محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

بایگانیِ اکتبر, 2009

امام رضا و رضایت به ظلم؟

یادروز میلاد امام هشتم شیعیان –که سلام خدا بر او باد- فرصتی ست برای پاسخ به یک پرسش:
آیا پذیرفتن ولایتعهدی حکومت مأمون عباسی (که ردای ولایت الهی بر تن کرده بود اما ظالمانه مردم به ویژه مخالفان و منتقدانش را زندان و اعدام می کرد) رضایت به بقای دولت ظالم یا مماشات با او نبود؟
این پرسش وقتی جدی می شود که حاکمان بی پروای ما در برابر جان و آبروی مردم ردای نمایندگی خدا می پوشند و از منتقدان شان، هزار هزار زندان می کنند و از اعدام هم ابایی ندارند (و اگر نمی کنند از ترس شورش بندگان خداست نه از خوف خدا!) اما بیداد خود را الهی می خوانند و هر که جز این بگوید را اغتشاشگر و مخلّ به مصلحت نظام اش معرفی می کنند.
تازه بهترین های شان صلح حسنی را پیشنهاد می کنند و از رهبران جنبش سبز می خواهند که به مصلحت هم که شده سکوت کنند چنان که برخی از ائمه چنین کرده اند.
حضور امام در دولت خودکامه ی عباسی، استفاده از یک تریبون تأثیر گذار برای احیای یک «فرهنگِ در آستانه ی مرگ» بود نه یک کنش سیاسی برای دوام دولت ظالم به این امید که خود روزی به قدرت برسد که معنای تلویحی آن رضایت به ظلم «تا اطلاع ثانوی» باشد.
شرط امام رضا برای پذیرش ولایتعهدی این بود که:»هرگز كسى را بر مقامى نگمارد، نه كسى را عزل و نه آئینی را نقض كند… »
به گواهی اسناد تاریخی، کوتاه آمدن امام رضا در برابر اجبار مأمون در پذیرش ولایتعهدی و روی آوردن به روشی که عملا منزّه بودن خود را از همه ی اعمال دولت جبار عباسی نشان دهد و به همه بفهماند که با چنین قدرتی نمی تواند همکار باشد حکمت اش این بود که با غضب و انتقام حکومت، کاملا حذف نشود و «بماند» تا جلوی یک فاجعه را بگیرد؛ فاجعه ی مرگ یک فرهنگ!
آن فرهنگ محتضر هم این بود که «انسان بنده ی آزاد خداست و با سرشت انسانی خویش تصمیم می گیرد و در انتخاب سرنوشت خود موثر است»؛ در دوران عباسی اما «جبر» از نظریه به فرهنگ تبدیل شد و به صورت یک باور مشهور و مقبول در آمده بود که کسی را یارای ایستادن در برابر آن نبود.
عالمان دین در دوره عباسی معتقد و مبلّغ بودند که آنچه بر ما می گذرد «تقدیر» ماست و خواست خدا؛ اگر کسی بخواهد در برابر وضع موجود بایستد و مثلا بخواهد با ظلم ظالمان مبارزه کند در مقابل تقدیر خدا ایستاده است و خلاصه جنگ با حاکم (حتی از نوع ظالمش) جنگ با خداست.
اين عقيده، کاملا آگاهانه و توسط دولتهای اسلامی که دروغ را نهادینه کرده بودند تبلیغ شده و برای آن هزینه پرداخت شده بود تا بتوانند آسانتر به استثمار مردم بپردازند و هر كارى كه مى‏كنند قضا و قدر الهى معرفى شود تا كسى به خود جرأت انكار آن را ندهد. در زمان امام رضا از رواج اين عقيده ی فاسد يك قرن و نيم مى‏گذشت، يعنى از آغاز خلافت معاويه تا زمان مأمون.
مأمون نیز البته به روش های «بقا» نا آشنا نبود؛ با جنبش فرهنگی امام رضا علیه «آگاهی های دولتی»خود را همراه نشان می داد و در برابر منتقدان و دانشمندان، طرفدار آزادی و دانش ظاهر می شد و نخبگان، هر از چندی به دربارش می آمدند و بزمی برپا می کردند و خبر آن نیز منتشر یا ثبت می شد.
او حتی در حضور امام، مجالس بحث و مناظره پيرامون امامت و نبوت برگزار می کرد تا علاوه بر اظهار شأن خود شاهد محكوميت احتمالی امام در بحث ها نیز باشد، زیرا مردم، «اهل بيت پیامبر» را به مثابه عالمانى برتر از دیگران می شناختند و شکست در مناظرات، مى‏توانست ارزش ایشان را نزد جامعه از بين ببرد؛ هرچند به گواهی اسناد تاریخی، اين مجالس توانست بهترين زمينه براى تبلیغ فضیلت امام را فراهم کند و عموم مناظرات به نفع امام خاتمه یابد.
به نقل از «عبد السلام بن صالح هروى» آورده اند كه به مامون خبر رسيد على بن موسى الرضا، مجالس بحث «كلام» منعقد كرده و مردم، جذب دانش او شده‏اند.
مأمون به «محمد بن عمرو الطوسى» گفت تا مردم را از مجلس او طرد كند! (یعنی سلطان مدعی طرفداری از دانش، ناگهان یک جلسه ی علمی را به جرم پر جمعیت بودن تعطیل کرد)
وقتى امام متوجه اين نكته شد، او را نفرين كرد و چنين گفت: اللهم انتقم لى ممن ظلمنى… و طرد الشيعة من بابى» يعنى: خدايا از كسى كه به من ظلم كرده و پیروان را از درب خانه من دور كرده انتقام بگير!
آن بزرگوار در سخنی صریح، دستبوسی را نکوهش کرد و آن را علامت بندگی و پرستش خواند (لا یقبل الرجل یدالرجل، فإن قبلةیده کالصلاةله) و سرانجام، عقلانیّت و سلامت مسلمان را منوط به شرایطی کرد که از قضا ولیّ امر مسلمین در آن زمان از آن شرایط تهی بود:
«…به او اميد خير برند، از بدى او در امان باشند، خير اندك ديگرى را بسيار شمارد، خير بسيار خود را اندك شمارد، چون از او می پرسند دلگیر نشود، گمنامى را از پرنامى خواهان تر باشد و کسی را ننگرد جز اين كه بگويد او از من بهتر و پرهيزكارتر است…»
تأمل در تاریخ و ادبیات دینی و سیاسی امام هشتم شیعیان گواهی می دهد که رضایت به ظلم، خط قرمز «سیره ی رضوی» ست.
***
ر.ک: الحیاة السیاسیةللامام الرضا – جعفر مرتضی العاملی
و عیون اخبار الرضا – للشیخ الصدوق

Advertisements

حاشیه ای بر یک فاجعه

مرداد ماه سال 86 دستگاه قضایی ایران زنی را محاکمه کرد که متهم بود فرزند پنج روزه اش را کشته است. اما اظهارات سهیلا قدیری در آن دادگاه، بیش از آن که دفاعیات او محسوب شود کیفرخواست «حکومت و جامعه ی بیمار»ی شد که چنان سرنوشتی را برای سهیلا رقم زده اند.
حالا بیش از دوسال از آن روز، دستگاه قضایی ادلّه ی وکیل سهیلا قدیری را مبنی بر عدم تعادل روانی نپذیرفته و به اعدام وی حکم داده و این حکم را سحرگاه 29 مهرماه اجرا کرده به گمان آن که عدالتی را به انجام رسانده است.
اشاره به بخشی از دفاعیات سهیلا قدیری در این یادداشت، بهانه ای برای یادآوری دو نکته ی کوتاه است:
نخست اینکه در جرم مذکور همه ی شواهد نشان می دهند که «سبب، اقوی از مباشر» است و اگر کسی یا کسانی باید مجازات و یا حتی اعدام شوند مسئولان نظام جمهوری اسلامی اند که بسترهای چنان سرنوشت رقّت بار و چنین جنایتی را برای شهروندان خویش فراهم آورده اند.
دوم اینکه دستگاه قضایی ما ناشنواتر و فاسدتر از آن است که گوش به ادله ی حقوقی بسپارد و این تنها اصحاب سیاست و فرهنگ نیستند که جان و مال و آبروی شان قربانی قضاوت آلوده می شود بلکه توده ی گمنام ما سالهاست که قربانی این گردونه ی فاسدند و صدای شان به جایی نمی رسد مگرهر از چندی حلقه ی داری افراشته شود و صدای تیری بیاید و سوژه ی مطبوعات گرسنه ی ما شود.

—————————–
«…اتهام قتل را قبول دارم ، هيچ کس همدست من نبود، خودم اين کار را کردم.
من يک انگيزه نداشتم، هزاران انگيزه در من وجود داشت، که شايد فقط يکي از آنها مي تواند دليل کافي براي قتل باشد.
دليل من براي اين قتل خشونت هاي بيش از حدي بود که از مردان جوان ديدم از آنهايي که به معناي واقعي کلمه اراذل و اوباش هستند. از کجاي اين زندگي سياه براي تان بگويم. کدام بخش از 12 سال بدبختي و سياهي ام براي تان تعريف کنم.
من براي نجات کودکم اين کار را کردم. تصورم اين بودکه ايدز دارم، قطعاً فرزندم هم از من گرفته بود، پس او را کشتم که بدبختي هايي که من دچارش شدم را تحمل نکند…اگر آنچه بر من گذشته بر هر کس ديگري هم مي گذشت بي رحم مي شد. در 15 سالگي که از خانه فرار کردم و با مردان زيادي رابطه داشتم، آنها از من به طرز وحشيانه يي سوءاستفاده کردند و سپس مثل يک دستمال کثيف مرا به گوشه يي پرت کردند و هر بار از دفعه قبل بي پناه تر و بدبخت تر شدم.
بايد اين عقده ها را چطور خالي مي کردم مگر مي توانستم مرداني را که چندنفري به من حمله کرده اند بکشم، مگر من چقدر زور داشتم و اگر مي کشتم مثل نازنين فاتحي (دختري که به اتهام قتل بازداشت شد و با توجه به دفاع مشروع آزاد شد) مرا سه سال در زندان نگه مي داشتيد.
نازنين هم ابتدا در همين شعبه محاکمه شده بود. ضمن اينکه من نمي توانستم حريف آن مردان شوم. چقدر زير رفتارهاي وحشيانه اين مردان له شدم. چرا آن زمان کسي نبود که از من دفاع کند. من فکر مي کردم به خاطر روابط جنسي متعددي که داشتم دچار ايدز و هپاتيت شده ام و اين مساله آزارم مي داد.
15 ساله بودم که عاشق شدم و به پيشنهاد پسر مورد علاقه ام از خانه فرار کردم. من 4 سال با او و همراه خانواده اش در کشور آذربايجان زندگي کردم، اما يک روز او را در يک تصادف از دست دادم و بعد از مدتي مجبور به ترک آن خانواده شدم و به ايران برگشتم. من هيچ کس را در اين دنيا نداشتم، جايي براي ماندن هم نداشتم و در خيابان پرسه مي زدم که پسر جواني مرا به خانه اش برد، من فکر مي کردم فقط او در خانه است اما درخانه هفت نفري به من حمله کردند. بعد از يک سال تصميم گرفتم ديگر تن فروشي نکنم، اما آقاي قاضي مي دانيد تحمل سرماي زمستان در دي ماه و در خيابان يعني چه؟ در آن سرما در خيابان ها پرسه مي زدم و تا مغز استخوان مي لرزيدم. شما اين چيزها را مي دانيد؟ در آن مدت دچارسخت ترين بيماري ها شدم و باز بي پناه بودم و مجبور شدم به خواسته هاي کثيف مردان نه به ميل باطني بلکه به اجبار تن دهم. ديگر از من که درحال حاضر 28 ساله هستم چه باقي مانده، مي دانيد چقدر به من الکل و مشروب خوراندند تا بتوانم رفتارهاي وحشيانه شان را تحمل کنم؟ مي دانيد چقدر سيگار کشيدم تا در قالب دود عصبانيتم را بيرون بريزم؟چرا در آن زمان کسي مرا نمي ديد؟
…از 20 سالگي مي خواستم از اين کاردست بکشم، اما نشد البته قبل از اينکه از خانه فرار کنم پدرم که يک سارق و بيمار جنسي بود فوت شد. پدرم سه زن داشت اما با زنان ديگر نيز رابطه داشت و من اين صحنه ها را از زماني که کودک بودم، مي ديدم. پدرم به آنها پول مي داد و مي رفتند. او هميشه مي گفت نفرين اين زن ها و خانواده آنها پشت سر من است. پس بعد از مرگم تو اين کار را بکن تا من بخشوده شوم. البته به خاطر حرف پدرم نبود و بعد از يک سال يعني 8 سال پيش به بهزيستي مراجعه کردم ولي مرا بعد از مدتي بيرون انداختند. تمام وجودم نفرت بود، هيچ کس به من محبت نکرد، همه از من سوءاستفاده کردند و من هم بچه ام را کشتم، مي خواستم بدانم جان انسان از کجاي بدنش بيرون مي زند، مي خواستم شهامت و جسارت قتل را پيدا کنم تا بتوانم انتقام بگيرم.»
…بله قبول دارم، من يک مفسد في الارض هستم و بايد اعدامم کنند، خواهش مي کنم اين کار را هر چه زودتر بکنيد.
…من فرزندم را دوست داشتم وقتي به دنيا آمد انگارگنج پيدا کرده بودم. حالا من هم چيزي داشتم که مي توانستم به خاطرش اميدوار باشم. اما زماني که قرار شد او را از من جدا کنند و به بهزيستي ببرند در درونم کينه به وجود آمد ،تنها چيزي که داشتم و بعد از اين همه سال به دست آورده بودم داشت از من جدا مي شد. پس براي اينکه انتقام بگيرم او بهترين و بي دفاع ترين فرد بود».
————————-
و اما بعد:

روشن است که در موارد اجتماع سبب و مباشر به استناد مواد 363 و 356 قانون مجازات اسلامی‌مصوب 1370 و ماده 332 قاون مدنی، اصولاً مباشر اقوی و مسئول شناخته می‌شود، و مسئولیت سبب نیاز به دلیل و اثبات دارد، زیرا رابطه علیت بین عمل مباشر و نتیجۀ به بار آمده عرفاً قوی‌تر است و نظر مشهور فقها نیز در این فرض، مقدم کردن مباشر و مسئول شمردن اوست، مگر اینکه سبب، اقوی از مباشر باشد.
یکی از مواردی که در آن سبب جنایت را اقوی از مباشر میدانند عبارتست از اضطرار مباشر:
اضطرار در اصطلاح حقوقی حالتی است که در آن تهدید وجود ندارد، ولی اوضاع و احوال برای انجام یک عمل طوری است که، انسان با وجود عدم رضایت و تمایل به انجام کاری، آن را علیرغم میل باطنی خود از روی قصد و رضای خاص انجام می‌دهد.
اضطرار بر خلاف اجبار موجب زوال اراده مضطر نمی­گردد و از سوی دیگر بر خلاف اکراه همراه با تهدید نمی­باشد. اضطرار یا حالت ضرورت از علل موجه جرم است و عمل شخص مضطر جرم نمی­باشد و مسئولیت کیفری ندارد، بنا‌بر این سببی که حالت اضطرار را بوجود آورده و مباشر را مجبور به انجام جرم کرده است مسئول و اقوی از مباشر می­باشد.
قانون مجازات اسلامی‌در ماده 55 به حالت اضطرار اشاره دارد و مضطر را مسئول نمی­داند.
بماند که ادله ی ارائه شده مبنی بر عدم تعادل روانی هم کافی بود تا رافع مسئولیت کیفری ‌باشد که ماده 51 قانون مجازات اسلامی‌‌به آن پرداخته است.
اگر در مصداق حاضر صحت اظهارات سهیلا برای دادگاه محرز شده (که چنین است) چرا باز هم حکم به اعدام او داده و اجرایش کرده اند؟ آیا جز این است که اگر بپذیرند در این مصداق، «سبب اقوی از مباشر» است باید به دنبال سبب بگردند؟
به نظر شما متهم ردیف اول وضع موجود چه کسی یا چه کسانی هستند؟
آیا دستگاه قضایی جرأت محاکمه ی آنها که حرمت و سلامت و حیات شهروندان ایرانی را با عطش قدرت و آتش تکبّر به لجن کشیده اند را دارد؟

برای روزهای ابری

تقدیم به ژیلا بنی یعقوب و بهمن اش، فخر السادات محتشمی پور ومصطفایش…
و همه ی آنانکه این روزهای ابری را به انتظار باران نشسته اند:

یک: حوالی فاجعه ی قتلهای زنجیره ای سال 77 بود که روحانی روشن ضمیر سالهای جنگ و دوست دیرین شهید حاج همّت «محمد رضا پروازی» تفکر حاکم بر قتلها را تحلیل کرد و با استناد به شواهدی از آشنایی نزدیکش با سرداران سپاه، هشدار داد که حلقه ای از سپاه و اطلاعات بر اساس تئوری «النّصر بالرّعب» به ترور و حذف دگر اندیشان می اندیشد.
بعدها با بیانیه ی وزارت اطلاعاتِ دولت خاتمی معلوم شد که تحلیل وی کاملا درست بوده است.
چندی بعد، اطلاعات سپاه و شخص محسنی اژه ای عقده گشایی کردند و روزها و شبها بازجویی و تحقیر و توهین، نصیب روحانی سربلندِ روزهای جهاد و شهادت شد.
با شنیدن این اخبار، به رسم عهد ارادت ونیز به تصور همدردی در آن روزهای سخت، به دیدنش رفتم و پاسخی سزاوار شنیدم! پروازی می گفت: بعد از عملیات کربلای پنج به مجروحی رسیدم که به شدّت درد می کشید؛ در آستانه ی شهادت دستم را فشرد وگفت «حاجی بگو لااله الاالله تا آروم شم» من این ذکر را می خواندم و او دردش آرام میشد.
و سپس نتیجه گرفت: اینجور وقت ها ذکر خدا و سپردنِ خویش به او آدم را آرام می کند.

دو: در یکی از مرخصی های زندان سال 80 با استاد محسن کدیور تماس گرفتم که به تازگی از زندان هجده ماهه اش آزاد شده بود.
نمیدانم چه حرفی به میان آمد که گفتم: روحیه ام خوب است فقط زیاد سیگار می کشم! پرسید چرا؟ گفتم نمیدانم؛ شاید جنبه ی تخدیری دارد. با عتاب گفت: این چه حرفی ست؟ ألا بذکر الله تطمئن القلوب، با ذکر خدا خودت را آرام کن!

و اما بعد:
این دو را گفتم تا یادمان نرود که حامل چه میراث و وارثِ چه روزهایی هستیم.
این روزها همه کار کرده ایم تا قدرتِ «ولایت جائر» را مهار کنیم، دوستان دربندمان را از سلولهای مخوف این خاک بلا دیده آزاد کنیم و همسران و خانواده های شان را التیام بخشیم امّا فراموش نکنیم که در کنار به کار گرفتن همه ی آنچه در توان داریم، برای آرامش مان محتاج یاد کسی هستیم که «پناه بی پناهان» است.
نفرین، نیز خرافه نیست؛ دعایی ست برای آنکه خدا رحمتش را از ظالمان دریغ کند و عمر جور را کوتاه!
دعا، امید روزهای ابری ست و تازه ما نسل خوشبختی هستیم که گرفتار «زمستان» مهدی اخوان ثالث و یخبندان بی افق نشدیم؛ صدای دادخواهی مظلومان مان را هم مردم ما می شنوند و هم مردم دنیا!
ولایتِ جائر، روز به روز ضعیف تر می شود و ما امیدوارتر که به اعجاز خدا و همت خویش این پاییز، به زمستان نرسیده بهار شود.
امام سجاد آن زیباترین روح پرستنده نیز وقتی رنج ها به اوج می رسید رحمت خدا را با آمیزه ای از «شکر و شکایت» جستجو می کرد و می خواند: «أین فرجك القريب؟ أين غياثك السريع؟ أين رحمتك الواسعـة؟ أين عطاياك الفاضلة؟ أين مواهبك الهنيئة؟ أين صنائعك السنية؟ أين فضلك العظيـم؟ أين منّك الجسيـم؟ أين إحسانـك القديـم؟ أين كرمك يا كريـم؟ به وبمحمد وآل محمد فاستنقذنـي وبرحمتك خلّصني، يا محسن يا مجمل يا منعم يا مفضل…»

دعای شاکرانه و شاکیانه، موهبتِ روزهای ابری است؛ بخوانیمش و باور کنیم که این ابرها خواهند بارید…

http://www.rahesabz.net

اصلاح و اسلحه

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی این روزها یکی از مهمترین تهدیدها برای بقای قدرت حاکم بر جمهوری اسلامی به شمار می رود؛ سازمانی که که رهبرانش چون بهزاد نبوی و مصطفی تاج زاده، حسرت یک کلمه ندامت، اعتراف و یا همراهی را بر دل زندانبانان نهاده اند.
حاکمیّت نیز که سالها پیش، از غیر قانونی خواندن این سازمان توسط رئیس فقید جامعه مدرسین استقبال کرده بود اینک دریافته است که اگر بتواند این سازمان و هم فکرانش را از سر راه خود بردارد از مانع بزرگی خلاصی یافته است؛ چرا؟ و محل نزاع میان دولت کودتایی ولیّ فقیه و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی کجاست؟
فروردین ماه سال هفتاد و هشت به اتفاق محسن آرمین (سخنگوی سازمان) میهمان اردوی انجمن اسلامی دانشگاه تبریز در مشهد بودیم که خبر ترور سردار علی صیاد شیرازی رسید.
آرمین با شنیدن این خبر، غمگینانه گفت: اصلاحات با دو تفکر، نزاع آشتی ناپذیری دارد؛ یکی حکومت اسلامی با قرائت اسدالله لاجوردی و دیگری جماعتی از مخالفین نظام که به خشونت و انتقام و ترور روی آورده اند (نقل به مضمون).
برای من که روزهای نخستین انقلاب را در کودکی گذراندم و آرمین برایم یادگاری بود از مبارزان علیه دیکتاتوری شاه و رزمندگانِ سالهای جنگ، این سخن انگیزه ای شد تا درباره ی لاجوردی (دادستان اسبق انقلاب تهران که توسط سازمان مجاهدین خلق -مسعود رجوی- ترور شد) بیشتر بخوانم و بدانم تا روزی که وصیت نامه ی او به دستم رسید و در آن نوشته بود:
«گفته‌ام که خطر منافقين انقلاب (سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) به مراتب زيادتر از خطر منافقين خلق (سازمان مجاهدین خلق) است چرا كه علاوه بر همه ی شيوه‌‌ های منافقانه ی منافقين، سالوسانه در صف حزب‌اللهيان قرار گرفته صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود درآورده‌ اند به گونه‌ای كه عملاً عقل و اراده ی منفصل برخی تصميم‌گيرندگان قرار گرفتند… و هم در حوزه‌های علمیه به فقه و فقاهت روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند…»
سه سال بعد که به خاطر مقالاتم در روزنامه های اصلاح طلب به زندان رفتم مدتی را با یک قاضی دهه ی شصت هم بند شدم که برای مشکلات مالی زندانی شده بود و افسرده و پریشان می گفت: «من دارم تاوان همکاری ام با لاجوردی را پس میدهم؛ ما بی رحمانه مخالفان و منتقدان را بازداشت و تنبیه و گاهی اعدام می کردیم و خود را مستوجب ثواب الهی می دانستیم»
یکبار دیگر نام لاجوردی به گوشم خورده و این پرسش، غلیظ تر شده بود که او کیست که به نام اسلام، شکنجه و اعدام می کند و تازه، دوستان آیت الله خمینی را هم بدتر از مجاهدین خلق می خواند و حضورشان در قدرت را «غصب» می شمارد؟
بعد از گفت و گو هایم با آن قاضی بخت برگشته، دانستم که از قضا اسدالله لاجوردی نیز خود را ملتزم به دین و فقه می دانست و امروز که دوباره آن خاطرات را مرور می کنم مختصّات فکری دولت کودتا را با نظر و عمل لاجوردی هماهنگ می بینم.
جالب است که این هماهنگی حتی در جزئیات هم به چشم می خورد؛ مثلا او اصرار داشت ترور شهیدان رجایی و باهنر را به گردن نزدیکترین دوستِ رجایی و وزیر کابینه و مشاور او یعنی بهزاد نبوی و دوستانش در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بیندازد تا برای همیشه آنها را حذف کند اما نتوانست و از قضا دولت کودتا نیز برای کشف براندازی نرم به سراغ بهزاد نبوی و سازمان می رود!
آقای خامنه ای بعد از ترور لاجوردی وی را «مجاهد فی سبیل الله، از چهره های منوّر انقلاب و مبارز سختکوش راه آزادی» توصیف می کند و اکنون نیز رسواترین انتخابات بعد از انقلاب را «آزادترین و سالم ترین» می خواند و متعرّضان به جان و مال و آبروی مردم (از عزیز جعفری تا سردار نقدی) را به فرماندهی می گمارد و در حکم هایش آنان را می ستاید.
این کدام فقه است که لاجوردی های قدیم و جدید بدان ملتزمند و بر اساس آن مردم را با اسلحه و خشونت به خدا فرا می خوانند و فقیهان مسلّم حوزه را به تمسخر می گیرند و آنها را به نادانی و ساده لوحی متهم می کنند و فرزندان انقلاب را به زندان و شکنجه می برند و بهزاد نبوی ها را فاتحانه بر صندلی دادگاه می نشانند تا عبرت دیگران شوند.
استاد علامه سید محمد حسین فضل الله سخنی دارد درباره ی گونه ای از فقه که مقدمات آن جاهلانه و نتایجش ظالمانه است و از آن به فقه الشّقاق و فقه التّنفیر (در مقابل فقه التّبشیر) تعبیر می کند و مثال تاریخی آن را «مدل دین شناسی خوارج» در صدر اسلام می داند.
فقهی که نفرت می پراکند و برای «وصل کردن» نیامده است و بی بهره از تساهل، تسامح و مدارا، هنری جز «فصل کردن» و دایره ی خودی ها را تنگ دیدن و تکه تکه کردن جامعه ندارد.
فقهی که در میان فقیهان ریشه دار شیعه نیز مطرود است؛ زیرا هر گونه اختلافِ قرائت از اسلام را کفر و نفاق می خواند در حالی که در أصالت فقه شیعه، حتی نقد مسلّمات دین نیز کفر محسوب نمی شود که نقد مشهورات و مسلّمات شریعت، به معنای نفی رسالت پیامبر گرامی اسلام و دروغگو خواندن آن بزرگوار نیست و تا زمانی که انکار نبوّت در میان نباشد سخن از کفر منتقدان، سخنی غیر فقهی و از سر بی دانشی ست (ر.ک: مرحوم آیت الله سید ابوالقاسم خویی – التنقیح فی شرح العروة الوثقی ج2 60)
اسدالله لاجوردی به پریشانی ذهنی خوارج مبتلا بود و در باب عوض کردن مسیر فقه، نشانی غلط می داد و بازماندگان تفکر او، نه تنها جاهلانه مدعّی فقه شناسی بوده و هستند بلکه تاریخ را هم وارونه نشان می دهند.
عجبا که امام علی خوارج را عتاب می داد که «خون مردم را می ریزند، حال آنکه کشتن ظالمانه ی یک پرنده، نزد خدا گناهی عظیم است چه رسد به کشتن انسانی که خداوند ریختن خونش را حرام شمرده است» (تستعرضوا الناس تضربون رقابهم و تسفکون دمائهم إن هذا لهو الخسران المبین والله لو قتلتم علی هذا دجاجة لعظم عندالله قتلها فکیف بالنفس التی حرم الله)
دولت کودتا در کافر و مزدور و جاسوس خواندن منتقدان و به بند کشیدن آنها و رویارویی کهریزکی با «انسان»، ادامه ی منطقی تفکّر لاجوردی است و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی این را به فراست دریافته و تمام قد در مقابل آن ایستاده است؛ چنان که در مقاله ی اخیر عصر نو (ارگان سازمان) به صراحت آمده:
«مرحوم لاجوردی در آن مقطع در كسوت دادستانی انقلاب تهران به برخورد قاطع و يكسره كردن كار گروه های معارضی چون مجاهدين خلق باور داشت و تلاش می كرد باور خود را در شرايطی كه آن سازمان هنوز وارد فاز مسلحانه نشده بود به مسئولان نظام بقبولاند. در مقابل اين ديدگاه اما ديدگاه بخش ديگري از مسئولان نظام بود كه قصاص قبل از جنايت را نمی پذيرفت و معتقد بود با گروه هايی كه داعيه مخالفت سياسی دارند بايد به مبارزه سياسي پرداخت»
برملا شدن عقبه ی تاریخی و دینی دولت کودتاست که خواب راحت را از چشم حاکمیت گرفته و کینه ی دوستانی چون اعضای سازمان را بر دلشان نشانده که بهزاد نبوی را حتی در بیماری هم رها نمی کنند.
جنبش راه سبز می تواند با اهتمام هر چه بیشتر نسبت به آگاهی های دینی و تاریخی، هم در برابر تولید آگاهی های کاذبِ حاکمیت بایستد و هم راه خود را از ارباب و اصحابِ خشونت جدا کند.
حکومت اسلامی به قرائت لاجوردی های قدیم و جدید و نیز توسل به خشونت برای انتقام از ولایتِ «فقه التّنفیر» هر دو، اصلاح را در اسلحه جستجو می کنند و هر دو اشتباه می کنند.

http://www.rahesabz.net/story/2501/

ولایتِ تراسیماخوسی

عدالت چیست؟ تراسیماخوس بی درنگ و به آسانی این عقیده ی زبانزد خاص و عام را در پاسخ می آورد که «عدالت منفعت اقویاست»؛ اما سقراط می گوید «عدالت آن است که هر کسی آنچه را در خور اوست داشته باشد و انجام دهد».

به روایت استاد مصطفی ملکیان از «هانا پیتکن»، نزاع میان سقراط و تراسیماخوس را به صورت دیگری نیز می توان تصور کرد و آن اینکه این نزاع با بحثی که در علم حقوق میان «آرمان گرایی حقوقی و واقع گرایی حقوقی» در کار است ربط و نسبت دارد.

قائلان به آرمانگرایی حقوقی می گویند که قوانین مجموعه ای هستند آرمانی از هنجارهایی که دارای نظام قیاسی اند و قاضی را در مقام اتخاذ تصمیم های صحیح راهنمایی می کنند.

قائلان به واقع گرایی حقوقی امّا پاسخ می دهند که این تصوّر، یک امر انتزاعی بی معناست زیرا قوانین در واقع، آن چیزهایی هستند که قضات می گویند و تصمیم می گیرند؛ خواه درست و خواه نادرست!

اگر بخواهیم با «واقع گرایی حقوقی» درباره ی دستگاه قضایی جمهوری اسلامی داوری کنیم بی درنگ آن را گرفتار «عدالت تراسیماخوسی» می یابیم.

پیش از صادق لاریجانی، آیت الله هاشمی شاهرودی که مجتهد مسلّم حوزه های قم و نجف بود خوب می دانست که اتهاماتی از جنس «کودتای مخملی» و تفسیر آن به «براندازی» چیزی جز «اسماء سمّیتموها» نیست و پشتوانه ای در فقه و حقوق ندارد.

آنچه در فقه به کار اتهام براندازی می آید چیزی جز «محاربه» نیست و «محارب» نیز در نگاه فقه، کسی است که امنیت جامعه را به شکل مسلحانه بر هم زند و البته آقای شاهرودی این نکته را در مکتب استاد خویش آیت الله خویی و در کتاب «مبانی تکملة المنهاج» وی به صراحت خوانده و آموخته بود هرچند هرگز این آموزه ی فقهی به کار وی نیامد.

از منظر حقوقی نیز در ماده 187 قانون مجازات اسلامی طرح براندازی با «تهیه اسلحه و مواد منفجره» مقارن آمده و در هیچ یک از مواد این قانون، «کودتای نرم و تهاجم فرهنگی»، براندازی محسوب نشده است.

این عناوین جدید که بدون پشتوانه ی فقهی و حقوقی، دستمایه ی چندین جلد کیفرخواست و ادعانامه می شوند محصولات مکتبی هستند که عدالت را در ترازوی منفعت اقویا و در رأس اقویا «مقام رهبری» می سنجد، متهم می کند و حکم می راند!

تفاوتی نمی کند قاضی القضات، هاشمی شاهرودی باشد یا صادق لاریجانی؛ در این جا ولایت مطلقه ی تراسیماخوسی فقه و حقوقی متناسب با منفعت خویش را تعریف می کند و حکم می راند.

http://www.rahesabz.net