محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

بایگانیِ آوریل, 2010

کاهنان سکولار

تقدیم به سید مرتضی آوینی و نگاه نگرانش…

با گذشت سی سال از تأسیس جمهوری اسلامی، نظام حاکم بر ایران موفق شده است تا همه آنچه بر جمهوریت و حقوق بشر رفته را به عنوان کارنامه حکومت اسلامی ارائه دهد.

همین کافی ست تا آیت الله خامنه ای را یکی از مروّجان سکولاریزم سیاسی و فلسفی در ایران بدانیم زیرا او موفق شد تا هر چه که در دوران آیت الله خمینی در خفا و پنهانی اتفاق می افتاد و مایه شرم و انکار حکومت اسلامی بود را آشکارا به رسمیت بشناسد و از صدها شهید و مجروح و هزاران زندانی و شکنجه ها و کهریزک ها شرمگین نباشد و در فقدان حیایی کم نظیر، منتقدان را به «بی بصیرتی» متهم کند و از این رهگذر، اندیشه ها و عاطفه ها را چنان نسبت به اسلام بدگمان کند که کمتر کسی بتواند بدون سرافکندگی از جمهوری اسلامی سخن بگوید و کمتر شیعه معتقد و ملتزمی، بی نیاز از توضیح و تبیین از تشیّع خود دفاع کند.

سکولاریزم ایرانی اگر روزگاری متولد شود بیش از آنکه مرهون راهنمایی نظریه پردازانش باشد ممنون رهبری آیت الله خامنه ای و روحانیت رسمی مطیع اوست.

امّا و هزار امّا، اگر تلاش رهبر ایران برای ترویج سکولاریزم سیاسی، می تواند آینده مبارک و مغتنمی داشته باشد بستر سازی برای سکولاریزم فلسفی غم انگیز و هراسناک است.

ماجرا این است که آیت الله خمینی از فقه هزار ساله ای که فقیهان پیش از او، هرگز آن را «مانیفست قدرت» نمی دانستند «ولایت فقیه» را بیرون کشید اما پاره ای از دین ستیزان مدعی سکولاریزم، در این اشتباه تاریخی آیت الله، فرصت مغتنم شمردند و آن را به پای تمام هویّت اسلام، فقه و تشیع نوشتند؛ انگار از قرآن تا عترت و همه میراثِ فقه، نه راه هایی برای زندگی مؤمنانه، بلکه همگی تئوری های سیاسی معطوف به کسب قدرت اند… و همین کافی است تا بر دهان هر دینداری لجام زنند که «خاموش باشید زیرا التزام و احترام به اسلام، امتحان خود را پس داده است».

من اصطلاح «کاهنان سکولار» را از عنوان یک سخنرانی نوام چامسکی در سال 1999 وام گرفته ام که او نیز از آیزایا برلین فیلسوف برجسته بریتانیایی وام گرفته بود.

مقصود آن دو از این تعبیر، روشنفکرانی بودند که با تئوری ها و تعابیر بدیع، یا جنایات صاحبان قدرت را در شوروی سابق و سپس انگلیس و ایالات متحده توجیه و یا با رفتارشان بستر یاغیگری استبداد کهنه و نو را فراهم می کردند.

چامسکی با سخنی از جورج اورول در مقدمه کتاب مزرعه حیوانات (که تا 30 سال بعد از انتشار کتاب منتشر نشد) گفتارش را آغاز می کند که «در انگلستان آزاد، سانسور عمدتا خودخواسته است، نظرات نامطلوب را می توان ساکت کرد و حقایق ناراحت کننده را خاموش گذاشت بی آنکه نیازی به هرگونه منع رسمی باشد» و ادامه می دهد: » در سال 1990 صدّام متحد ما بود، خطاهای او بمباران شیمیایی کردها، شکنجه مخالفان، قتل های دسته جمعی و… بود اما ما به عنوان یک دوست و شریک تجاری ارزشمند به او کمک کردیم تا به سایر جاه طلبی هایش بپردازد تا ناگهان از دوست محبوب مان به هیتلر تناسخ یافته بدل شد زیرا گناه او تمرّد از دستورات یا بدفهمی آنها بود… روشنفکران ما هیچ اشاره ای به تاریخ دوستی ما با جنایت های صدام نکردند همانطور که هرگز دوستی ما با دولت ترکیه (در حین وحشتناک ترین جنایت های حقوق بشری علیه کردها) را زیر سوال نبردند و از کنار کشتار نوامبر 1989 در السالوادور به آرامی گذشتند».

اینجاست که او از تعبیر کاهنان سکولار استفاده می کند.

عجبا که پاره ای از روشنفکران ما همه آنچه نوام چامسکی می گوید را نه به پای محصولات سکولاریزم آمریکایی می گذارند (و البته کار درستی می کنند) و نه هرگز لب به انتقاد از سیاست های ایالات متحده (به ویژه نئوکان ها) می گشایند و از قضا به هزار زبان، بر این صنعت، جامه توجیه و تفکیک می پوشند اما به اسلام که می رسند قائل به هیچ تفکیکی بین اسلام تاریخی و اسلام معنوی، سکولاریسم سیاسی و سکولاریسم فلسفی، قرائت رحمانی-انسانی و قرائت فاشیستی از متن نیستند و یکایک جنایت هایی که توسط تنها تجربه حکومت فقهی انجام گرفته را یکسره به پای الهیات اسلامی می نویسند و «الهیات خشونت» اش می خوانند.

بُرش آیات قرآن برای اثبات الهیات خشونت و ندیدن زمینه متن و مهبط تاریخی آن برای اثبات حقانیت سکولاریزم فلسفی، هنر تازه ای نیست؛ پیش از کاهنان سکولار، دیگرانی چون برنارد لوئیس (پژوهشگر انگلیسی تاریخ اسلام) نیز چنین کرد با این تفاوت که او می خواست از محبوبیت انجیل (متّی/آیه 22) برای سکولاریزم سیاسی کسب اعتبار کند (والبته آن آیه با توجه به زمینه متن، هیچ ربطی به مراد لوئیس نداشت) اما پاره ای از روشنفکران سکولار، قرائت رحمانی، انسانی و معنوی از قرآن را نیز نه تنها مغتنم نمی شمارند که تا توان دارند بر نفی دین و دینداران اصرار می ورزند تا از باب احتیاط، از جامعه دینی نیز چیزی نماند.

کاهنان سکولار چیزی کم از کاهنان دیندار ندارند. اینان مدعی اند که تنها راه رستگاری از اسلام فقه محور سنتی آنهم با قرائت ایشان می گذرد و دگراندیشان، محارب اند و سزاوار اعدام یا زندان یا آوارگی. آنان امّا تنها راه رستگاری را التزام و احترام به یک روایت صحیح و اصیل از مدرنیته دموکراتیک می دانند –که البته نزد آنهاست- و مدعیان سازگاری دموکراسی و دینداری، سزاوار دریافت نشان «دینکاری» اند تا مبادا از پایگاه دین، سخنی در باب سیاست بگویند و از قضا هر دو حلقه کاهنان، دشمنان تمام قامتِ تکثّر و «رواداری» اند.

برای استبداد دینی فرصتی شیرین تر از این نیست که مستبدّان سکولار با آوار نفی و نهی بر سر دین شناسان مؤمن به «آزادی ایمان»، همه راههای وصول به قرائت انسانی از اسلام را ببندند تا هیچ تلقی دیگری جز خشونت و توحّش از اسلام باقی نماند؛ آنگاه آنها می مانند و دست باز با ترکیب عظیمی از انسان هایی که به حقّانیّت قرآن معتقدند و تفسیری جز روایت ارباب قدرت از کتاب الله نمی یابند و اینجا نقطه ای است که به تعبیر چامسکی و برلین می تواند مقوّم یاغیگری استبداد (و این بار نه استالینیستی که از نوع دینی اش) باشد.

البته شاید برای کاهنان سکولار این نکته اصلا اهمیتی نداشته باشد که در بسیاری از شهرهای خاورمیانه مراسم های اسلامی بزرگی برای کشته شدنِ «ابو مصعب زرقاوی» تروریست نامدار القاعده برگزار شده است؛ وقتی مدرنیسم، بی مهابا آمد و صدای تازه ای از زیستِ مسلمانی در دنیای جدید برنخاست و اگر هم صدایی برآمد همزمان از کاهنان تاریک فکر و روشن فکر، تکفیر شد راه برای بنیادگرایانی گشوده شد که برای اثبات هویّت لرزان و انتقام از مدینه ی برباد رفته شان، جنگ و خشونت را تنها تفسیر جهاد فی سبیل الله خواندند.

شاید برای آنها که گمان می کنیم دل نگران انسان و حقوق بشرند دل نگرانی های صدها میلیون «انسان» مسلمان مهم نباشد و به آنها ربطی نداشته باشد که چگونه و چرا باید به سازگاری هزار و چهارصد سال الهیات اسلامی با محصولات تفکر جدید اندیشید و برای تحقق یافتن این سازگاری در بین مردم راهی یافت؟

شاید کاهنان سکولار آنقدر به فلسفه حقوق بشر فکر می کنند که فرصت پرداختن به صدها میلیون بشر درگیر میان آسمان و زمین را ندارند. شاید هم چه بهتر که میلیونها مسلمان (و این بار ایرانی) به اتهام اعتقاد به «الهیات شکنجه»، در دام طالبان های وطنی بیفتند و به عقوبت این گمراهی، در گوانتانامو های آینده، سزاوار حذف و اعدام شوند تا جمهوری های سکولار پیش رو، از زحمت وجودشان در امان باشند.

روشن است که حلقه ای از هشت ماه الله اکبر گفتن مردم در پشت بام ها و سه بیانیّه ی ارزشمند روشنفکران دینی، روشنفکران سکولار و مدافعان جنبش زنان که نه منافی یکدیگر، بلکه مکمّل هم بوده اند تا کنون نگذاشت خدمت بی مزد و منّت جمهوری اسلامی به کاهنان سکولار به کام شان شیرین آید و بابِ مدرسه اسلام انسانی و رحمانی را برای همیشه ببندند اما سپاسگزاری (خواسته یا ناخواسته) اینان به پیشگاه ولایت فقیه، در نفی و هجو دینداری همچنان ادامه دارد.

آنها درنیافتند که (به تعبیر حکیمانه علی میرسپاسی) دموکراسی، مفهومی فلسفی نیست و ـ حداقل در سیصد سال اخیر ـ تجربه ای اجتماعی و عمدتا جامعه شناسانه بوده نه فلسفی و چیزی نیست غیر از روابط دموکراتیک، نه نظریه های دموکراتیک؛

اگر به جای «فلسفه دموکراسی» به مفهوم روشن «جامعه شناسی دموکراسی» بیندیشیم و بدون درافتادن در دام نامها (که نه نام جمهوری اسلامی دردی از جمهوریت و مسلمانی دوا کرد و نه برخی از آنها که این پیشوند را ندارند کمتر از دولتِ نگون بختِ ما گرفتار ایدئولوژی اند) سکولاریزاسیون را در متن تجربه های مان دنبال کنیم می توانیم ضمن افسون زدایی از قدرت، حُرمت دیانت را نیز پاس بداریم و خون بهای حریّت را به جای دارالإماره از مدرسه معرفت، طلب نکنیم.

Advertisements