محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

بایگانیِ دسامبر, 2009

پنج خیمه تا امام عشق

تقدیم به دو پیرمرد:
حبیب بن مظاهر و آیت الله منتظری
***

یک: حرامیان در حرم

کاروان فرزندان پیامبر، آرام آرام به کوفه نزدیک می شود.

فرستادگان ولایت اموی نیز آرام آرام به کاروان نزدیک می شوند.

اسب های خسته و سواران خسته تر…

اسب های تشنه و سواران تشنه تر…

امیر قافله، تاب خستگی و تشنگی دشمنانش را نیز ندارد:

– مشک ها را بیاورید و سواران و اسبها را سیراب کنید!

کمی که آرام می شوند لب به سخن می گشایند و از سقا می پرسند:

– به کجا می روید؟

– به کوفه

– نمی توانید!

– ناخوانده نیستیم؛ با هجده هزار دعوت نامه آمده ایم!

– ما از دعوتنامه های تان خبری نداریم؛ همین بس که ولیّ امر مسلمین، به شما اجازه ورود به کوفه را نداده است؛ یا دست های خود را برای بیعت آماده کنید یا شمشیرهاتان را برای جنگ!

– عقبة بن سمعان، خورجین های نامه را به شما نشان می دهد… ما برای جنگ نیامده ایم و برای بیعت نیز هم! کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمی کند؛ او خون انسان را به آسانی می ریزد و حرمت اوامر و نواهی الهی را می شکند، پس اگر راهی به کوفه نیست بگذارید به مدینه باز گردم…

– راه سومی نیست؛ ما از آن کسان نیستیم که این نامه‌ها را به تو نوشته‌اند؛ به ما امر کرده اند که هرگاه تو را دیدیم از تو جدا نشویم مگر آنکه تو را نزد عبید الله بن زیاد ببریم…
– صدای امیر قافله، کوتاه می شود و صدای فرستاده ولایت اموی بلندتر که: ای حسین! به خدا قسم اگر بجنگی کشته خواهی شد!

و می شنود: مرا از مرگ می‌ترسانی؟ آیا گمان می‌کنی اگر مرا بکشید خاطرتان آسوده خواهد شد؟ اشتباه می‌کنید!

کتاب «ارشاد شیخ مفید» داستان را ادامه می دهد، اما چندان نیازی به خواندن ادامه اش نیست، هست؟

داستان از همیشه روشن تر است!

سخن این نیست که میان امیر قافله و «ولایت أموی» دعوایی ست که با مذاکره قابل حل است؛

کسی بر منبر رسول الله نشسته و به نام او بر امت او ظالمانه حکم میراند و اینک از حسین می خواهد که صورتی تازه از ولایت رسول الله را به رسمیت بشناسد!

صورتی که در آن می توان نماز خواند و دروغ نیز گفت.

می توان قرآن تلاوت کرد و انسان را نیز کشت.

می توان امیر مومنان بود و بر رنج آدمیان خندید.

حسین حاضر است تا دعوت میزبانان پشیمانی که گرفتار ترس و شک و تعلّق اند را ندیده بگیرد و به مدینه بازگردد؛ اما حاضر نیست صورتی تازه از «اسلام رحمت و عدالت» را به رسمیت بشناسد و می گوید: «نه تنها من که مثل من نیز با مثل یزید بیعت نمی کند»

مگر میان این کاروان که به اجبار، ره به کربلا می برد با کاخ نشینان أموی چه تفاوتی هست؟ مگر نه اینکه هر دو به یک آیین، نماز می گذارند و به رسالت یک پیامبر شهادت می دهند؟

و همه ی داستان، همین جاست: تفاوت «مثل من» با «مثل یزید»!

بگذار أمویان، «ولیّ امر مؤمنان» بمانند، اما تاریخ به یاد داشته باشد که فرزند پیامبر با او بیعت نکرده است!

بگذار حسین در مدینه، خانه نشین باشد اما تاریخ بداند که هر که بر منبر پیامبر، بالا و پایین می رود مسلمان نیست!

بگذار کاروان راه به مذبح کربلا کج کند و به مسند خلافت کوفه نرسد!

مگر نه اینکه آدمی به خاک آبرو می دهد؟

بگذار یک خیمه ی سوخته به کاخ برافراشته بیارزد!

بگذار پرچم حرم، دست حرامیان باشد؛ مگر نمی توان به کربلا رفت و به خاک، آبرویی تازه داد اما به صورتی وارونه از اسلام رضایت نداد؟

بگذار یک محرم الحرام بر حرامیان خوش باشد؛ مگر نمی توان هزار محرّم را بر آنها حرام کرد؟

این وعده ی خداست که حرم بندگان او، تابِ حرامی ندارد!

بگذار این محرّم نیز بگذرد!

***

دو: سیاره رنج

به روایت «مقتل خوارزمی» روز چهارشنبه دوم محرم سال 61 هجری، کاروان به كربلا می رسد؛ امیر قافله برای یاران خود خطبه‌ می خواند و از کسانی گلایه می کند که «برده ی دنیایند و دین را بازیچه ی دنیا کرده اند».

سپس از همراهان می پرسد: آیا اینجا كربلاست؟

می شنود آری و می خواند: خدایا به تو پناه می برم از رنج و بلا!

همه فرود می آیند و بارها را كنار فرات می گشایند…

اندکی بعد صدای امیر قافله به گوش «جون» غلام ابوذر غفاری می رسد که با بغضی غریب شعر می خواند: یا دَهر افّ لکَ مِن خلیل…

و چنین شد که کربلا از یک نام و سرزمین، فراتر رفت و به تقدیر محتوم آزادی و آزادگی تبدیل شد که نه تنها حسین بن علی و همراهان او، که هر کس عزّت را بر ذلّت ترجیح دهد و آزادگی را برگزیند زمین برایش «سیاره رنج» می شود و مگر نه اینکه متاعی به عظمت حرّیت وکرامت را به بهایی اندک نمی دهند؟

این صدای علی بن ابی طالب است که فرزندش را آرام نمی گذارد:

آیا به این قانع باشم که مرا امیر مومنان بخوانند اما در رنجهای شان شریک نباشم و در بی رحمی زندگی همراه و پناه شان نمانم؟ (نامه 45 نهج البلاغه)

میان دانایان به اسرار هستی با خداوند عهدی ست که بر سیری ناپذیری ظالمان آرام نگیرند!

آنان خوب می دانند که اگر از سر عافیت طلبی پا بر عهد شان گذارند «هستی»، آنان را آرام نمی گذارد و تا به بلایی کربلایی نیازماید رهای شان نمی کند!

یکماه پیش از آن که قافله پا در راه گذارد نیز امیر قافله در نامه ای این راز را بر بنی هاشم برملا کرده بود:

من لحق بی منکم استشهد و من تخلّف عنی لم یبلغ الفتح… (مقتل ابن طاووس)

آن کس که با من بیاید به شهادت می رسد و آن کس که نیاید به «فتح» نخواهد رسید.

در ادبیات عرب، میان فتح و «نصر» تفاوت تأمل برانگیزی ست!

حسین بن علی در کربلا شکست خورد و به «نصر» و پیروزی نرسید، اما کربلا را تا ابد فتح کرد.

از آن روز دیگر کربلا شهری در میان شهرها نبود؛ آنانکه راه شام عافیت را بر کربلای محنت، ترجیح می دهند تا از بلا در امان بمانند به فتح نمی رسند و آنان که به فتح نرسند درهای آسمانِ «انتخاب» را به روی شان نمی گشایند (و به اشارت ظریف سوره اعراف: لا یفتح لهم ابواب السما).

سعادت از آنِ کسی ست که خود، کربلای خویش را انتخاب کند وگرنه «سیاره رنج» برای او رنجی ناگزیر را رقم خواهد زد.

***

سه: میان مرگ و زندگی

مقتل ها را که ورق می زنم پر است از سخن گفتن درباره ی مرگ!

امیر قافله به همراهانش وعده ی «رفتن» می دهد و می پرسد: از مرگ نمی هراسید؟

گاهی می پرسد: درباره مرگ چگونه می اندیشید؟

وقتی قاسم بن الحسن نوجوان قافله، آماده ی رفتن به معرکه می شود صدای عمویش را می شنود که از او درباره ی شهادت می پرسد و پاسخ می دهد:

شهادت برایم از عسل شیرین تر است…

وقتی به همراهان می گوید: «هر که می خواهد بازگردد! آخر این راه، شهادت است»

می شنود: ما بدون تو برای چه زنده بمانیم؟

پس در کلمات کاروان حسین بن علی، زندگی کجاست؟

آیا آنها مرگ را بیش از زندگی دوست دارند؟

آیا از کِلکِ خیال انگیز حیات، آن همه بی بهره اند که شوق مرگ بیش از شور زندگی بر جان شان نشسته است؟

راز این عید قربانی که در راه است چیست؟

جهان را جانی ست که اگر نباشد این کالبد بی روح جز به کار زیستنی حیوانی نمی آید.

عشق، جانِ جهان است و آدمی اگر بهانه ای عاشقانه برای زیستن نداشته باشد حتی اگر نفس بیاید و برود باز هم مرده است و راز اشتیاق قافله به مرگ همین جاست!

راز شجاعت و نترسیدن شان همین جاست!

ولایت أموی آمده است تا پیوند میان حسین و انسان را پاره کند و حسین به پای انسان ایستاده است تا مبادا از بهشتِ کلمات محمد مصطفی، جهنمی بسازند و انسان بسوزند و بر این «انسان سوزی الهی» جشن بگیرند!

حسین در ساحتِ «أمن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» مرگ را درمان اضطرار خود یافته است وقتی تاوانِ زنده ماندنش، رضایت به تباهی انسان است.

اینک یاران حسین که این راز را دریافته اند نمی توانند تن های خود را با تنهایی حسین بن علی زنده نگهدارند.

عشق به حسین برای آنها عشق به زندگی ست، عشق به انسان است!

مرگ تلخ است اما اگر تنها راه زندگی باشد چه؟

تن عزیزست اما اگر جان را از آن بستانند چه؟

قاسم بن الحسن راست می گوید؛ آنجا که حسین، میان انسان و زندگی، انسان را انتخاب می کند چرا باید میان انتخاب حسین و زندگی تردید کرد؟

مرگ این قافله، شور زندگی ست،

انتخاب امام عشق، انتخاب زندگی ست.

هیچ اندیشیده ای که چرا چنین مرگی را «شهادت» خوانده اند؟

خواجه این راز را دریافته و رندانه پاسخ داده است که:

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

***

چهار: تردید

آورده اند که: «زهیر بن قین» نمی خواست همسفر قافله باشد.

از مردان شجاع و نامدار قبیله خود بود؛ یزید را می شناخت که به نام خدا بر بندگانش چه ستم ها می آورد و دوست داشت حسین را که بر میراث مهر و عدل رسول الله پا می فشارد؛ با اینهمه اما در همراهی با حسین بن علی تردید داشت.

در بازگشت از مراسم حجِ آن سال با قافله، هم مسیر شد اما فاصله اش را حفظ کرد تا مبادا با امیر قافله بنی هاشم رو به رو شود!

هرگاه کاروان حسین بن علی توقف می‌کرد، او به راه می افتاد و هر گاه کاروان به راه می افتاد او می ایستاد تا ناگهان به اضطرار، همزمان ایستادند؛ هم امیر، هم زهیر…

فرستاده ای بر خیمه زهیر ایستاد و خبر داد که حسین بن علی را با تو سخنی ست!

زهیر تردید داشت حتی به دیدار او برود چه رسد به اینکه سخن اش را بشنود… غرق در انتخاب رفتن یا نرفتن، ناگهان همسرش تردیدش را برآشفت: «سبحان الله! فرزند پیامبر، کسی را به دنبالت فرستاده و تو را فرا خوانده و تو از رفتن خودداری می کنی؟! چه می‌شود اگر نزد او بروی و سخن او را بشنوی؟»

زهیر از جا برخاست و قدمهای تردید را روانه خیمه حسین بن علی نمود… در هیچ کتابی نیامده است که در خیمه، میان امیر و زهیر چه گذشت اما همه راویان کربلا آورده اند که وقتی زهیر از خیمه بیرون آمد خندان و آرام بود… نزد همسرش بازگشت، در نگاه تحسین آمیز او وداع کرد، خیمه خود را برچید و به قافله پیوست!

مقتل ها را ورق می زنم تا به روز دهم برسم و سرنوشت زهیر را بخوانم؛

نوشته اند که همسرش از دور معرکه جنگ را نظاره می کرد و می دید زهیرش را که چگونه رجز می خواند و شمشیر می زند و نمی گذارد جنگجویی از سپاه خلیفه مسلمین به امامش نزدیک شود.

ظهر روز واقعه، زهیر از اسب به زمین می افتد؛ هنوز گرد و غبار معرکه، پیکر زهیر را به چشم های همسرش نشان نداده بود که بانو غلامش را خواست و به او پارچه ای داد تا خود را به معرکه برساند و پیکر زهیرش را در آن بپیچد… اما غلام هنوز به معرکه نرسیده بود که حسین بن علی خود را به زهیر رساند!

بانو و فرشتگان با هم تماشا می کردند مردی را که بر پیکر زهیر دست به آسمان برداشته و زهیر را به خدا می سپارد…

مقتل را می بندم و از خود می پرسم: زهیر، آن همه تردید چگونه سوزاند؟

اگر زهیر در ستمگری یزید و عدالت حسین تردید نداشت چرا در بازگشت از حج، قدمهایش می لرزید و از حسین می گریخت؟

تردید یا زاییده ترس است یا محصول تعلق!

می گویند زهیر در قبیله خود به شجاعت، شهره بود پس نباید ترس از معرکه او را مردّد کند نه؟

می ماند تعلّق… و امان از تعلّق!

عقلت راه آسمان را تشخیص می دهد اما دلی را که به راههای شورانگیز زمین سپرده ای چه می کنی؟

دستت شمشیر را می شناسد اما با قلبت که با مهر پدرانه و مادرانه و فرزندانه و دوستانه می تپد چه می کنی؟

گیرم که از فدا کردن جانت نمی هراسی اما با با وابستگی هایی که در جانت خانه کرده اند چه می کنی؟

باشد! گیرمم که روزگار ما روزگار تردید است و حیرت در هزار راه به صراط مستقیم!

اما آیا شناختِ کسی که به آسانی، انسان را تباه می کند و از خون و آبروی او پلی به تحکیم قدرت اش می سازد از شناختِ آن کس که انسان را و کرامت اش را زندگی می کند و هجران و هجرت را تاوان عشق به انسان می کند نیز دشوار است؟

مناره ای که نور ندارد صدای شهادتین اش به گوش مومنان نمی نشیند!

زهیر، خیمه تردید را برچید تا مبادا وارثِ رسول الله را ثارالله ببیند!

زهیر دیر نرسید؛ اما آنان که شهادتِ امیر و زهیرهایش را تماشا کردند و بر اسارتِ زینب هایش با تأسّفی گذشتند و ناگهان پس از روز واقعه، بیدار شدند و پرچم یا لثارات الحسین برافراشتند تا انتقام ثارالله را از خلیفة الله بگیرند دیر رسیدند…

گاهی اگر تردید را نسوزانی همه وجودت را خواهد سوزاند.

***

خیمه آخر: عطش و آتش

مسلمانان چنان گرفتار خطبه ها و خطابه های امویان اند که صدای دیگری را نمی شنوند!

نه صدای علیّ اکبر را که به یادشان می آورد:

نحن و بیت الله اولی بالنّبی…

ما از حاکمان کنونی به پیامبر نزدیکتریم!

… و نه صدای نفرین حسین بن علی را که بر این همه دروغ و مکر و حیله، نفرین شان می کند:

اللهم احکم بیننا و بین قومنا بالحق فإنهم غرونا و خدعونا و خذلونا و غدروا بنا… که تمام این کلمات، شکایت از ناراستی ست.

… و نه نگاه مضطرّ مردی را که وقتی از پا می افتد و می بیند سپاه خلیفه مسلمین را که به خیمه های عزیزترین های او حمله می برند و پیروزی خود را در گریه ی ترس آلوده ی کودکان و هتک حرمت حرم پیامبر جست و جو می کنند، آنان را فرا می خواند که اگر دین ندارید… که نه دین دارند نه آزادند و نه معنای آزادگی را می فهمند.

… و نه درمی یابند چراییِ تفاوتِ خود را با آنان که «أباعبدالله» در آخرین لحظات حیاتش در سیّاره رنج نیز به دنبال شان می گردد:

… و نادى يا مسلم ابن عقيل و يا هاني ابن عروه و يا حبيب ابن مظاهر و يا زهير و يا مالي أناديكم فلاتجيبون و أدعوكم فلا تسمعون أنيام أنتم؟ أرجوكم تنتبهون!

آآآآی مسلم… هانی… حبیب… زهیر…

صدایتان می زنم جوابم را نمی دهید! می خوانمتان و نمی شنوید! خوابید؟ خواهش تان می کنم که بیدار شوید…

اینان کیستند که کیست مرا یاری کندِ او را چنان به جان شنیدند و بر جان مظلوم و ظلم ستیزش نشستند که هنگامه شهادت نیز جستجوی شان می کند؟

حبیب بن مظاهر؛ پیرمردی که امانتِ وفاداری به اسلام محمد را از سالهای دور به حسین رسانده بود و کیش فطرت را به اسلام نفرت نباخته بود.

مسلم بن عقیل؛ جوانمردی که نخواست حتی دشمن اش را به «ارهاب» از پای درآورد…

و چه بگویم در رثای یک یکِ آنان که امام عشق، زیر این آسمان کبود باوفاتر و خوب تر از آنان نیافت و نمی شناخت؛ والله مارأیت اصحابا ابرّ و اوفی من اصحابی!

آفتاب عاشورا به غروب می رسد و غروب در غربتِ قافله گم می شود.

آب را به قیمت آبرو بر فرزندان فاطمه می گشایند و خیمه ها را به شعله ها می سپارند.

لب های ترک خورده در آزمون عطش، سربلند بیرون می آیند اما در آزمون آتش گرفتار می شوند و عزت و کرامت انسان را در گردش این محک ها و محنت ها زندگی می کنند.

أحسب الناس أن یترکوا أن یقولوا آمنا و هم لایفتنون!

دیگر میان ما و امام عشق، همین محک،فاصله است!

آنان را که از عطش و آتش می گریزند از کربلا می رانند.

آنان که سیراب اند و خانه های خود را بر ساحل عافیت ساخته اند تاب شوریدن بر ولیّ امر ندارند!

ولیّ امر، مطیع می طلبد و مطیع چاره ای ندارد جز آنکه آداب اطاعت مراعات کند؛ آداب اطاعت کجا و دستور زبان عشق کجا؟

«نه» گفتن به ولیّ امر، تاوان دارد و همراهی با امام عشق نیز…

آنان که در کربلا عطش و آتش را چشیده اند راه را درست آمده اند.

علیِّ اکبر را به تیغ، کام را به عطش و خیمه را به آتش… تا مبادا روزگار بی مروّت را بر سوختن هزاران «علیِّ اکبر» انسان ها کامروا ببینند.

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

Advertisements