محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

بایگانیِ سپتامبر, 2008

دیدگاه و دادگاه

سفری به ولایت عنکبوت؛ یادداشت سوم:
«تو با دادگاه همکاری نمي‌کني؛ اشتباه تو اينجاست که گمان می‌کني اگر مقاومت کني، وقتي آزاد شدي مي‌تواني در ‏روزنامه‌هاي دوم خردادي با افتخار بنويسي، اما مطمئن باش که نه روزنامه‌اي باقي خواهد ماند که امثال تو در آن ‏بنويسند و نه نظام، اشتباه دوم خرداد را تکرار خواهد کرد؛ به فکر خانواده‌ات باش»!‏
آن روز داغ تابستان 79 با حرفهاي «حسين اسلامي» بازجوي دادگاه ويژه‌ي روحانيت تحمل‌ناپذيرتر از هميشه ‏مي‌گذشت تا وقت نماز رسيد و بازجو ناگهان مودبانه پرسيد: «اگر مي‌خواهي نماز اول وقت بخواني جلسه را بعد ‏از نماز ادامه مي‌دهيم».‏
‏ گفتم: «اولا شما به جاي حساسيت بر حق الله، بهتر است به فکر حق الناس باشيد چون وظيفه‌ي دادگاه، حساسيت ‏بر جان و مال و آبروي متهم است نه نماز و دعاي او؛ ثانيا: ساختمان دادگاه ويژه‌ي روحانيت قم غصبي است و از ‏جمله‌ي املاکي است که به نام انقلاب مصادره شد و مالک آن هم راضي نيست؛ من هم در زمين غصبي نماز ‏نمي‌خوانم و منتظر مي‌مانم تا پايان بازجويي؛ يا با قيد وثيقه برمي‌گردم خانه و يا مي‌روم زندان…»‏
بازجو عصباني پاسخ داد: «من خودم در حوزه و دانشگاه درس خوانده‌ام و اساتيد اين حوزه را خودم بازجويي ‏کرده‌ام؛ وقتي نماينده‌ي ولي فقيه و حاکم شرع تشخيص مي دهد که ساختماني مصادره شود ديگر غصب نيست ‏بلکه تصرف مشروع است».‏
گفتم: «من هم با همين «تشخيص»‌ها مشکل دارم؛ چه تضميني وجود دارد که ولايت يا نماينده‌اش اشتباه نکنند و يا ‏از سر هوس و عطش قدرت، حکمي به ناروا ندهند؟»‏
گفت: «مجلس خبرگان را براي همين گذاشته‌اند که نظارت کند».‏
گفتم: «توقع نظارت از مجلسي که سالي يکبار اجلاسيه دارد و همان يکبار هم خدمت رهبري مي‌رسند و به جاي ‏آنکه او به مجلس بيايد و گزارش کار دهد و در معرض نقد قرار بگيرد از او رهنمود مي‌گيرند بيشتر به طنز شبيه ‏است؛ بماند ترکيب کساني که انتخاب‌شان از فيلتر منصوبان رهبري مي‌گذرد و بسياري‌شان از سالمندان‌اند که هر ‏از چندي کسي از آنها به رحمت ايزدي مي‌رود به درد نظارت نمي‌خورند. ضمنا ساعت‌هاست که من و شما به ‏دليل محتواي مقالاتم و حتي به بهانه‌ي وقت نماز، مشغول بحث نظري هستيم و من دارم از ديدگاه‌هايم دفاع مي‌کنم؛ ‏همين که ما درباره‌ي ديدگاه‌هاي هم‏‎ ‎در دادگاه بحث مي‌کنيم معنايش اين نيست که اينجا محکمه‌ي تفتيش عقايد است؟ ‏آيا جاي اين بحث‌ها پشت ميز محاکمه است؟»‏
آن روز در يک منافشه‌ي بي‌انجام گذشت اما شايد مجموعه‌ي گفت‌وگوهاي مطرح شده در بازجويي، معاونت ‏فرهنگي زندان (حجت‌الاسلام بنيادي) را به اين نتيجه رساند که در طول دوران حبس، دريافت هرگونه کتاب از ‏خارج زندان براي من ممنوع باشد و چنين شد.‏
اعتراض کردم که وقتي يک رژيم سياسي، زنداني را از حق مطالعه‌ي کتاب‌هايي که در همين کشور مجوز نشر ‏گرفته‌اند محروم مي‌کند، روشن‌ترين دليل بر انحراف خويش و حقانيت نقدهاي منتقدانش را فراهم کرده است»‏‏ اما حجت‌الاسلام برآشفت که: «حکومت ما يک رژيم سياسي نيست بلکه نظام مقدس جمهوري اسلامي است و ما ‏واژه‌ي رژيم را براي حکومت شاه به کار مي‌برديم»!‏
دلم براي جهالت‌اش سوخت و ساکت شدم؛ به ياد سخن نلسون ماندلا در «راه دشوار آزادي» افتادم که: ‏‏»سركوب‌گران نمي‌دانند كه آزادي چقدر گرانبهاست و گرنه خود را از آن محروم نمي‌كردند. آنها نه تنها سد راه ‏آزادي ما هستند که سد راه خودشان هم هستند».

Advertisements