محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

بایگانیِ ژوئن, 2008

پروای امید

در روزگاری که امید کیمیاست امروز را برای رونق بخشیدن به این خانه‌ی تازه انتخاب کرده‌ام.

روز خبرنگار، برای کسانی که شاهراه نجات از وضع موجود را «دامن زدن به آگاهی و آزادی» می‌دانند روز بزرگی است حتی اگر زندان یا هجران و هجرت، سرنوشت تلخ‌مان باشد.

یادروز تولد صاحب صحیفه‌ی سجادیه را نیز برای «بازگشت به نوشتن» به فال نیک می‌گیرم. نیایش‌های این کتاب به صورت حیرت‌انگیزی خدایی را معرفی می‌کند که یکسره با خداوند فقیهان متفاوت است و این پرسش را عمیق‌تر می‌کند که اگر صحیفه‌ی سجادیه و دعاهای به‌جای مانده از اهل بیت پیامبر تصویری از خدای عارفان را به دست می‌دهد پس فقیهان، خدای خود را از لابه‌لای کدامین صفحات و متون کشف کرده‌اند؟

… و سرانجام امشب سالگرد تولد پسرکم حامد است که نسبت به وجود او احساسات متناقضی دارم؛
عاشقانه و پدرانه دوستش دارم و در راهی که برگزیده‌ام خوشبختی و آزادی او و نسل اوست که امیدوارم می‌کند و به من انرژی می‌بخشد؛ اما متاسفم که پا به سیاره‌ای گذاشته‌ است که غم و رنج‌اش بیش از شادی، و حیرانی و آشفتگی‌اش بیش از آرامش و ایمان است!

امیدوارم از امروز بتوانم پیوسته و منظم بنویسم و با دوستانم در ارتباط باشم و این نوشته‌های پریشان البته جز با نقد و نظر، راه به سامان نمی‌برد.

Advertisements

ازدحام تنهایان

اگرچه «تام تیلور» (جامعه شناس و روان‌شناس اجتماعی آمریکا)
تعبیر «ازدحام تنهایان» را برای تنهایی ذاتی انسان به‌ کار برده‌است که با هیچ رابطه یا تشکلی پر نمی‌شود اما این اصطلاح،‌ تعبیر رسایی برای وضعیت امروز اصلاح‌طلبان ایران است.
«شکست اصلاحات» و سرنوشت غم‌انگیر انبوه مطبوعات توقیف شده و صدها فعال سیاسی و روزنامه‌نگار رنجور از زندان، خود تبعیدی،‌ بیکاری و یا‌س، درکنار تلاش‌های ناکام جریان‌ها و احزاب اصلاح‌طلب داخل کشور نشان می‌دهد که همه ما برای رسیدن به خواسته‌های خود در تنهایی غریبی به سر می‌بریم.
از مرزبندی‌هایی چون «روشنفکری دینی ـ غیر دینی» و «اصلاح‌طلبان حکومتی ـ غیر حکومتی» تا مباحثی مانند تقدم فلسفه یا فرهنگ یا اقتصاد بر سیاست (با همه‌ی ضرورت و اهمیت‌شان) همگی ما را از هدف مشترک «نجات از وضع موجود»‌ دور کرده و ما را از یکدیگر جدا کرده‌اند.
از قضا اصرار نظام بر حفظ مرزهای خودی ـ غیر خودی نیز تلاش زیرکانه‌ای برای ایجاد تفرقه و تثبیت حاکمیت است.
این در حالی است که عموم اصلاح‌طلبان معترف‌اند که فقدان آزادی و تسلط حکومت مطلقه بر همه‌ی شئون سیاسی،‌ فرهنگی،‌ امنیتی و اقتصادی،‌ رشد و توسعه‌ی ایران را قربانی کرده و نشانه‌ی روشن و قابل اعتنایی برای «تن‌دادن حکومت به اصلاح» به چشم نمی‌آید و همه قدمهای خوشبینانه‌ی اصلاح‌طلبان مانند «قدم زدن در مهی غلیظ»‌ افق گشوده‌ای را پدید نمی‌آورد. تنها «زمان» است که از دست می‌رود و «تدبیری» که به دست نمی‌آید.
در داخل کشور،‌ 8 سال فرصت طلایی برای تغییر وضعیت،‌ با مماشات یک رئیس‌جمهور اخلاقی و خوش‌بین،‌ از دست رفت و به قدرت گرفتن جریانی منجر شد که نه در ساحت باور و نه در احساسات و عواطف هیچ پای‌بندی به «احترام به دیگران و حقوق آنها» ندارد و گوش شنوایی حتی برای دیگرانی که در «اطاعت از ولایت»‌ با او مشترک‌اند نیز ندارد.
و اما در خارج از ایران:
چندی پیش در فرصت گفت‌و‌گویی که با یکی از روحانیان و اندیشمندان برجسته‌ی مسیحی «مطران جورج خضر» به دست داد نکته‌ای نغز شنیدم که اندیشیدنی است:
» … ما با اینکه حزب‌الله لبنان پشتوانه‌ای مثل ایران داشته باشد مشکلی نداریم اما کدام ایران؟ ایرانی که به گفت‌و‌گوی تمدن‌ها معتقد است و رئیس جمهوری مانند خاتمی دارد یا ایرانی که قصد صدور انقلاب به جهان را دارد و میخواهد سیطره‌ی خود را با ثروت نفت و قدرت اسلحه بگستراند … »
وقتی بینش،‌ منش و روش حاکمان ایران حتی حرمت هم‌پیمانانی چون حزب‌الله را در کشور خود به خطر انداخته است به کدامین دستاورد دل خوش کرده‌ایم:‌ «بهبود شرایط زندگی در داخل» یا «جلب احترام در خارج»؟
این روزها بار دیگر اصلاح‌طلبان گرد هم آمده‌اند تا درباره‌ی نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری آینده گفت‌و‌گو کنند و بسیاری بار دیگر از «خاتمی»‌سخن می‌گویند!
به نظر می‌رسد به جای آن ‌که آخرین روزنه‌های امید را با اشتباهی دیگر ببندیم قبل از سخن گفتن درباره‌ی هرکسی،‌ نخست به یک پرسش پاسخ دهیم: «خط قرمز مشترک اصلاح‌طلبان کجاست و چیست؟»
مگر غیر از این است که «قائل نبودن هیچ خط قرمزی در برابر خواسته‌های بی‌حد و مرز ولایت مطلقه»،‌ تجربه‌ی اصلاحات در دوران خاتمی را به شکست کشاند و حتی برگزاری انتخابات آزاد (که روشن‌ترین نشانه‌ی یک دولت با شعار آزادی و دموکراسی است) نیز امکان‌پذیر نشد و ننگ برگزاری انتخابات مجلس هفتم (با رد صلاحیت بیش از سه‌هزار نامزد) را تا همیشه بر دامن دولت خاتمی نشاند؟!
اگر این نکته صحیح باشد که «تنهایی آدمی»‌ روایتی عارفانه از خلقت و تقدیر محتوم حیات ماست،‌ «عمل سیاسی»‌ تنها تلاشی است برای کم کردن رنج تنهایی و تحمل‌پذیر کردن زندگی و بسط شادی و آرامش و امید در حوزه‌هایی که آنها را جامعه یا کشور می‌نامیم؛
صادقانه از خود بپرسیم نتیجه‌ی تلاش‌های اصلاح‌طلبانه در سالهای اخیر از کدامین رنج انسان و جامعه‌ی ایرانی کاسته است؟ آیا نتیجه‌ای جز یک بازی فرسایشی با حکومت،‌ بسته شدن اندک پنجره‌های بازمانده، حضور بی‌قید و شرط در صحنه و در نتیجه ‌افزایش مشروعیت حاکمان به دنبال داشته است؟
آیا «تصوف و تنهایی ناشی از جبر استبداد یا تراکم یاس»‌ در بین بسیاری از دوستانی که تا پیش از این پیشرو یا همراه ما بوده‌اند نتیجه‌ی طبیعی تصمیم‌های بدون تضمین و حضور بی‌قید و شرط پاره‌ای از اصلاح‌طلبان نیست؟
آیا بهتر نیست همه‌ی ما از اسب غرور و ذهنیت‌های انتزاعی پائین بیاییم و برای پاسخ مشترک به یک پرسش (قبل از هر نظر و عملی) دور هم جمع شویم که: «خط قرمز ما برای عمل در چارچوب نظام و تن‌دادن به مشارکت کجاست» تا اگر نتوانستیم به خواسته‌ی خود برسیم همگی (در داخل و خارج) جامه‌ی «اپوزیسیون» به تن کنیم؟ آیا می‌توانیم «ازدحام تنهایان» را با جمع شدن بر گرد پاسخ مشترک و توافقی‌مان،‌ به «ائتلاف تنهایان» تبدیل کنیم؟

ترانه‌ی زندانی و زندانبان

صبح روز پنجم نوامبر، در حالیکه مخاطبان شبکه‌های مختلف خبری جهان، گزارش جلسه‌ی قرائت و ابلاغ حکم دادگاه صدام حسین و چند تن از اعضای عالیرتبه‌ی حکومت‌اش را نظاره میکردند صحنه‌هایی از واکنش متهمان، به غایت تأمل برانگیز بود.
صدام، قرآن بر دست، وارد جلسه شد و هنگامی که حکم اعدامش به جرم ارتکاب جنایت ضد انسانیت، در شکنجه و قتل عام ساکنان «دجیل» را شنید پی در پی فریاد «الله اکبر» سرداد و با لبخندی مسئولان دادگاه را مزدوران آمریکا و اسرائیل خواند و عراق و ملت‌اش را ستود، چنان که برخی دیگر از متهمان (مانند برادر صدام) نیز چنین کردند.
پیش از این نیز در یکی از جلسات محاکمه، دوربین‌ها صدام را نشان دادند که بی‌اعتنا به آنچه در دادگاه میگذرد، نشسته بر صندلی، نماز میخواند و قرآن تلاوت می کرد.
سرانجام در آخرين روز سال 2006 همزمان با سحرگاه عيد قربان، صدام حسين (به گواهي تصويرها) با ذكر شهادتين اعدام شد .
این همان صدام است که استفاده از سلاح‌های میکروبی و شیمیایی در جنگ علیه ایران و حملات موشکی علیه مناطق مسکونی، بمباران شیمیایی حلبچه، حمله به کویت و حبس و اعدام هزاران انسان، چنان در کارنامه ی وی پررنگ است که پرونده‌ی قتل عام ساکنان دجیل ـ که به تنهایی حکم اعدام را برایش رقم زده است ـ در برابر آن‌ها، کوچک می‌نماید.
راستی را این کدام «خدا» و کدام قرآن و نماز است که به کار همگان می‌آید؛ از صدام و زرقاوی گرفته تا نسلی که در همین عراق به حکم این دو تن، کشته و زخمی و محبوس شده‌اند؟
از تعبیر و تردید زنده یاد «حسین پناهی» وام میگیرم که «شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان با هم میخوانند» و این شک و تردید بسیار عمیق و اندیشیدنی، شاید مسئله اساسی آغاز این فصل سرد باشد؛ از این پرسش آغاز میکنیم که «برای سنجش حق و باطل‌های دیروز و امروزمان، چه ترازویی وجود دارد؟»
الف) اگر به جای صدام حسین، شخص دیگری از جماعت هم پیمان‌مان،در دادگاهی حاضر می شد و به هنگام شنیدن حکم اعدام، «الله اکبر» سر میداد و لبخند بر لب، علیه اسرائیل شعار می داد چگونه تجلیل و تقدیس اش میکردیم و مگر درباره‌ی مرحوم نواب صفوی چنین نکردیم؟
ما بدون آن که از ترورهای نامشروع نواب صفوی (که مخالفانی چون مرحوم آیت الله بروجردی داشت) سخنی بگوئیم از روحیه‌ی بالای او پس از صدور حکم اعدام، قصه‌ها گفتیم و اسطوره‌اش ساختیم تا امروز که با جریانی مواجهیم که افتخار خود را در پیمودن راه نواب صفوی و اباحه‌ی ترور میدانند.
ب) تنها یک روز پس از کشته شدن ابومصعب زرقاوی که صدها انفجار و عملیات انتحاری و به خاک و خون کشیدن هزاران عراقی را در کارنامه خود دارد، جنبش حماس در بیانیه‌ای شهادت وی را تسلیت گفت و او را رمز مقاومت امت اسلام علیه آمریکا معرفی کرد.
پیش از این نیز «عبدالعزیز رنتیسی» از رهبران مبارزه علیه اسرائیل، فرزندان صدام را که در بمباران موصل کشته شدند شهید خوانده و از نقش صدام و فرزندانش در مبارزه با آمریکا تجلیل کرده بود.
اما جنبش حماس امروز در برابر اسرائیل ایستاده است؛ اسرائیل نیز با اتکا به دلایل حقیقی و حقوقی (بازگشت به سرزمین تاریخی خویش و مصوبه‌ی 1949 سازمان ملل متحد) از مرزهای حقوق بشری تجاور کرد و به ویژه پس از سال 1967، به هتک حرمت و امنیت و کرامت فلسطینیان روی آورد. اما اسرائیل و بن لادن و زرقاوی، همگی در جنایت علیه «انسان» همداستان‌اند، چگونه است که ما یاوران بی مزد و منت هواداران زرقاوی هستیم و دشمن اسرائیل؟!
ج) روزنامه کیهان (که سه سال است از رسانه به دولت تبدیل شده است) پس از فاجعه‌ی یازدهم سپتامبر، هر روز به شادی و دست افشانی، یادداشتی منتشر میکرد و پایان امپراطوری آمریکا را مژده می داد، گویی کمترین اهمیتی برای صدها انسان کشته و زخمی در این فاجعه، قائل نبود.
همین چند شاهد کافی است تا نشان دهد که ترازوی سنجش ما، حقوق انسان و جان و مال آبروی او نیست؛ بت‌هایی از حق و باطل‌های ذهنی و تاریخی ساخته‌ایم تا بر یکی از آنها سجده کنیم و بر دیگری سنگ بزنیم غافل از اینکه سخت از فقدان «معیارهای انسانی» رنج میبریم.
تجربه‌هایی از سنخ صدام، نشانه‌ی پایان روزگار ملاک بودن شعارها، پرچم‌ها، خطابه‌ها و نام‌هایی است که پیشوند و پسوند «خدا» را یدک میکشند.
اگر «معیارهای انسانی» را کنار گذارده‌ایم و ترازویی جز با معیار مبارزه با آمریکا و اسرائیل ـ به هر قیمتی ـ نمی‌شناسیم و حمایت از اسلام و مسلمانان ـ به هر قیمتی ـ را اصل میدانیم باید زرقاوی و صدام را در فهرست مظلومان تاریخ اسلام، ماندگار کنیم و برایشان نوحه‌ها بخوانیم.

شاید نمی توان در عصر رسانه‌ها چهره‌ی صدام را تطهیر و حافظه‌ی تاریخی رسانه‌ها و مردم را پاک کرد که اگر ممکن بود، می‌شد گامی دیگر در راه مبارزه با آمریکا برداشت.
شاید آن روز که امام علی (ع)، دستور حمله به «قرآن‌های بر نیزه» را صادر کرد باید تاریخ مصرف «ظاهر کتاب» به عنوان ملاک حق و باطل، تمام شده تلقی می‌شد اما آن دستور، گوش شنوایی نیافت و این فریب نهادینه شد و جای ترازوی «حکمت و انسانیت» را گرفت تا هر بار در صورتی تازه متولد شود و یقین‌های وارونه و آگاهی کاذب به ارمغان آورد.
شهادتين و «الله اکبر»های صدام، هشداری است تا در همه حق و باطل‌های تاریخی و پذیرفته شده‌ی‌مان، «تردید» کنیم و در ترازوی انسانی‌شان بسنجیم و از «ترانه‌ای که زندانی و زندانبان با هم میخوانند» به سادگی نگذریم.

نخست

چهارده قرن گذشت و مردم هنوز عزادار قافله‌اي هستند كه در فصل عطش به كربلا رسيد امّا مسلمانان، قافله را به نيزه‌ها سپردند و خيمه‌ها را به آتش… سخنرانان و روضه‌خوانان بر آن قافله، دل مي‌سوزانند و به رسم وظيفه، همه را به «حفظ اسلام» و سنت‌هاي ديني دعوت مي‌كنند؛
من امّا، در آشفتگي اين روزها نه نگران اسلام و مذهبم و نه نگران شريعت و سنّت… كه اين همه، همان‌قدر به كار ما مي‌آيند كه به كار يزيديان آمدند! من ـ تنها و تنها ـ نگران انساني هستم كه «به نام خدا» بر او آب مي‌بندند، آبرويش را به تاراج مي‌برند، خيمه‌هايش را به آتش مي كشند، نازها و نيكربلاي جنگ» شهري ساخت كه خاك آن زندگي مي‌بخشد و شفا مي‌دهد؛ اما پيروانش «شهر زندگي» را كربلا مي‌كنند و بر آن خاك مرگ مي‌پاشند!
نازهايش را نديده و نشنيده مي‌گيرند و اينهمه را به رسم تقرّب به پيشگاه خدا مي برند… من نگران رنج‌ها و محنت‌هايي هستم كه بر «انسان» مي‌رود و هر روزش را عاشورا مي‌كند!
عجبا كه حسين‌بن‌علي از ورود به جنگ «حق و باطل» نيز پرهيز داشت (و هزار بهانه آورد تا به مدينه بازگردد و نتوانست) اما پيروانش براي ورود به جنگ‌هايي كه هزار «اما و اگر» در حقانيت آنها وجود دارد از يكديگر سبقت مي گيرند!
عجبا كه حسين‌بن‌علي از « عجبا از روزگار وارونه‌اي كه ستيزه‌جويان، ميراث‌خواران «وارث آدم» شده‌اند و ظالمان، جامه‌ي مظلومان به تن كرده‌اند!
سرم سنگین است… خسته‌ی راهم و آشفته‌ی صدای مضطرب مردی که باز مرا به خود می‌خواند: کیست مرا یاری کند؟!