محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

بایگانیِ نوامبر, 2009

احمد…

حکم دوست نجیب و دانشمندم احمد زیدآبادی در تاوان انتقاد از رهبری، نفرت انگیزتر از آن است که بتوانم تحمل کنم: شش سال زندان،پنج سال تبعید در گناباد و محرومیت مادام العمر از فعالیت های سیاسی و اجتماعی… صبوری بیهوده ای داریم انگار… همیشه…. همه جا!
حکم صادر شده برای احمد یکی از سنگین ترین احکامی است که تاکنون دادگاه انقلاب برای زندانیان سیاسی بعد از انتخابات ریاست جمهوری صادر کرده است اما به گفته همسرش، او هنوز از روحیه ای عالی برخوردار است و امید و انرژی را به هم بندهای خود نیز منتقل می کند.
بیدادگاه گفته که او در صورت تودیع وثیقه 350 میلیونی به طور موقت از زندان آزاد خواهد شد؛ وثیقه ای که در زندگی ساده و بی آلایش احمد پیدا نمی شود…
همسرش بعد از ملاقات گفته است:
«بازجویی او که 35 روز در بند 2 الف و در جایی شبیه قبر زندانی بوده پس از انتقال به بند 240 شروع شده و بازجویی بسیار خشن به طرز وحشتناکی از او بازجویی کرده و به او گفته است که «دستور داریم تو را له کنیم و اگر همکاری نکنی هر کاری دلمان خواست با تو می کنیم و اگر این کاغذهای بازجویی را ننویسی همین کاغذها را به خوردت خواهیم داد.» همین بازجو، احمد را به شدت کتک زده و خود احمد می گفت که خشونت وحشتناکی علیه او به کار برده اند… این اواخر بازجوی او عوض شده و بازجوی جدید رفتاری انسانی تر با او داشته، اما چون او حاضر به قرائت متن نوشته شده توسط بازجو در دادگاه نشده است مجددا همان بازجوی خشن اولی برگشته و اکنون هم اوست که دوباره از آقای زیدآبادی بازجویی می کند…»
این هم یادداشتی که احمد در فروردین 86 نوشته و تاوانش را پس می دهد؛ ارادتمندان به دیکتاتور معظم بخوانند، نسبت حکم بیدادگاه را با این یادداشت هم ببینند، شاید خجالت بکشند البته اگر هنوز وجدان شان را نفروخته باشند:
———————————————-
احمد زیدآبادی:
طرح دو پرسش از آیت‌الله خامنه‌ای

من از حساسیت‌های نظام سیاسی ایران در باره هرگونه انتقاد و یا پرسش از رهبری نظام جمهوری اسلامی به خوبی آگاهم و می‌دانم که ورود به این حیطه، عبور از خط قرمزی است که عملا در کشور ما اعمال می‌شود.
به همین علت، با آنکه از سال‌ها پیش قصد نوشتن نامه‌ای به ایشان داشتم و بویژه می‌خواستم از قانون شکنی‌ها و اجحاف‌هایی که در طول دوره بازداشتم در سال 1379 بر من و دوستانم روا شد، نزد وی شکایت ببرم، اما هر بار از تصمیم خود منصرف شدم، زیرا حساسیت موضوع می‌توانست حمل بر خودنمایی و یا ابراز بی‌باکی و تهور شود.
این بار اما بخصوص پس از سخنان رهبری در شهر مشهد، تصمیم گرفتم تا قصد دیرینه خود را عملی کنم و امیدوارم که این تصمیم به مسائلی مانند خودنمایی و ابراز بی‌باکی نسبت داده نشود.
هر چند که من نیز مانند هر موجود انسانی دیگر، از وسوسه خودنمایی در امان نیستم و از بی باکی هم به سهم خود بهره‌ای دارم، اما برای گریز از مواضع تهمت، تاکید می‌کنم که قصدم از نوشتن این مطلب، ابراز وجود سیاسی از طریق به چالش کشیدن مقام عالی نظام نیست و از همین رو، در سرتاسر این نوشته، تلاش می‌کنم تا در کاربرد واژه‌ها و عبارات، موقعیت خاص ایشان را در نظر داشته باشم و قلم را به ورطه بی‌احترامی و جسارت نکشانم.
در عین حال، هر چند که شاید از شجاعت هم خداوند برای من نصیبی قرار داده باشد، اما بر کسی پنهان نیست که من اهل ماجراجویی و گزافه‌گویی حتی در جایی که کمترین هزینه و خرجی هم نداشته باشد، نیستم و اینک نیز نمی‌خواهم با خطاب قرار دادن رهبری، دست به ماجراجویی بزنم.
با این همه، ممکن است این پرسش پیش آید که چرا طبق سنت مالوف در ایران، پرسش‌ها و یا انتقادهایم را از رهبری در قالب نامه‌ای سربسته به دفتر ایشان ارسال نمی‌کنم و بر انتشار علنی آن اصرار دارم.
پاسخ پرسش فوق این است که آنچه می‌خواهم در این نوشته مطرح کنم، در شمار مسائل شخصی نیست که نیازمند ارسال نامه خصوصی باشد. در این نوشته در واقع قصد دارم برخی از بزرگترین مشکلات رویاروی جامعه ایرانی را طرح کنم و نظر رهبری را هم در این باره جویا شوم، به این امید که طرح این موضوع برای سایر ایرانیانی هم که مانند من می‌اندیشند، مفید افتد.

پرسش نخست

پرسش نخست من از رهبری به همان حساسیت‌های موجود در مورد طرح پرسش و یا نقد اظهار نظرهای ایشان بر می‌گردد.
سوال این است که به چه علت شرعی، عقلی، قانونی و یا عرفی و بر اساس کدام مصلحت عمومی، پرسش علنی از رهبری و یا نقد گفته‌ها و عملکرد وی، عملا در جامعه ایران ممنوع است؟
از نقطه نظر شرعی می‌دانیم که حتی انبیا و اولیای خداوند که در نزد ما از منزلت معنوی بی‌مانندی برخوردارند، هیچگاه افراد جامعه و از جمله پیروان خود را از به چالش کشیدن رفتار و گفتار خود بر حذر نداشته‌اند و سیره پیامبر اسلام و خلفای راشدین بخصوص امیرالمومنین علی نیز نشان می‌دهد که آن بزرگان، هیچگاه در مقابل تندترین برخوردهایی که افراد عادی جامعه با آنها داشته‌اند، شدت عمل نشان نداده‌اند و اگر هم از تعرض لفظی بی‌ادبانه و بی‌موردی به خشم آمده‌اند، کلام را با کلام پاسخ داده‌اند و نه با تشکیل پرونده و ارجاع به قاضی و وضع مجازات.
در اینجا نمی‌خواهم با فهرست کردن شیوه برخورد پیامبر و اصحاب آن بزرگوار در برابر انتقادهای لفظی دیگران، فضل فروشی کنم، اما تاکید می‌کنم که مصونیت رهبری از طرح پرسش و انتقاد در جامعه ما، نه فقط سابقه‌ای در شرع ندارد، بلکه بدعتی بی‌سابقه در تفکر اسلامی به شمار می‌رود.

نقد گفتار و رفتار رهبری منع نشده است

از نقطه نظر عقلی نیز همه دلایلی که در حوزه نقد و پرسش به ذهن بشر می‌رسد، دلالت بر ضرورت انتقاد از رهبران جامعه در هر سطحی دارد و حتی یک دلیل عقلی نیز نمی‌توان برای حرمت نقد و پرسش از رهبران سیاسی و مذهبی جوامع ارائه کرد.
از لحاظ قانونی هم تا آنجا که من اطلاع دارم، توهین به رهبری در قوانین جمهوری اسلامی جرم شناخته شده، اما نقد گفتار و رفتار وی در هیچ قانونی منع نشده است.
از منظر عرفی نیز، امروزه در همه کشورهایی که رهبران آنها با رای مردم انتخاب می‌شوند، انتقاد و پرسش که جای خود، بلکه شهروندان از حق هر نوع تخطئه و تعرض لفظی به آنها نیز برخوردارند. نمونه‌ای از این تعرض‌ها و تخطئه‌ها را صدا و سیمای جمهوری اسلامی به نقل از مطبوعات آمریکا و انگلیس علیه رهبران این کشورها روزانه پخش می‌کند. حتی سیمای جمهوری اسلامی صحنه‌هایی از راهپیمایی معترضان به سیاست آمریکا در شهرهای مختلف آن کشور نشان می‌دهد که تصویر جرج بوش را به صورتی حیوانی خون آشام بر روی پلاکاردها حمل می‌کنند و پلیس هم متعرض آنان نمی‌شود.
به هر حال، وقتی که هیچ مبنای شرعی، عقلی، قانونی و عرفی برای منع نقد رهبری و پرسش از وی وجود ندارد، چرا کارگزاران امنیتی و قضایی نظام، در مورد کوچکترین اشاره غیر مستقیمی در گفته‌ها و نوشته‌های افراد به مواضع رهبری تا این اندازه سخت می‌گیرند و آن را ذنب لایغفر می‌پندارند؟
آیا رفتار آنان در این باره، مورد تایید رهبری است؟ اگر هست، بر اساس کدام حجت شرعی و یا عقلی؟ و اگر نیست چرا این موضوع علنی و صریح اعلام نمی‌شود تا هم راه نقد اصولی و منطقی گشوده شود و منتقدان احساس امنیت کنند و هم کارگزاران نظام امکان سوء استفاده از این مساله را پیدا نکنند؟
تا آنجا که من به یاد دارم، در دوران حیات بنیانگذار جمهوری اسلامی، به رغم فضای سنگینی که برخی از هواداران آتشین مزاج ایشان در جهت منع هر گونه نقد آن مرحوم ایجاد کرده بودند، آیت الله خامنه‌ای خود یکی از معدود منتقدان به نسبت صریح نحوه اداره کشور و پاره‌ای از اظهار نظرهای مرحوم آیت‌الله خمینی بود.
با توجه به این سابقه، انتظار می‌رفت که در دوره رهبری خود ایشان، فضای نقد و پرسش از مقام‌های عالی نظام بسط و گسترش یابد، اما متاسفانه نه فقط چنین نشد، بلکه صداهای ضعیفی هم که در دوران حیات آقای خمینی در نقد ایشان بلند بود، در دوره بعدی یا خاموش شد و یا هزینه سیاسی و امنیتی در پی داشت. من هنوز توجیهی منطقی برای این مساله پیدا نکرده‌ام و امیدوارم شخص رهبری یا یکی از نزدیکان ایشان، در این باره توضیحی ارائه کنند.

پرسش دوم

پرسش دومم اما مربوط به مساله‌ای است که برای جامعه ایرانی سرنوشت‌ساز شده و چنانچه در مورد آن، تصمیم درست گرفته نشود، چه بسا کشور ما را در شرایط فوق‌العاده خطرناکی قرار دهد.
همانطور که همه می‌دانیم، بحث دستیابی ایران به چرخه سوخت هسته‌ای، مدت‌ها است که ایران را اسیر بحرانی بین‌المللی کرده و سبب صدور قطعنامه‌های الزام آوری از طرف شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران شده است.
در اینجا من نمی‌خواهم از اهمیت یا عدم اهمیت برخورداری از چرخه سوخت هسته‌ای و یا از میزان تاثیر دستیابی به این چرخه در توسعه و پیشرفت کشور سخن بگویم.
اصلا فرض را بر این می‌گیرم که آنچه مقام‌های کشور در باره اهمیت استراتژیک سوخت هسته‌ای و تاثیر آن در پیشرفت کشور می‌گویند، تماما درست و دقیق باشد، اما به گمان من مساله اصلی این است که از خود بپرسیم به چه هزینه‌ای؟
در زندگی اجتماعی و فردی بشر بسیاری چیزهای مفید و خوب وجود دارد که به دلیل هزینه‌های مترتب بر آنها کنار نهاده می‌شوند، زیرا دنیا، دنیای تزاحم امور و نظام ترجیحات است.
در نظام ترجیحات یک ملت، حفظ موجودیت کشور بی‌گمان در راس اولویت‌هاست و پس از آن حفظ امنیت داخلی و سرمایه‌های انسانی و ملی قرار دارد.

نگاه به دستاورد علمی از دریچه حق و باطل

اگر قرار باشد دستیابی به یک دستاورد اقتصادی یا علمی، موجودیت یا امنیت یا سرمایه‌های ملی آن را به خطر اندازد، چه توجیه منطقی برای اصرار بر آن دستاورد وجود دارد؟
می‌دانیم که جمهوری اسلامی بر این نکته پافشاری می‌کند که منظورش از دستیابی به چرخه سوخت هسته‌ای، تولید سلاح اتمی نیست. با توجه به این نکته، چرخه سوخت هسته‌ای برای ایران تنها جنبه اقتصادی و علمی پیدا می‌کند. اما کدام دستاورد اقتصادی یا علمی در جهان وجود دارد که بتوان به آن از دریچه حق و باطل نگریست؟
هر امر اقتصادی به ناچار باید با مکانیسم تحلیل اقتصادی یعنی هزینه و فایده آن، مورد ارزیابی قرار گیرد و از همین روست که منتقدان برنامه هسته‌ای کشور با توجه به اصل هزینه – فایده، خیری در ادامه این برنامه در شرایط حاضر نمی‌بینند چرا که تبعات منفی تحریم فزاینده کشور و یا احتمال حمله نظامی به مراتب پر هزینه‌تر از فایده‌های دستیابی به چرخه سوخت هسته‌ای است.
در اینجا اما من از مقام رهبری نمی‌خواهم که نظر خود را رها کند و نظر منتقدان را بپذیرد چرا که هر کس بر اساس دیدگاه و اطلاعات خود، ارزیابی خاص خویش را از شرایط دارد. یک نفر ممکن است بر مبنای یک سری داده‌ها، شرایط را خطرناک تصور کند و فردی دیگر، بر اساس داده‌های متفاوت، اوضاع را عادی و معمولی فرض کند.

ارزیابی متفاوتی و حق بیان آن

سوال من از رهبری اما این است که چرا ایشان اصرار دارند که همه ایرانیان ارزیابی ایشان را از شرایط داشته باشند و اگر جز این باشد به تعبیر وی حرف دشمن را تکرار می‌کنند و یا به گفته برخی از مقام‌های امنیتی، از عوامل دشمن هستند.
در دنیای امروز، روزانه میلیون‌ها خبر و گزارش در باره یک موضوع انتشار می‌یابد که مسلما یک نفر نمی‌تواند همه آنها را مطالعه کند. هر کس به فراخور دیدگاه کلی خود نسبت به نظام جهانی، بخشی از اخبار را گزینش و آنها را مطالعه می‌کند.
از همین رو، ارزیابی افراد مختلف از شرایط خاص، به فراخور دیدگاه کلان خود و خبرهایی که خوانده‌اند، متفاوت است و این امری کاملا طبیعی است.
آیا از نظر رهبری، یک ایرانی بر مبنای مطالعات خود، نمی‌تواند ارزیابی متفاوتی نسبت به ایشان از شرایط کشور داسته باشد؟
و اگر ارزیابی متفاوتی داشت، نباید از حق بیان آن برخوردار باشد؟
اگر یک ایرانی بر اساس تجربه و نگاه خود، کشور را در معرض خطر ببیند، آیا می‌توان او را به دلیل نگرانی‌اش از آینده، مجرم و شریک دشمن دانست و به ترس و رعب متهم کرد؟
تاکید پی در پی رهبری و نزدیکان ایشان بر مرعوب بودن طرفداران انعطاف در برنامه هسته‌ای بخصوص باعث تعجب و تاسف است. مسلما ترس و رعب در زندگی فردی و جمعی صفات پسندیده‌ای نیستند، اما به نوبه خود مکانیسم‌هایی برای ادامه بقای بشرند. اگر قرار باشد در وجود هیچکدام از افراد بشر ذره‌ای ترس از کسی یا چیزی وجود نداشته باشد، آیا جهان انسانی یک لحظه برقرار می‌ماند؟ آیا اگر فردی به اتکای نترسی و بی‌باکی شخصی خود، جمعیت کثیری را به ورطه بدبختی و هلاکت اندازد، مستوجب تحسین و پاداش است؟
خدا رحمت کند کسی را که بر جان و مال و سرنوشت دیگران بیم و ترس داشته باشد.
به هر حال، واقعیت این است که بسیاری از ایرانیان، ارزیابی متفاوتی نسبت به ارزیابی مقام رهبری از مجموعه شرایط کشور و بحران هسته‌ای جاری دارند و دقیقا از آینده این کشور می‌ترسند! آیا باید ترس خود را کتمان کنند؟ و اگر نکردند، آیا باید مورد تهدید وزیر محترم اطلاعات قرار گیرند؟

تصمیم نهایی با همه ایرانیان

بار دیگر تکرار می‌کنم که من از مقام رهبری نمی‌خواهم که نظر خود را فرو گذارد و نظر دیگران را بپذیرد، اما از ایشان می‌خواهم در باره مساله‌ای که به سرنوشت تک تک ما و فرزندانمان مربوط می‌شود، اجازه دهد که نظرات و ارزیابی‌های متفاوت، در فضایی امن و آزاد مطرح شود.
به گمان من، در مساله‌ای در اندازه بحران هسته‌ای، تصمیم نهایی با همه ایرانیان است. ایرانیان برای تصمیم در این باره لازم است که نظر همه صاحبان اندیشه و نظر را بشنوند و در فضایی آرام و معقول از هر تصمیمی که صلاح می‌دانند، پشتیبانی کنند.
آیا مقام رهبری با این مساله موافقند؟
به باور من، سرنوشت آینده ایران تا حدود بسیار زیادی به تصمیم رهبری کشور در باره موضوع فوق گره خورده است و اگر ایشان در این باره تصمیم صحیحی بگیرند، بدون شک گفتنی‌های بسیاری برای طرح نزد ایشان وجود خواهد داشت.
خداوند همه ما را در شناخت حقیقت، که به تعبیر امیرالمومنین علی از موری سیاه بر سنگی سیاه در دل شبی سیاه، پنهان‌تر است، یاری رساند.

Advertisements

حدیث نفس

چند روز پیش (سوم آبان ماه) سالگرد تولدم بود و من وارد سی و پنجمین سال زندگیم شدم.
هر سال در چنین روزی چیزی می نوشتم به رسم حدیث نفس، تا دستِ کم خودم و دوستانم (که موهبت های الهی زندگی من اند) بدانیم که در سلوک زیستن به کدام منزل رسیده ام، کی هستم و کجا هستم؟!
اما درست، امسال که نشد چیزی بنویسم دوست دانشمندم حسن آقای سلامی عزیز، مقاله ای برای من و لبنان نوشته است که اگر خواستید بعد از مقدمه کوتاه من، آن نوشته ی بلند را بخوانید؛
سال 2004 بود که آمدم بیروت…
زندگی در ایران سخت شده بود و با سابقه ی زندانم (که به برکت انتقاد از حکومت ولایت فقیه نصیبم شده بود) کم کم هر جا که می رفتم ردپایی از «قبله ی عالم» می یافتم، مرا راه نمی دادند، بهترین های شان می گفتند: «ما از پژوهش های شما استفاده می کنیم و به همکاری با شما افتخار؛ کار های تان را به اسم یکی از دوستان تان انجام دهید و با او توافق کنید که حق التحقیق اش را شما دریافت کنید چون شرمنده ایم که نمی توانیم مستقیم با شما همکاری کنیم»…
زدم از آن «خاک بلا دیده» بیرون و آمدم لبنان و همکاری پژوهشی با موسسه ی علامه سید محمد حسین فضل الله را آغاز کردم، دانشگاه هم رفتم، در کنار حسن آقا روزنامه نگاری را نیز بیش از گذشته یاد گرفتم و تمرین کردم، گاهی هم مقالاتی ترجمه می کردم برای امرار معاش!
زندگی می گذشت، خوش هم می گذشت، چون من فقط ساکن لبنان نبودم، عاشق لبنان بودم!
بیروت برایم بوی پیرهن یوسف داشت و نشانی از لیلی؛ رنگ چشمهای سحرآمیز عیسی مسیح و عطر محمد مصطفی که «رحمةللعالمین» بود! زیبا بود کمی کمتر از بهشتی که خدا در کتابش توصیف می کند؛ بماند که این عروس زخمی خاور میانه برایم یادگار «جبران خلیل جبران» و «امام موسی صدر» بود… دین این دو، مسیحیت و اسلام نبود؛ دین «انسان» بود!
تا سه سال بعد که به ایران بازگشتم و پرونده ی تازه ای برایم گشوده شد و ممنوع الخروج شدم با کیفرخواست سه سال زندان به همان اتهام سابق؛ چون در زندان سابق، تنبیه نشده بودم!
این بار نه حوصله ی زندان رفتن داشتم و نه وقت! از یک مرز خاکی خارج شدم از ایران؛ مدتی پریشان و آشفته در عراق بودم تا برگشتم لبنان دوباره… این بار زندگی در لبنان بسیار متفاوت از دوران گذشته بود… بگذارم و بگذرم
نوشته ی حسن آقا مروری بر خاطرات مشترک ماست در هر دو دوره.
او اکنون دانشجوی دکتری دانشگاه سنت ژوزف بیروت است و نویسنده، تحلیلگر و خبرنگار توانای ایرنا؛ شیرازی ست (با ته لهجه ی دلنشین همان دیار)، جانباز بی ادعای سالهای جنگ است، «طلعت» همسر او، خواهر دو شهید است و «امین – فریده – علی» مثلث شیرین و باهوش زندگی آنها…
او در این یادداشت، لبنان را آن گونه توصیف کرده که سزاوار این خاک است اما من را نه!
کیست که از لطف دوستان و تعریف و تمجید از یخویش خوشحال نشود؟ بی تعارف این نوشته مرا خوشحال کرد؛ اما من سعی می کنم اندازه ی خودم یادم نرود که کی و «چقدر» هستم!
چیزهایی هم درباره ی علی و خانواده اش نوشته که کمتر از بزرگی و خوبی و مهربانی آنهاست!
می ماند یک نکته؛ قلم حسن آقا بسیار شیرین تر و روان تر از تصور من است:

—————————————–
حسن سلامی:

یک: کاش همه مثل شما بودند

به درستی گفته شده که مومن هیچ گاه تنها نیست ، برعکس، کافر همیشه تنها است ولو روز خود را از بام تا شام در جنجال ترین محله ها و کوی ها و شهرها بگذراند. کافر نه کافر فقهی که شهادتين نگفته بلکه کافر، آن فردی است که حقیقت را می بیند و می فهمد اما نمی پذیرد و پا بر روی فطرت خویش و واقعیت درست و حقیقت ناب می گذارد.
فردی که حقیقت را درک نکند و نپذیرد تنها است مانند برگ جدا شده از درخت، برگی که «تنها» به زمین می افتد و خشک می شود و می پوسد. مومن اما فردی است که جانش به حقیقت و به خداوند به عنوان مبدا آفرینش بسته است، جان ِبه خدا بسته چون برگی است به درخت و به وسیله ی شیره ی حیاتی که او را تغذیه می کند به شاخه و ساقه و تنه و ریشه و به تمام زمین مربوط و متصل است.
آن دو دوست دیرین، با خانواده شان که اکنون در هجرت و تبعید بسر می برند بمثابه ی جان های تشنه و شیفته ی حقیقت و عدالت و آزادی هستند که سال ها است از روحانیت رسمی و حوزه ی حکومتی جدا شده اند و به اردوگاه روشنفکری دینی و جرگه ی اصلاح طلبی و روزنامه نگاری روی آورده اند. آنها پس از قطع رابطه با روحانیت سنتی و نیز دستگاه حکومتی که در حال انحطاط است و پس از ترک هر نوع سازشکاری و سازگاری با بخش هایی از جامعه ی خرافات زده، سالم و زنده باقی مانده اند.
این دو، شیخ جواد و سید علی، از دنیای کهنه و سنتی بریده اند و از خوشی های دنیای جدید نیز صرف نظر کرده اند، برخی اعضای خانواده هایشان ارتباطشان را با آنها قطع کرده اند، تحصیلات عالیه خود را که بر هر کاری ترجیح می دادند ترک گفته اند و خویشتن را به این راضی کرده اند که تنها بخاطر حقیقت وعدالت و آزادی، زندگی کنند. آیا کسی فکر می کند که آنها به راه خطا رفته اند؟
در واقع آنها روحانیت سنتی و کار در حوزه ی حکومت رسمی را از آن جهت ترک گفتند که ازنظر فکری و اجتماعی و سیاسی بر آن خرده می گرفتند و بخاطر شکاف بزرگی است که بین «فعل و قول» روحانیت سنتی و حاکمیت سیاسی، به وجود آمده است. اولی مدتی در خدمت حوزه ی سنتی و دومی مدتی در خدمت یک سفارت سیاسی بود.
دلیل ترک این حوزه ها از طرف آنها شاید به این دلیل باشد که به این پرسش رسیده باشند که آیا ممکن است یک انسان تحصیل و زندگی کردن در حوزه ی سنتی را ادامه دهد یا خود را همچنان در خدمت یک سفارت حکومتی نگه دارد در عین حال صادق و سالم و آزاده باقی بماند؟ آیا حقیقت برای انسان تبدیل به حقیقت حوزوی وحکومتی نمی شود؟ آیا عدالت برای فرد، عدالت سنتی و سیاسی نمی گردد؟ آیا نفع حوزه و حاکمیت، سرانجام بر ارزش های اخلاقی و انسانی حاکم نمی شود؟
شاید این پرسش ها علت ترک گذشته از جانب این دو دوست باشد و جالب است که تاکنون تمام کوشش هایی که از طرف اعضای خانواده و خویشان و برخی دوستانشان برای برگرداندن آنها از این راه خطا! به عمل آمده ناکام مانده است. افراد بزرگ تر از این دو که همه اهل مسلمانی و مقید به سنن مذهبی و ارزش های انقلاب هستند، یکی پس از دیگری با آنها بحث کرده اند، سرزنششان نموده اند، سوگندشان داده اند، التماسشان کرده اند و حتا تهدیدشان نموده اند!
لابد بستگان و دوستانشان استدلال های احساسی کرده اند مثلا پرسیده اند که » چه نفعی در منتقد بودن و منتقد ماندن شما دو نفر و همسرانتان متصور است؟ شما چه فایده یی از کارهایتان (نوشتن و افشاگری) می برید؟ جز هجرت و دربدری و تبعید و آوارگی خود و زن و فرزندانتان؟» و وقتی که این پاسخ شنیده اند که : «ما هیچ گونه نفع شخصی و مادی در این کارهایمان نداریم » آن گاه آن آدم های خوب و شریف به این دو دوست ما گفته اند: پس شما دیوانه اید!
شیخ جواد و سید علی هر دو – یکی زمان رفتنش از وطن و دیگری زمان جداشدنش از شغل دولتی و سفارتی – کاملا مطمئن بودند که پرداختن به کار آگاهی بخشی و انتقاد از وضع موجود در ایران، از آن جا ناشی شده است که نمی خواهند در دل و آشکارا، به تسلیم و سرسپردگی به یک حکومت نامشروع، تن دهند. این سرنوشت بسیاری از منتقدان ایران زمین در گذشته و حال است ، برای یک نمونه ، مثلا غلامحسین ساعدی نیز از زندگی عادی و خانوادگی برید تا دور از سازشکاری، عمری را به آزادگی به سر آورد، او نیز از خدمت کردن به مولا و ولیّ سر باز زد.
انتقاد این دو دوست از طرز تفکر حاکمان فعلی و توکل شان به خداوند، آنها را به گفتن و نوشتن سخنان و مطالبی در سایت ها و وبلاگ ها و روزنامه ها واداشته است که برخی روحانیون سنتی و حکمرانان سیاسی، آن مطالب را کفر و انحراف می دانند! اگر این دو پژوهشگر دینی و روزنامه نگار اصلاح طلب امروز از حقوق مدنی و شهروندی در کشور و وطن خویش محروم شده اند از آن جهت است که برخلاف دستورهای رژیم و دولتی رفتار می کنند که قدرت را به شکل غیرقانونی در دست دارد و حقوق منتقدان را به رسمیت نمی شناسد.
با این همه، این دو اکنون در وضعی و جایی قرار گرفته اند که عمل نوشتن بدون سانسور یا خودسانسوری برای آنها مقدور شده است، از این رو در حرکت و فعالیت دائم بسر می برند. هر چند مشکلات معیشتی دارند در عین حال نومید نشده اند که نومیدی را هم پیاله ی شرک می دانند. این دو، زنده ترین شاهدان صادق بر این مدعا هستند که می توان در این کره ی خاکی با شرافت و بدون غرض و توقع مادی زندگی کرد و با تمام وجود در پی یافتن حقیقت و عدالت و آزادی بود.

دو: ملتقی النهرین

نخستين بار با شيخ جواد و سيد علي در بيروت جايي كه «دريا و آفتاب و آزادي» دارد آشنا شدم. پيشينه ي آشنايي ما به سال 82 خورشيدي زماني كه به عنوان خبرنگار در لبنان فعاليت مي كردم‘ برمي گردد.
شگفتا كه آنها و همسرانشان مثل بسياري از مردان و زناني كه با آنان ملاقات و برخورد كرده ام نيستند. آنها در اولين ملاقات بهترين وجه شخصيتي خويش را نمايان ساختند: تواضع و ادب.
اين دو آن موقع جوانان بيست و چند ساله بودند و چهره شان و حالت صورتشان‘ آرام بود و هنوز همين حالت را حفظ كرده اند. آرامش صورت آنها طوري بوده و هست كه گويي هيچ چيز قادر نيست اين آرامش را به هم بزند. من بارها فكر كرده ام كه چه چيز سبب شده و مي شود كه نمايندگان حاكميت رسمي‘ اين قدر با تحكّم و خشونت با چنين انسان هاي آرامي رفتار كنند.
محبت و مهرباني جزو طبيعت اين دو دوست و خانواده شان است. آنان همواره متانت و شوخ طبعي كنترل شده يي را از خود نشان مي دهند‘ از موسيقي خوششان مي آيد و آن را براي سلامت روح و روان بسيار مفيد و مهم مي دانند. در روز عيدي در «ملتقي النهرين» در مسير محله ي تاريخي و باستاني بيت الدين در جنوب بيروت در حالي كه صداي موسيقي از خودرو يكي بلند بود ديگري مي گفت: موسيقي از درون و عمق طبيعت برخاسته و به انسان رسيده است و آيه ي «يا ايهاالجبال اوّبي مع داوود » كه بيانگر حقيقت و حلاليت موسيقي است قرائت كرد. موسيقي به اندازه ي قدمت طبيعت و عمر بشريت ‘ قدمت دارد.
جواد و علي تاكنون اقامتي طولاني در شهر زيبا و آزاد بيروت داشته اند. در آن جا مدرك ليسانس شان را گرفته اند. از لحظه يي كه پايشان به لبنان گذاشته اند تاكنون بخوبي نشان داده اند كه وقت خود را در اين شهر و كشور تلف نكرده اند. خود و زنانشان اعتماد به نفس بالايي دارند و پس از حوادث سه ماه و ده روز گذشته ي وطنشان ايران‘ اعتماد به نفس بالاتري به دست آورده اند.
شايد هيچ يك از هم سن و سال هاي آنها آن طور كوشا و در راه اطلاع رساني و رسالت آگاهي بخشي ‘ جدي نبوده و نيستند. حكومت و نمايندگان آن با تمام سعي و كوششي كه بكار برده اند نتوانسته اند گردن شقّ اين دو تا را تا كنند! به نظر مي رسد آنها قادرند در راه ايمان به عقيده شان تا پايان‘ مبارزه كنند.
بالاتر از اين‘ در مقابل آزادي هاي مطلق اجتماعي لبنان و جذابيت هاي متنوع جامعه ي چند صدايي و چندين طايفه يي اين كشور و پايتخت اش‘ طاقت از دست نداده اند‘ بي اراده مسحور زيبايي هاي دنيوي و جسمي آن نشده اند و خانواده و اصالت خانوادگي خويش را حفظ كرده اند. آنها اجازه نداده و نمي دهند كه ظواهر‘ فريبشان دهد.
اين دو پژوهشگر ديني و روزنامه نگار آزاديخواه‘ در اين مدت آشنايي هيچ گاه دچار گناه كبيره ي «تنبلي» نشده اند‘ آنها بيدار و فعالند‘ نه سكوت مي كنند و نه در قبال وضع بد جامعه و ميهنشان بي تفاوت مي مانند. البته زخمي شده اند چون كه «تنهايي»‘ آن ها را و زن و فرزندشان را شكنجه كرده است‘ چون كه فعلا نمي توانند پا به وطن و زادگاهشان بگذارند و به ديدار دوستان و بستگان نايل شوند.
در اين شش سال كه اين دو و خانواده شان را شناخته و ديده ام نديده ام هرگز نسبت به ستم سياسي و بي عدالتي اجتماعي بي تفاوت بوده باشند. انها هم به بصيرت نظري (فهميدن قبل از تصميم گيري) و هم به شجاعت عملي ( بيان صريح و بي پرده ي انتقاد از وضع موجود) رسيده اند و شجاعت را در اين شرايط «كيميا» توصيف كرده اند. در پي آزادي سياسي و عقيدتي براي جامعه و هموطنانشان هستند و مي دانند هنگامي كه آزاديخواهان تحت ستم و فشار و زندان قرار دارند‘ آزادي معناي روشن و مقدسي دارد.
برخي افراد و روزنامه هاي حكومتي مانند كيهان برايشان پرونده سازي و به آنها توهين مي كنند و از هيچ اقدامي براي تحقير و زخمي كردنشان خودداري نمي نمايند. برخي مواقع اين دو دوست ‘ سعي مي كنند پاسخ دهند اما من اعتقاد دارم كه به اين توهين ها نه نقدها نبايد پاسخ داد و توجه كرد. پاسخ به آنها ‘ ايمان ما را به راهمان افزايش نخواهد داد‘ بيهوده نبايد خود را خسته و انرژي مان را در غير جاي خود‘ مصرف كنيم. ما رسالتي و وظيفه يي تاريخي و اجتماعي داريم كه بايد با حوصله به انجام برسانيم.
نصيحت ما به حاكمان نيز بي فايده است زيرا آنها براي عوض شدن خيلي پيرند » طوطي پير ديگر درست حرف زدن و فهميدن را ياد نمي گيرد» بنابر اين نبايد وقتمان را صرف توضيح دادن به كيهان و ديگر نمايندگان ولي ّ فقيه و حتا خود فقيه بكنيم. مخاطب ما ملت ما و ديگر ملت هاي منطقه و جهان است. بذر را نبايد در شوره زار حكومتگران كه بايد در زمين حاصلخيز ملت ها افشاند و بايد به برخي تحصيل كردگان كه متاسفانه نااميد شده اند يا توانايي واكنش نشان دادن در مقابل يك حكومت مذهبي را از دست داده اند‘ كمك كرد.
اين دو دوست‘ هر يك خود را «هم معلم و هم متعلم» بحساب مي آورند و از هر فرصتي براي تصحيح خطاهاي احتمالي خويش استفاده مي كنند زيرا معتقدند ديگران بخصوص منتقدان نه هتاكان بهترين آينه براي انسان محسوب مي شوند. آنان «خودآگاهانه» راهشان را برگزيده اند‘ چيز زيادي ندارند كه از دست بدهند و توقع زيادي هم از زندگي ندارند از اين رو بيشتر از ديگران «خطر» كرده اند. زخم ها و رنج هايي كه در اين راه كشيده و مي كشند شاهدان زندگي و مبارزه ي آنها است.
درد ها و «رنج هايي كشيده اند كه مپرس» با اين همه ثابت قدم و پايدار مانده اند. پايداري هيچ ربطي به لجاجت ندارد كه برخي به آن متهمشان كرده اند. آنها زخم ها و رنج هايشان را با سربلندي روزي با خود به «دارالقرار» خواهند برد و «شاهد و شهيد» خواهند بود. شهيد كسي است كه «معرفت از خويشتن و جهان و جامعه اش را با درد و رنج به دست آورده است».

سه: سربلند سر به زیر

محمد جواد انسان با مناعت طبع و سربلند در عين حال متواضع و سر به زير سال ها پيش يك سال را در زندان اين رژيم گذرانده است. هنگامي كه دو باره در سال 86 از طرف دادگاه حكومتي ويژه ي روحانيت حكمي عليه او مبني بر سه سال زندان و خلع لباس صادر شد از وطن هجرت كرد.
او هر چند به تلخي ترك ديار كرد اما از اين پس و تا ابد شيريني اش را مي چشد؛ چو فرهاد از جهان بيرون به تلخي مي رود سعدي – وليكن شور شيرين اش بماند تا جهان باشد.
در زمان زندان و در آستانه ي رفتن به زنداني ديگر به او پيشنهاد كرده بودند كه متن و شرحي داير بر اين كه مطالبت در روزنامه ها و سايت هاي اصلاح طلب را به اشاره و قلم ديگران مي نويسي بنويس و نيز شرحي مبني بر اطاعت از ولايت فقيه و بيعت نامه يي با حكومت فعلي بنگار و همين كافي است كه آزاد باشي.
او با گشاده رويي و سربلندي اين درخواست را رد و تاكيد كرده بود كه » جوان تر از آنم كه چنين كارهاي دوني را انجام دهم».
شب هاي بالكن نشيني در لبنان در دو زمان و دو مكان – يك بار در سال 83 در غرب بيروت و بار ديگر در سال 88 در جنوب اين شهر – وقتي او از خاطرات زندانش و سپس از ماجراي هجرت و دورشدنش از اين «خاك غريب» سخن مي گفت شور و شوق خاصي در صدايش موج مي زد. اين شور و شوق نشان مي داد كه خداوند ياري اش كرده است.
خداوند كه اين دوست ما «آخرين پناه» اش خوانده است هرگز بندگان نيك اش را كه در راهش مجاهده كرده اند تنها نمي گذارد و راه هاي درست را نشانشان ميدهد: الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. البته خدا راه ما را با گام هاي خودمان مي سازد.
او جامه ي روحاني بودنش را كنار گذاشت و جان آزادش را به در بُرد. تنها كسي مي تواند از «معركه» ي سياست بي اخلاق در ايران معاصر جان به در بَرد كه جان به «مهلكه» اندازد و او چنين كرد. اگر چه الان با مشكلات هجران دست به گريبان است اما اگر مانده بود نه تنها نمي توانست كار روشنگري و اطلاع رساني را انجام دهد كه قطعا مجددا به زندان مي افتاد‘ شكنجه ي جسمي و روحي مي شد و زن و فرزندش در موقعيت سخت تري‘ غير از آن چه اكنون با آن مواجه اند‘ قرار مي گرفتند.
ظرف سه ماه و 20 روز گذشته برخي از بهترين نخبگان و نويسندگان و روزنامه نگاران و جوانان به زندان افتادند و شكنجه ي جسمي و روحي شدند. درد و زخمي كه بر تن سياست و حاكميت ايران احساس و مشاهده مي شد عميق تر شده است. اكنون مرهم گذاشتن بر تني كه پوسيده و بو گرفته است هيچ نتيجه يي ندارد. آن چه حكومت و حاكميت فعلي فاقد آن است قحطي آدميت در راس هرم قدرت است.
امروز همه از خود مي پرسند چه بايد كرد؟ چگونه مي توان راه نويي براي حكومت كردن و زندگي كردن به شكل انساني در اين كشور نشان داد؟ چگونه بايد به يك ملت وحشت زده و متعجب كه 30 سال پيش انقلاب كرد اما به اهدافش نرسيد كمك كرد؟
يك راه آن مبارزه ي مدني و افشاگري و آگاهي بخشي و تقويت تشكيلات و تقويت منابع و عمل به مفاد بيانيه ها و سخنان رهبران خردمند جنبش سبز يعني ميرحسين خاتمي و كروبي است. تا زماني كه يك ملت بخصوص جوانان و دانشجويانش زنده اند و رهبران زنده و خردمندي دارند هيچ چيز براي آنها غيرقابل جبران نيست.
حوادث پس از انتخابات ماهيت حاكميت و ماهيت برخي رهبران رسمي و حكومتي را روشن كرد و به خيلي ها آموخت كه مسلما «بد بودن سياست در ايران» را نبايد دوست داشت اما از اين نكته ي ظريف هم نبايد غافل بود كه » چه بسا نيكي از بدي بزايد». احتمالا اگر ما در اين سه ماه و 20 روز انواع بدي و ستم هاي سياسي و اجتماعي را كه حاكمان در حق مردم و تحصيل كردگان روا داشتند نمي ديديم هرگز به ماهيت حاكميتي كه براساس يك تفسير سطحي و قشري از دين بر همه ي بخش هاي جامعه چنگ انداخته است پی نمي برديم.
محمد جواد بدليل برخورداري از معلومات و معارف ديني و همچنين تحمل رنج زندان و هجرت‘ هر از گاهي غرقه ي عالم درويشي و عرفان شده و مي شود. او هميشه به عرفان گرايش داشته و گفته ها و معنويت حاصل از مطالعه ي آثار متفكران و عارفان مسلمان و مسيحي مانند مولانا و حافظ و جبران خليل جبران و جرج مطر صاحب كتاب «هذاالعالم لا يكفي» را دنبال كرده و به دست آورده است. اين عرفان و معنويت ‘ او را به دنيايي والا‘ وراي زندان و راندن و تبعيد‘ فراسوي سياست و واقعيات و امكانات مادي‘ و آن سوي جهان و جسم فاني برده است.
دوست ما همان طور كه سياست را پذيرفته عرفان هم پذيرفته است‘ همان طور كه قدرت را پذيرفته زوال قدرت را هم پذيرفته است‘ همان طور كه زندگي را پذيرفته حقيقت مرگ را هم پذيرفته است و اين است راز آرامش روحي و قدرت قلم و بيانش كه الهام بخش دوستان و خوانندگان مطالب او است.

چهار: آموزگار دانا

بهار 84 براي بازديد از زادگاه جبران خليل جبران آموزگار دانا و حكيم و اديب لبناني‘ همراه محمد جواد و دو خانواده با طي مسافت 80 كيلومتر از بيروت به سمت طرابلس و عبور از شهرهاي تاريخي جبيل و البترون مسير خود را به سوي كوهستان و شهرك هاي اميون‘ كفرصارون و طورزا تغيير داديم.
جاده ي باريك و پرپيچ و خم كوهستاني مشرف بر دره ي زيباي «قاديشا» ما را از روستاهاي مسيحي نشين و پوشيده از درخت اهدن‘ حصرون و حدشيت عبور داد. در حاشيه ي اين جاده‘ افزون بر مهمان سراهاي بركات و پنگوئن كه در دو فصل اول سال پذيراي گردشگران بسيار از داخل و خارج لبنان است‘ كليساهاي تاريخي سيده الظهر و ماردانيال متعلق به قرن دوازدهم ميلادي نيز به چشم مي خورند.
درون و پيرامون دره ي قاديشا نشانه هاي فراوان خداوند مانند رود جاري‘ آبشار ريزان‘ درختان سبز پرثمر (گردو‘ گيلاس‘ بادام و زردالو) و بي ثمر مانند الارز (نوعي كاج)‘ گل هاي صورتي و قرمز‘ بوته هاي بومادران و نعنا‘ لكه هاي ابر سفيد و خاكستري در بالاي سرمان قابل مشاهده بودند. درختان و بوته ها و گل ها در كنار دره و آبشار همه جا را زينت داده بودند.
در آن مكان پرنقش و خيال‘ نواي موسيقي از خودرو سواري ما با آواز پرندگان در ميان رقص برگ هاي درختان در هم مي پيچيد و صداي آبشار و رود دره ي قاديشا به گوش ما رهگذران مي رسيد و معما و پرسش هاي زير را در ذهنمان به وجود مي آورد:
پرندگان پرواز و آواز را از كه مي آموزند؟ ابر را چه كسي مي آورد؟ چرا باران مي بارد؟ رود براي چه جاري مي شود؟ وقتي كه خورشيد مي رود چه قدرتي ماه را پديدار مي كند؟
هنرمندان‘ اديبان و آموزگاران دانا مانند جبران خليل جبران از لبنان و سعدي شيرازي از ايران به پرسش هاي ياد شده پاسخ داده اند و گفته اند كه آنها آيات و نشانه هاي قدرت خدا و نعمت هاي طبيعي او براي انسان ها هستند تا تفكر كنند. مناظر زيبا‘ زيبايي خداوند را تصديق مي كنند.
آدم ها حتا ماترياليست ها به وجود و اهميت اين آيات اعتراف كرده اند. براي نمونه «شبلي شميل» ماترياليست لبناني در قرن ميلادي گذشته در نامه يي به «رشيد رضا» انديشمند مسلمان مصري مي نويسد كه » اني و ان اك قد كفرت بدينكم هل اكفرن بمحكم الآيات؟ من ممكن است دين شما را قبول نداشته باشم اما نمي توانم آيات و نشانه هاي خدا كه در آينه ي طبيعت آشكار شده است را انكار كنم».
يكي از اين نشانه ها و آيات ‘ دره ي قاديشا است كه در آن آبشار و رود قاديشا جريان دارد. نوشته اند كه واژه ي قاديشا به معناي «تقدس» است و دره ي قاديشا يعني دره ي مقدس . غارها و شكاف هاي صخره يي اين دره كه عمق دو هزار متر دارد از هزاره ي سوم قبل از ميلاد عيسا مسيح (ع) تا دوره ي روم پناهگاه و محل زندگي انسان بوده است.
با نشر مسيحيت در كوههاي لبنان اين غارها و شكاف ها به عنوان پناهگاهها و ديرهايي براي زاهدان و راهبان مسيحي مورد استفاده قرار گرفته است. تعدادي از اين ديرها امروز به كليساها و زيارتگاههايي براي مسيحيان لبنان بويژه ماروني ها تبديل شده است و اهميت آنها – در كنار اهميت تاريخي و ديني – در پرفراز و نشيب بودن و سختي راههاي رسيدن به آنها است. دره ي قاديشا در سال 1998 از طرف «يونسكو» به عنوان يكي از اماكن طبيعي و تاريخي جهاني شناخته شده است.
يك كيلومتر نرسيده به زادگاه جبران خليل كه هنوز مثل او در لبنان پيدا نشده است تابلو «بِشرّي مدينه جبران ترحّبُ بكم» نظر بازديدكنندگان را جلب مي كند. بِشرّي كه زادگاه جبران است شهري است كوچك مُشرف بر دره ي قاديشا. جبران در سال 1881 ميلادي در اين شهر متولد شد و در سال 1931 در سن 50 سالگي درگذشت. كتاب او «پيامبر و ديوانه» به سي زبان ترجمه شده و به مدت 40 سال در فهرست پرفروش ترين كتاب هاي دنيا قرار داشته است.
زادگاه‘ قبر و موزه ي جبران خليل در شهرك بشرّي در همه ي فصل هاي سال بخصوص بهار و تابستان زيارتگاه صاحبنظران و روزنامه نگاران است. منزلي كه جبران در آن متولد شده و از آن ديدن كرديم 35 مترمربع مساحت و دو ستون در وسط به ارتفاع سه متر و نيز يك پنجره ي كوچك دارد. درون اين منزل يك قفسه ي كتاب ‘ چراغ نفتي‘ فرش و گليم قديمي ‘ ظرف هاي غذاخوري و برخي وسايل متعلق به پدر و جدّش به چشم مي خورد. كنار اين منزل باغ كوچكي خودنمايي مي كند.
خانم «شارلوت» نگهبان خانه ي باقي مانده از جبران برايمان توضيح داد كه او مقطع ابتدايي و تا سن 12 سالگي را در بشرّي گذراند‘ چهار سال در مدرسه ي «الحكمه» در بيروت تحصيل كرد و سپس به بوستون آمريكا هجرت نمود. شارلوت گفت كه جبران هفت برادر داشت‘ پدرش سه سال به زندان افتاده بود و مادرش با رنج و فقر فرزندانش را بزرگ كرد.
به جز كتاب مشهور پيامبر و ديوانه‘ جبران هفت كتاب به انگليسي و هفت كتاب به عربي دارد كه اشك ها و لبخندها و بال هاي شكسته از آن جمله اند. او در كتاب اشك ها و لبخندها صفحه ي 56 در سرزنش مردماني كه استبداد را مي پذيرند مي نويسد » مردمي كه در خانه ي استبداد بزرگ شده اند در بزرگداشت قدرت‘ خود را تحقير مي كنند و به نام حاكم خودكامه نغمه مي سرايند و فرشتگان بر حقارت آنان مي گريند».
در مقابل‘ جبران در تمجيد از آزادي مي گويد: هر چه بيشتر از بندگي مردم در برابر ستم آگاه مي شوم عشق به آزادي در من بيشتر رشد مي كند ( همان ص 95). اين حكيم در كتاب بال هاي شكسته ص ۴۱در نقد رهبران ديني در مشرق زمين مي آورد كه » در مشرق زمين رهبران ديني هيچ گاه به مجد و شكوهي كه به آن دست يازيده اند‘ بسنده نمي كنند بلكه با تمام توان درصدد برمي آيند كه خويشان و همفكران خود را در راس امور قرار دهند و آنان را مستبدانه بر گُرده ي مردم سوار كنند تا مال و جان ملت ها را به يغما ببرند».
جبران در تعريف و توصيف زن معتقد است كه » زن همچون دين است اگر جاهلان تحريفش نكنند و همچون قرص ماه است اگر ابر سیاه آن را نپوشاند و بسان نسيم است به شرط آن كه بوي فساد در آن نياميزد». اشك ها و لبخندها
ص 71.
به گفته ي خانم شارلوت‘ جبران خليل در طول زندگي اش غير از مادرش سه زن را بسيار دوست داشت: نخست «ماي زياده» هنرمند و مجسمه ساز مصري . دوم » سلمي» دختر يك كشيش لبناني و سوم «ماري هسكل» كه ساكن بوستون آمريكا بوده است. او افزود كه جبران هر روز ساعت ها در جاده ي روبروي بشرّي قدم مي زد‘ به طبيعت اطراف نگاه مي كرد و از آن الهام مي گرفت و مي نوشت.
در مسير ميان منزل تا مدفن و موزه ي جبران‘ مجسمه ي «فيليپ شبيعا» از قديسان بزرگ مسيحي را مشاهده كرديم كه شهرداري بشري ساخته است و بر لوحي برجسته به مساحت 50 سانتي متر مربع اين عبارت جبران را بر آن نوشته كه » بمثل ايدي هولاء يتكلم الله و من خلال عيونهم يتبسم علي الارض. خداوند از طريق برخي انسان هاي پاك با انسان سخن مي گويد و به روي زمين لبخند مي زند».
موزه و مدفن جبران خليل در دامنه ي كوه ساخته شده و براي رسيدن به آن بايد از 64 پله ي كوچك بالا رفت. قبر او در دير «مار سركيس» واقع شده و در اين دير موزه يي به نام او به طول 40 متر و عرض هفت متر تاسيس و در آن كتاب ها و لباس ها و كارهاي هنري و تابلوهاي نقاشي جبران در معرض ديد همگان گذاشته شده است.
شش كيلومتر بالاتر از منزل و مدفن و موزه ي جبران‘ جنگل معروف الارز يا «كاج لبنان» در اطراف روستايي به همين نام با درختاني كه هزار و 500 سال عمر دارند واقع شده است . بالاتر از جنگل و درختان سبز‘ قله ي كوه پوشيده از برف قرار داشت كه تا دامنه ي آن رفتيم‘ بچه ها سرگرم برف بازي شدند و بزرگ ها مشغول گفت وگو و تماشاي طبيعت. همه خوشحال بوديم.
ساعتي نشستيم‘ چشم اندازي كه مي ديديم آسمان آبي بود كه در افق با درياي مديترانه درآميخته بود‘ دانه هاي برف بود كه زير نور خورشيد ظهر مي درخشيد. صداي رود و آبشار قاديشا با ارتفاع نزديك به صد متر گوشهامان را نوازش مي داد و بويي كه از زمين به مشام مي رسيد خاطره ي روزهاي كودكي و نوجواني را در وجودمان زنده مي كرد. بي ترديد همه ي ما از بچگي تحت تاثير آب و هوا ‘ كوه و دريا و برف و باران و رنگين كمان بوده ايم.
خاطرم هست كه در آن لحظات خوش و فراموش نشدني در بالاي دره ي قاديشا‘ محمد جواد جمله يي از نامه ي جبران خليل به دوست وفادارش ماري هسكل برايمان خواند : » لحظه هاي با تو بودن معناي حيات و زندگي كردن را برايم عميق تر مي كنند. خداوند تو را و اين لحظه ها را از من نگيرد».

پنج: ورای تو هیچ نعمت نیست*

خداوند همه نوع زيبايي و نعمت طبيعي را به سرزمين لبنان و جامعه ي آن بخشيده است. سه سال و سه ماه در مدت اقامت در آن جا در معيت محمدجواد سعي كرديم حتي الامكان با پناه بردن به طبيعت از آن نعمت ها استفاده كنيم. يك روز با دو خانواده به منطقه ي برفگير «فارايا» در استان كوهستان زادگاه «ميخاييل نعيمه» نقاش و نويسنده ي مشهور لبنان و شاگرد جبران خليل جبران رفتيم؛ جبران و نعيمه شاعران و حكيمان و آموزگاراني كه بخاطر عشق به انسان رنج بسيار برده اند.
از بالاي فارايا دريا پيدا و وسيع بود‘ تپه ها و كوه ها و بندرها دور تا دور درياي مديترانه را محاصره كرده بودند‘ كوه ها و خانه هاي روي آن در زير نور آفتاب منظره يي دلپذير به خود گرفته بودند. خانه ها در دل ِ تپه هاي سبز و كوه هاي مُشرف بر دريا همانند قارچ بيرون زده بودند. در اين ميان‘ برج هاي ناقوس كليساهاي مسيحيان و مناره هاي بلند مسجدهاي مسلمانان مانند فريادي سر به آسمان كشيده بودند.
طبيعت‘ افق‘ دريا‘ آشوب امواج‘ صداي قايق ها و ماهيگيران‘ زمزمه ي باد‘ سفيدي و لطافت برف‘ قيافه ي انسان ها‘ صداي مرغان كوهستان و صداي همهمه و بازي هاي كودكانه ي حامد و علي و امين و فريده‘ همه زيبا بودند. بچه ها حس خوشحالي و شادماني داشتند‘ انگار كه تنها در اين دنيا كودكان قادرند كه واقعا راضي و خوشحال باشند. ما بزرگترها هم اطمينان داشتيم كه وقتمان را از دست نداده ايم؛ با صحبت و «نگاه» كردن و احترام به طبيعت و تفكر در آن .
يك روز به نهرالكلب و حريصا‘ يك روز به ساحل شهر تاريخي جبيل در شمال و روز ديگر به ساحل شهر باستاني صيدا در جنوب لبنان سفر كرديم. روي ماسه ها و شن ها مي نشستيم‘ دسته يي در دريا شنا مي كردند‘ آب دريا مَحرم همه است‘ همه را تطهير مي كند‘ يكنواخت و خسته كننده نيست‘ اين خصلت آب و دريا است. دسته يي ديگر از آب بيرون مي آمدند و روي شن ها دراز مي كشيدند‘ پيرمردها زير چترهاي رنگين و راه راه لميده بودند و عده يي روزنامه مي خواندند.
بچه هاي ما مشغول توپ بازي و گِل بازي بودند‘ سپس يا به آب مي رفتند و يا در ساحل مي دويدند. نور خورشيد روي موج ها مي درخشيد‘ كشتي ها كه از ميان مه و بخار دريا به بندر مي رفتند پيدا بود. مانديم تا آفتاب نزديك غروب رفت‘ آب دريا بالا آمد و به كنار ساحل سنگي مي خورد يا در ساحل شني پخش مي شد‘ هوا خنك بود‘ كم كم شب و تاريك شد و همراه مردم و گردشگران آن جا را ترك كرديم.
دو شب هم كنار ساحل «خلده» در جنوب بيروت در تاريكي روشنايي آن نشستيم و محمد جواد از رنج هايش در راه عقيده و آرمانش و از نحوه ي هجرتش و ميزبان و هم صحبتش گفت. او رنج هايي را به من نشان داد كه نه من حتا بسياري ديگر از آدم ها در دوره جواني ‘ ميانسالي و پيري نيز بويي از آن نبرده بودند. او مردي مذهبي نيست اما معنوي است و از دين‘ عشق و اخلاق و مسووليت و معنويت را فرا گرفته است و قشر و پوسته و فقه و سنت غيرملتزم به عقلانيت را رها كرده است.
آن دو شب‘ ساحل خلده شاهد درد و دل هاي بسيار ما از وضع حال و گذشته ي جامعه و حكومتمان بود. غير از ساحل زيبا‘ قليان معطر نيز شاهد ديگري بود. شيخ جواد وقتي ماجراي سفر كردنش را مي گفت چهره اش برافروخته مي شد و هر از گاهي پُكي به قليان مي زد و دود آبي رنگ آن از جلوي ما رد مي شد و آن را به اجبار از دماغمان بالا مي كشيديم. من چون قلياني نبودم هر از گاهي ني آن را به طرز مصنوعي ميان دو انگشت دست مي گرفتم‘ آن را به دهان نزديك مي كردم و چند پُك آرام مي زدم و همزمان به سخنان او گوش مي دادم. من در او طبيعت خود را مي يافتم.
به جز شب نشيني در ساحل‘ پيش از آن در شب هاي بهار و تابستان ساعت ها با خانواده در «بيروت» در بالكن هايي كه مُشرف بر كوچه و خيابان و در «خلده» مشرف بر دريا و اتوبان بود مي نشستيم و گپ مي زديم. اين نشست و گفت وگو را دوست داشتيم زيرا قوه ي خيال يا تخيلات ما را تحريك مي كرد‘ خاطراتمان را زنده نگه مي داشت و بر مهر و علاقه مان و معلومات و داشته هاي ذهني مان مي افزود.
حرف هاي ما آخرش يكنواخت مي شد‘ اغلب از حاكميت و دولت و شيوه هاي استبدادي و نهادهاي حكومتي شكايت مي كرديم‘ از رفتار نامناسب و غيرمدني مسوولان در مواجهه با منتقدان ايراد مي گرفتيم و چنان لحني و قضاوتي داشتيم كه گويي همه ي حق و حقيقت نزد ما و به جانب ما است! آن گاه به منزل و اتاق خود برمي گشتيم و درد خاموش خويش را در سكوت شب‘ فرو مي خورديم.
غروب شبي كه قرار بود به همراه علي و جواد و فرهمند به ديدار علامه حسن الامين فقيه نوانديش لبنانيي برويم‘ باراني شد. پيش از رسيدن به محل قرارمان كه ميدان «رياض الصلح» در وسط بيروت بود‘ باد و رعد و برق و سپس باران‘ گرفت. با شدت گرفتن باران همه ی مردم‘ درها و پنجره هاي خانه و مغازه و ماشين هايشان را مي بستند‘ برگ هاي ضعيف تر از شاخه هاي درختان كنار خيابان و ميادين جدا مي شدند و همراه باد به هوا مي رفتند و سپس با سنگيني قطره هاي باران به زمين مي خوردند.
ابرها به سرعت تبديل به باران مي شدند‘ درختان شسته و سبزتر شده بودند‘ آب از هر طرف جريان داشت‘ خيس شده بوديم. ساختمان هاي سوليدر – مركز تجاري در وسط بيروت – و ساختمان هاي اطراف ميادين رياض الصلح و شهدا به وسيله ي باران و جويبارها احاطه شده بود.
پيش از رفتن نزد علامه الامين و پس از اذان مغرب‘ براي نماز به مسجد جامع «العمري» متعلق به اهل تسنن در سوليدر رفتم. نواي اذان و نماز مسلمانان‘ بوي عطر ايمانم را تحريك مي كرد. واژه هايي كه به عنوان ذكر و دعا ادا مي كردم واژه هايي بود كه مي شناختم‘ با آن كلمات به خداوند نزديك مي شدم و از او رحمت براي شهيدان راه آزادي‘ سلامت براي مجروحان‘ آزادي براي اسيران ‘ صبر براي خانواده هايشان و موفقيت روزافزون براي نهضت راه سبز طلب كردم. از زمان نوجواني و جواني تاكنون‘ خداوند مهربان را نه در فقه و احكام كه در معرفت و عشق و واژه هاي عاشقانه يافته ام.
در مسجد به دستان نمازگزاران جوان و پيري «نگاه» مي كردم كه چگونه در نور اندك‘ مي لرزيد. به آنها خيره مي شدم و اميدوار بودم كه دستان اميدوارشان به اجابت نزديك شود و نوميد برنگردد. در آن لحظات احساس مي كردم تمام زندگي ام و زندگي ديگر نمازگزاران در دعايي خلاصه مي شود كه به سمت خداوند بالا مي رفت.

* تك مصرع از سعدي است كه به شامات (لبنان و سوريه و اردن و فلسطين كنوني) سفر كرده است.