا خودت را آرام کن!

و اما بعد:
این دو را گفتم تا یادمان نرود که حامل چه میراث و وارثِ چه روزهایی هستیم.
این روزها همه کار کرده ایم تا قدرتِ «ولایت جائر» را مهار کنیم، دوستان دربندمان را از سلولهای مخوف این خاک بلا دیده آزاد کنیم و همسران و خانواده های شان را التیام بخشیم امّا فراموش نکنیم که در کنار به کار گرفتن همه ی آنچه در توان داریم، برای آرامش مان محتاج یاد کسی هستیم که «پناه بی پناهان» است.
نفرین، نیز خرافه نیست؛ دعایی ست برای آنکه خدا رحمتش را از ظالمان دریغ کند و عمر جور را کوتاه!
دعا، امید روزهای ابری ست و تازه ما نسل خوشبختی هستیم که گرفتار «زمستان» مهدی اخوان ثالث و یخبندان بی افق نشدیم؛ صدای دادخواهی مظلومان مان را هم مردم ما می شنوند و هم مردم دنیا!
ولایتِ جائر، روز به روز ضعیف تر می شود و ما امیدوارتر که به اعجاز خدا و همت خویش این پاییز، به زمستان نرسیده بهار شود.
امام سجاد آن زیباترین روح پرستنده نیز وقتی رنج ها به اوج می رسید رحمت خدا را با آمیزه ای از «شکر و شکایت» جستجو می کرد و می خواند: «أین فرجك القريب؟ أين غياثك السريع؟ أين رحمتك الواسعـة؟ أين عطاياك الفاضلة؟ أين مواهبك الهنيئة؟ أين صنائعك السنية؟ أين فضلك العظيـم؟ أين منّك الجسيـم؟ أين إحسانـك القديـم؟ أين كرمك يا كريـم؟ به وبمحمد وآل محمد فاستنقذنـي وبرحمتك خلّصني، يا محسن يا مجمل يا منعم يا مفضل…»

دعای شاکرانه و شاکیانه، موهبتِ روزهای ابری است؛ بخوانیمش و باور کنیم که این ابرها خواهند بارید…

http://www.rahesabz.net