محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

بایگانیِ اکتبر, 2008

عاشورای اسارت

(بازنوشته‌ی گفتار شب تاسوعای سال 86 / حسینیه‌ی ارشاد تهران / بخش سوّم و پایانی)
در مقابل این تصویر از عاشورا تصویر دیگری نیز پیش روی ماست که از آن به «عاشورای اسارت» تعبیر می‌کنم. مراد از این تعبیر، برجسته کردن ویژگی افیونی این تصویر است که به اسارتِ عقل شیعیان، دامن می‌زند.
وقتی حقیقتِ واقعه‌ی کربلا در گذر تاریخ و با انگیزه‌های مختلف در معرض طوفان «تحریف متن و محتوا» قرار گرفت ورق برگشت و چنان شد که به تعبیر حافظ «انا اضطربت قتیلا و قاتلی شاکی». متهم به قتل، خونخواهِ مقتول شد و عاشورای حرّیت به عاشورای اسارت تغییر ماهیّت داد و عنصر رهایی‌بخشی آن رنگ باخت و عاشورا خود زنجیر تازه‌ای شد بر پای آگاهی و آزادی ما و بیش از آن که اسبابِ معرفت را فراهم کند ابزار معیشت شد.
همان حاکمان و روحانیانی که بستر قربانی شدن فرزند رسول‌الله را در پیشگاه خلیفة‌الله فراهم کردند بازگشتند و این بار راویانِ روز واقعه شدند؛ بازگشتند تا این بار هر که را با آنها نبود و قرائت آنها از عاشورا، دین و حکومت را نمی‌پذیرفت در صف یزیدیان معرّفی کنند و سزاوار انتقام!
230 سال پیش، سلاطین ظالم صفوی، عزاداران واقعه‌ی کربلا شدند، پابرهنه در دسته‌های عزاداری در کنار فقیهان و توده‌ی مردم حاضر شدند و اشک ریختند، شاه عباس صفوی در مکاتباتش خود را «سگِ آستان علی» معرفی کرد و نوکران تاج و تختش را «محبان حسین‌بن‌علی»!
توجه کنید که منابع تاریخی عاشورای حرّیت و عاشورای اسارت یکی است و بررسی این واقعه، پیش از آن که پشتوانه‌ی یک معرفت دینی، عرفانی یا سیاسی باشد یک پژوهش تاریخی است و فقه صفوی هم همین روایات را قبول دارد. ممکن است کسی بگوید که «ما نمی‌توانیم از واقعه‌ی کربلا معرفت استخراج کنیم چون منابع تاریخی آن معتبر نیست» این سخن در جای خود قابل طرح است و سزاوار نقد و بررسی؛ اما دعوای ما با حکومت و روحانیت صفوی بر سر منابع تاریخی و معرفتی نیست و متن‌های ما تقریبا مشترک است. پرسش این جاست که چرا اکثریّت روحانیان، روایاتی که تشابه سیره‌ی خلیفه‌ی أموی به عنوان خلیفة‌الله را با پاره‌ای از حکومت‌های دینی نشان می‌دهد را نمی‌خوانند و به مردم نمی‌گویند؟
آنها می‌دانند که امام حسین، آغازگر جنگ نبود و نگذاشت «مسلم بن عوسجه» در مقابل رجزخوانی‌های دشمن تیراندازی کند و تصریح کرد که نمی‌خواهد آغازگر جنگ باشد: «لاترمه فاني أكره أن أبدأهم» ودر پاسخ به دخترش که از او خواست به مدینه بازگردند فرمود که آنها نمی‌گذارند و نمی‌خواهند: «لو ترک القطا لیلا لنام»؛ امّا در مقابل، شمر‌بن‌ذی‌الجوشن بود که وقتی امام به جای جنگ بر خطبه و نصیحت تأکید داشت او به برافروختن آتش جنگ اصرار و افتخار می‌کرد (ارشاد مفید / ص 234 و بحار الانوار / ج 45 / ص 47).
در عاشورای اسارت ما را با احیای کینه‌های دیرین به زنجیر می‌کشند، با نام کربلا تحریک احساسات و تشویق به جنگ و تبلیغ خشونت می‌کنند و از فرهنگ شهادت، فرهنگ خشونت می‌آفرینند که اگر کشته شدن در راه خدا این‌قدر آسان و زیبا و مبارک است پس کشتن در راه خدا نیز چنین است تا شجاعانه و بی پروا بُکشیم و کشته شویم، غافل از آنکه استخراج این‌همه بی‌مبالاتی نسبت به جان و خون و امنیت و صلح آدمیان، از میراثِ «وارث آدم» کار جادوگران مذهب و تاجران خون و عاطفه و آبروست.
این تصادف نیست که فقیهِ عاشورای اسارت، به اختلاف خود با فقیهان تأکید و افتخار می‌کند؛ فقیهان شیعه معتقدند که «جنگ در زمان غیبت امام معصوم فقط به صورت دفاعی مجاز است و مسلمان، شرعا مجاز نیست آغازگر جنگ باشد» اما در نظر فقیهِ عاشورای اسارت، «همه‌ی جهادها دفاعی است و جهاد ابتدایی معنا ندارد؛ دفاع از اسلام و عدالت. در نتیجه، ولی فقیه از نظر شرعی مجاز است بدون آن‌که کشوری به کشور اسلامی حمله‌ی نظامی کند، ابتدا به ساکن، به آن کشور حمله کند تا اسلام و عدالت گسترش یابد.» این در حالی است که فقهای شیعه در اینكه جنگ، مشروط به امر امام معصوم مبسوط الید است، اجماع دارند؛ مرحوم آیت الله صالحی نجف‏آبادی در کتاب ارزشمند «جهاد در اسلام» نظرات فقیهان را آورده‌اند. این مطلب در نظر علمای شیعه به قدری مسلّم بوده است كه «فیض كاشانی» در كتاب «الشافی» می‏گوید: چون در زمان غیبت، جهاد ابتدایی تعطیل است، ما از ذكر آداب و شرایط آن خودداری كردیم (ج 2 / ص 73)
البته هر صاحب‌نظری اجتهاد ویژه‌ی خود را دارد اما این فتوا در روزگار ما از این جهت قابل توجه است که اگر کسی برای حقوق، شادی و آزادی بیشتر مردم، نظری بر خلاف نظر اجماع یا مشهور فقیهان داشته باشد (مثل ارثِ برابر یا حجاب یا موسیقی و…) باید با ترس و انفعال، نظرش را بگوید و به هزار انگیزه متّهم شود ولی اگر کسی در افزودن رنج و تئوریزه کردن جنگ و خشونت، فتوای تازه بیاورد محترم و مفتخر است!
بگذارم و بگذرم… اگر روزگاری رسید که فرزندان ما از کربلا و امام حسینی یاد کردند که با دریافت‌های انسانی و اخلاقی، یکسره متفاوت بود و سندی برای مشروعیّت و حقانیّت ظلم و خودکامگی شد اصلا تعجب نکنیم زیرا سکوت ما در برابر این تصویر از عاشورا، به روایتِ وارونه از تاریخ کمک خواهد کرد.

*** این بخش از گفتار به توصیه‌ی میزبان محترم برنامه (ادوار تحکیم وحدت) و بنابر مصلحت و امنیّت برگزاری مراسم تاسوعا، در چند جمله خلاصه شد و ناگفته ماند.

Advertisements

از عاشورای حریّت تا عاشورای اسارت

(بازنوشته‌ی گفتار شب تاسوعای سال 86 / حسینیه‌ی ارشاد تهران / بخش دوم)

ویژگی سوم: معرّفی عدالت به عنوان معیار ایمان و هدایت
جامعه‌ی اسلامی در سال شصتم هجری مبتلا به این «آگاهی کاذب» بود که خلافت، معیار عدل و ظلم است و خلیفه‌ی خدا ظلمش عین عدل است و لابد حکمتی دارد که ما نمی‌فهمیم؛ یعنی باور عمومی این بود که: «هر چه آن خسرو کند شیرین بوَد».
در کتاب «الجامع لأحکام القرآن» در تفسیر آیه‌ی سی‌ام از سوره‌ی بقره، حدیثی از رسول الله به نقل از همسر ایشان «ام سلمه» آمده است که: «اگر ولی امر مسلمین مرتکب گناه و ظلمی شد در قلب خود از او بیزار باشید اما تا هنگامی که نماز می‌خوانَد حقّ مبارزه با او را ندارید»! با اینکه این حدیث، دقیقا در نقطه‌ی مقابل آیاتی است که ما را از سرسپردن و همراهی و سکوت در برابر حاکمانِ ظالم نهی می‌کند اما بنا بر مصلحتِ حاکمان، جعل و به پیامبر نسبت داده شد و نه تنها جای قرآن را گرفت بلکه به یک معیار تبدیل شد.
ویژگی دیگر عاشورای حریّت این بود که می‌خواست این معیار مشهور را عوض کند تا جامعه به یاد بیاورد که در ترازوی قرآن، «آنان که بر قامت ایمان خود جامه‌ی ظلم پوشیدند نه ایمان دارند و نه اهل هدایت‌اند» (سوره‌ی انعام/ آیه‌ی 82) یعنی ایمان، ترازوی سنجش عدل و ظلم نیست بلکه التزام به عدل یا ارتکاب ظلم است که ایمان انسان را نشان می‌دهد و عدالت و ظلم هم با «فطرت آدمی» قابل تشخیص است.
موضع قرآن در برابر ظلم هم چنان روشن است که می‌گوید اگر نمی‌توانید در برابر ظلم کاری بکنید از آن سرزمین «هجرت» کنید، همراهی نکنید! (سوره‌ی نساء/ آیه‌ی 97)
عاشورای حریّت، دوباره سیره‌ی رسول الله را در مقابل آن احادیث ساختگی زنده کرد که «أفضل الجهاد کلمة عدل عند امام جائر» برترین مبارزه در راه خدا، سخن از عدالت گفتن در پیشگاه امام و حاکم ظالم است. (وسائل الشیعة/کتاب امربه‌معروف/ باب دوم/حدیث اول) و حسین‌بن‌علی هم در وصف یزید، تعبیر «سلطاناً جائرا» را به کار می‌برد.
تأمّل در همین سه ویژگی کافی است تا روشن شود که مراد از تعبیر «عاشورای حریّت» برجسته کردن عنصر «تحریر» و رهایی‌بخشی در واقعه‌ی کربلاست تا جامعه‌ی اسلامی زنجیر «قداستِ خلافت و ولایت» را بشکند و روحِ رفته، به پیکر بی‌جان اسلام بازگردد.

از عاشورای حریّت تا عاشورای اسارت

(بازنوشته‌ی گفتار شب تاسوعای سال 86 / حسینیه‌ی ارشاد تهران / بخش اول)
دو تصویر از عاشورا در برابر ماست: «عاشورای حریّت» كه ما را در آزادگی و ایمان با امام حسین همدست و همداستان می کند و دیگری «عاشورای اسارت» که نام حسین را بر خود دارد اما رسم حسین را قربانی می‌کند و با نام او، راه او را به صلیب می‌کشد؛ هریک اما ویژگی‌های روشنی دارند. نخست، عاشورای حریّت را روایت می‌کنم:
ویژگی اول: انکار بیعت نه اصرار بر حکومت
نیم قرن بعد از رسول خدا، زمانه‌ای که اذان همان اذان است و پیامبر همان پیامبر و نماز همان نماز؛ حسین‌بن‌علی به کوفه دعوت می‌شود و قرار است که مسلمانانِ معترض به «ولایت مطلقه‌ی اموی» او را یاری کنند تا از ظلم رها شوند و در دامن حکومتِ عدل اسلامی آرام بگیرند.
امام به دعوت هجده هزار نفر می‌آید، اما با فرستادگان حکومت یزید روبه‌رو می‌شود که «یا باید با حکومت بیعت کنی و یا بجنگی»؛
امام جنگ نمی‌خواهد. سلاح برنمی‌کشد. به خون‌خواهی و خون‌ریزی برنمی‌خیزد بلکه می‌گوید: «من بیعت نمی‌کنم؛ رهایم کنید تا به مدینه بازگردم» آنها نمی‌پذیرند زیرا «خلیفه‌ی خدا» برای رسمیت بخشیدن به حاکمیتِ خود، فقط محتاج تایید «فرزند رسول خدا»ست. امام نیز به صراحت اعلام می‌کند: «مرا میان جنگ و بیعت مخیر کرده‌اند و من نیز هرگز زیر بار ذلت نمی‌روم…کسی مانند من با کسی مانند یزید بیعت نمی‌کند».
امام حسین اصراری بر رسیدن به قدرت و حکومت نداشت، همان‌گونه که پدرش حکومت را از «آبِ بینی شتر بی‌ارزش‌تر» می‌دانست. اصرار امام حسین بر انکار بیعت با کسی بود که پذیرش خلافت او، رسمیّت بخشیدن به ظلم و فساد و خودکامگی بود.
دوم: نفی شرکِ نهادینه شده
وقتی شرک از درون وجود آدمی به بیرون و جامعه‌ی انسانی راه می‌یابد و به معرفتِ منتشر و فراگیر تبدیل می‌شود و دستگاه رسمی تبلیغ دین نیز چنان منحط می‌شود که شرک را عین دینداری معرفی و حکومت اسلامی نیز از آن حمایت می‌کند می‌توان این وضعیت را «نهادینه‌شدنِ شرک» نامید.
محور مجموعه‌ی خطبه‌های امام حسین در واقعه‌ی محرم سال شصتم هجری، نفی و ملامتِ چنین شرکی است.
آیه‌ی سی و یکم سوره‌ی توبه روشن‌ترین بیان را در این‌باره دارد: «واتخذوا أحبارهم ورهبانهم أربابا من دون الله» سخن از کسانی است که راهبان و روحانیان خود را به جای خداوند پرستش می کنند.
امام صادق در تفسیر این آیه می‌فرماید: مراد از پرستش در این آیه، سجده کردن در پیشگاه روحانیان و راهبان نیست بلکه پذیرفتن بی چون و چرا و اطاعت بی اندیشه و تأمل از رهبران دینی است.
وقتی مردم بجای پرستش خداوند، «معرفتِ روحانیان از خداوند» را بپرستند و به تعبیر دقیق‌تر، وقتی که پرستش معرفت خدا به جای پرستش خدا بنشیند، دیندارانِ مشرک پدید می‌آیند. حال آن‌که در توحید، هیچ معرفتی از خدا به جای خودِ خدا نمی‌نشیند.
در تاریخ ابن‌عساکر (ج 6 / ص 338) آمده است که شمر بن ذی‌الجوشن را در حال مناجات با خدا دیدند و از او پرسیدند که «کیف يغفر الله لك و قد أعنت على قتل ابن رسول الله؟» چگونه توقع آمرزش خدا را داری در حالی که فرزند پیامبرش را کشته‌ای؟
شمر به صراحت و روشنی پاسخ می‌دهد: «ان امراءنا أمرونا بأمر فلم نخالفهم و لو خالفناهم كنا شرا من هذه الحمر الشقاة» حاكمان ما امر کردند و ما اطاعت کردیم و اگر مخالفت می‌کردیم از کافران و اهل شقاوت بودیم.
جالب است که این «ادبیاتِ ترس» نیست؛ نمی‌گوید مجبور به اطاعت بودیم وگرنه کشته می‌شدیم، بلکه می‌گوید: اگر اطاعت نمی‌کردیم خدا از ما راضی نبود و از کفار می‌شدیم. در اینجا دینداریِ شمر، یک پارادایم است، یک سرمشق از انسان متدیّنی که خواسته‌ی رهبر و حاکم خود را به جای خواسته‌ی خدا می‌پرستد و به این پرستش افتخار می‌کند و حاضر است کثیف‌ترین جنایت‌ها را انجام دهد و خون پاکترین بندگان خدا را بریزد، اما باز هم خود را سزاوار رحمت و مغفرت الهی بداند.
«ابن قتیبه دینوری» در «الامامة والسیاسة» آورده است که جامعه‌ی اسلامی به علت «موروثی بودن خلافت» و ولایتعهدی یزید به معاویه اعتراض کرده بود، اما با پاسخ معاویه و تایید روحانیان، ساکت شد.
پاسخ معاویه (که توسط روحانیان تئوریزه می‌شد) این بود: «ان أمر يزيد قضاء من القضاء و ليس للعباد الخيرة من أمرهم» حكومت يزيد، سرنوشت مقدّر الهی است و بندگان را اختیاری نیست جز آن که مشیّت الهی را بپذیرند (ج 1 /ص 210 /مطبعة امیر)
یا وقتی اعتراض می‌کنند که «چرا بیت المال به عدالت تقسیم نمی‌شود و بر اساس تشخیص ولی امر مسلمین هزینه می‌شود؟» معاویه پاسخ می‌دهد: «المال مال الله و أنا خليفة الله فما أخذت فلي و ما أعطيت فبالتفضل مني (مروج الذهب مسعوى/ ج 3 /ص 52) مال، مال خداست؛ من نیز جانشین خدایم، آنچه برداشتم مالِ من است و آنچه بخشیدم لطفِ من !
این است که واقعه‌ی کربلا، جنگ ایمان و کفر نبود. جنگ با استانداردهای شرک آلود اسلامی بود.جنگ فرزندِ رسول خدا با نمایندگانِ خدا بود. جنگ امام مسلمین با ولی امر مسلمین بود.
لشگری که مقابل حسین‌بن‌علی ایستاد براساس تکلیف شرعی با حسین جنگید و به تعبیر امام سجاد «کل یتقربون الی الله بدمه» هر یک با ریختن خون او به دنبال نزدیکی به خدا بودند. (بحارالانوار/ ج ۴۴/ ص ۲۹۸)
به قول بهرام بیضایی در روز واقعه «مسیح را مسیحیان نکشتند؛ چگونه است که مسلمانان امامِ خود را می‌کشند؟»

شهر آلوده

چندی پس از ترور سعید حجاریان در اسفند 78، مطبوعات اصلاح‌طلب، عکسی از تروریست ضارب وی (سعید عسگر) را منتشر کردند که چفیه بر گردن داشت و به تصاویر معروف شهیدان و رزمندگان سالهای جنگ شبیه بود.
«ابراهیم حاتمی‌کیا» با دیدن آن تصویر، یادداشتی نوشت با عنوان «شهر آلوده» که روز دهم فروردین سال 79 در روزنامه‌ی توقیف شده‌ی «صبح امروز» منتشر شد.
آن یادداشت با روایت حاتمی‌کیا از عملیات مرصاد آغاز شد؛ زمانی که به عنوان فیلمبردار وارد کرمانشاه شد و حکم فرماندهان را دریافت که باید تغییر لباس دهد؛ زیرا دشمن، لباس رزمندگان ایرانی را پوشیده و وارد شهر شده بود و تشخیص دوست از دشمن، دیگر ممکن نبود: «…در مقابلت شهري مي‌ديدي پر از جواناني همچون خودت؛ ولي ديگر آن حس قبلي را نداشتي، دچار بیم و امید مي‌شدي. از انبوه ديدن آنها لحظه‌اي وحشت مي‌كردي و لحظه‌اي خوشحال، دوربين در دستم بيكار مانده بود، حسب معمول جلو مي‌رفتم و خسته نباشيد مي‌گفتم، شوخي مي‌كردم تا در مقابل دوربين راحت باشند، ولي نمي‌دانستم با اين حال خودم چه كنم؟ همه در وضعيت متهم برايم بودند. مگر نشاني مي‌دادند و من آرام ميشدم. تازه فهميده بودم مفهوم شهر آلوده را»… و یادداشت را چنین تمام کرد که: «هر سعیدی عسگر نیست؛ سعید حجاریان نیز می‌تواند باشد».
و اما بهانه‌ی یادآوری آن یادداشت:
همان روز که روزنامه‌ی لبنانی النهار در مقاله‌ای به قلم «راجح الخوری» غزه را آشویتس خواند و صهیونیست‌ها را نازی‌های عصر جدید توصیف کرد، رئیس جمهور ایران نیز فاجعه‌ی غزه را هولوکاست واقعی خواند ؛ النهار نوشت: «صهیونیست‌ها توحش هیتلر را به تمامت رساندند و شاهدی بر سخن نویسنده‌ی یهودی سیگموند فروید شدند که: قربانی سرانجام نقش جلاد را بازی خواهد کرد».
همان روز احمدی نژاد هم گفت: «هولوکاست واقعی، امروز در غزه و فلسطین درجریان است و جنایات جاری در غزه، همه‌ی آزادگان جهان را متأثر و روی تمام وحشی‌های تاریخ را سپید کرده است».
النهار اما همان روزنامه‌ای است که همواره رهبر و رئیس جمهور ایران را دشمنان آزادی و ناقضان حقوق بشر معرفی می‌کند و اخبار نقض پیوسته‌ی حقوق و کرامت انسان‌ها در ایران را پوشش می‌دهد و حتی هنگامی که اکبر گنجی پس از 50 روز اعتصاب غذا، 30 کیلو وزن کم کرد و جانش در معرض خطر بود این روزنامه، عکس بزرگی از بدن نحیف و ناتوان وی را منتشر کرد و در حاشیه‌ی آن نوشت: «این تصویر، یکی از اسناد جنایت حکومت ولایت فقیه بر ضد آزادی اندیشه و بیان است».
النهار یکی از مهمترین روزنامه‌های مدرن عربی در خاورمیانه است که در طول عمر 74 ساله‌اش بر دموکراسی، آزادی و حقوق بشر تأکید کرده است وبرای آنان که این سابقه را می‌شناسند هم‌صدایی با احمدی نژاد در نگاه نخست غریب می‌نماید.
اما درنگی کوتاه، روشن می‌کند که این هم‌صدایی از سر «یک‌زبانی» نیست و این آشفتگی از تلخی‌های مکرر تاریخ است.
همه‌ی آنان که برای حقوق بشر «أصالت» قائل‌اند به جای ارزش‌داوری درباره‌ی هویت و مصلحتِ حماس یا اسرائیل، به جان و تن و عاطفه‌ و آرزوی «انسان»ی می‌اندیشند که در آتش غزه می‌سوزد و تنها به همین دلیل، خواستار توقف بی‌قید و شرط جنگ در فلسطین‌اند.
این زبان، «زبانِ انسان» است و با زبانِ ایدئولوژیک نظامی که هم ننگِ کشتار جمعی هزاران انسان در دهه‌ی شصت و قتل‌های زنجیره‌ای دهه‌ی هفتاد را بر دامن دارد و هم داغ توقیف فله‌ای مطبوعات را بر پیشانی، بسیار متفاوت است و غفلت از این تفاوت، پیامدهای جبران‌ناپذیر نظری و عملی را در پی دارد.
نقد خاستگاه «مرثیه‌خوانی حکومت ایران برای غزه»، نقد نفاق اخلاقی و دینی حاکم بر کارگزاران نظام جمهوری اسلامی نیز هست. آنها در رویارویی با «انسان» نه خود را ملزم به رعایت قواعد جمهوریت می‌بینند و نه به آموزه‌های اسلامیت ملتزم‌اند.
راستی ندیده و نشنیده گرفتن این همه انتقاد و نارضایتی و آمار روبه رشد بازداشت‌های سیاسی و عقیدتی و آمادگی سپاه برای قلع و قمع اعتراضات داخلی (به اعتراف صریح سردار «غلامعلی رشید» در هفته‌ی بسیج ) چه تفاوتی با رفتار رژیم پهلوی دارد که آن را ظالم و بی‌دین می‌خوانند؟ آیا رهبر و دولت ایران آنقدر مبتلا به بلاهت‌اند که شباهت‌های بسیار خود با رژیم سابق را نفهمند؟ یا می‌فهمند و چنین توجیه می‌کنند که چون برای خدا و اسلام است مباح و مجاز است؟ آیا فقط کشته‌گان و مجروحان و زندانیان فلسطینی مظلوم‌اند و فقط اسراییل ظالم؟
اگر به تفاوتِ تعداد قربانیان جنایت در ایران و فلسطین استناد می کنند به گواهی آیه‌ی 32 سوره‌ی مائده، کشتن یک انسان با هزار انسان هیچ تفاوتی ندارد و جنایت و ظلم، یکی است.
اگر ظلم را با نیت «تقرب الی الله» توجیه می‌کنند به گواهی آیه‌ی 82 سوره‌ی انعام، «آنان که بر قامت ایمان خود جامه‌ی ظلم پوشیدند نه ایمان دارند و نه اهل هدایت‌اند» و اگر بنای توجیه این آیات را دارند تا خود را از عذاب وجدان برهانند به تفسیر امام ششم شیعیان از این آیه بنگرند که مؤمنان جنایتکاری چون «خوارج» را مخاطب این آیه می‌داند، همان‌ها که به نام خدا، زندگی روان را بر مردم حرام کردند و هر که جز آنان می‌اندیشید را از دم تیغ گذراندند. (ر.ک: تفسیر المیزان/ روایت ابی‌بصیر در ذیل همین آیه)
در اسلام قرآنی، سِلم(صلح) و سَلام(محبت) و إسلام (تسلیم در برابر خداوند) با هم آمیخته‌اند و ظالمانی که اسلام‌شان نه رنگ سَلام دارد و نه عطر سِلم، جامه‌ی دفاع از مظلومان به تن کرده‌اند… و حکایت همچنان باقی است!
پس از یک هفته از آغاز جنایتی تازه علیه انسان، شمار قربانیان غزه به 500 نفر و زخمی‌ها به بیش از 2300 نفر افزایش یافته است… شهر، آلوده است و ما هنوز گرفتار بیم و امیدیم.