محمدجواد اکبرین

دین‌پژوه ـ روزنامه‌نگار

چهل سالگی یک نقد

درنگی در عوام زدگی روحانیّت و دولت

از سال‌های پایانی دهه ۴۰ شمسی که برای نخستین بار سخن از “عوام‌زدگی روحانیت” از سوی یک روحانی معتبر به میان آمد، چهار دهه می‌گذرد.
اگر سخن حافظ و پاره‌ای از اهل حکمت را بپذیریم که برای پخته شدن هر خامی، یک “اربعین” لازم است، اربعین آن نقدِ بلند فرا رسیده و اینک “روحانیت عوام” به “دولت عوام” ارتقا یافته است.
“که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی”

در آن سال‌ها مرتضی مطهری که پس از شاگردی فقیه نامداری چون آیت‌الله العظمی سید محمد حسین بروجردی و نیز حضور در حلقه‌های درس و بحثِ فقه و اصول، در میان روحانیان قم به فضل و دانش شناخته شده شده بود؛ به صراحت، روحانیت شیعه را گرفتار آفت عوام‌زدگی خواند و این آفت را عامل “فلج شدن و از پا در آمدن” این نهاد دانست.
این نقد که بعدها توسط انتشارات صدرا در کتاب “ده گفتار” منتشر شد، چندان مورد توجه حوزه علمیه قرار نگرفت و البته به دلیل وجاهت مطهری پس از پیروزی انقلاب، حوزه ترجیح داد با سکوت از کنار آن بگذرد.

مطهری در نقد عوام‌زدگی روحانیت به چهار نکته بنیادی اشاره داشت.
نخست آنکه: “عوام‌زدگی اگر در روحانیت وجود داشته باعث خواهد شد تا روحانیت به جای آنکه در پی حق و عمل به آموزه‌های حقیقی الهی باشد، در پی مردم عوام باشد. و به جای آنکه کلام خدا را در نظر بگیرد و برای مردم بیان کند آنچه را که مردم عوام می‌پسندند در نظر بگیرد و برای دیگران بیان کند. اثر این مسئله آن است که هیچ گاه اصلاح و پیشرفت صورت نخواهد گرفت. حرف جدید بیان نخواهد شد و باب انحراف و تحریف و بدعت و تغییر و تبدیل مفاهیم دینی باز خواهد شد … روحانیت ما در اثر آفت عوام‌زدگى نمى‌تواند چنانکه باید، پیشرو باشد و از جلو قافله حرکت کند و به معنى صحیح کلمه، هادى قافله باشد؛ مجبور است در عقب قافله حرکت کند. خاصیت عوام اینست که همیشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پیمان بسته است، حق و باطل را تمیز نمى‌دهد. عوام هر تازه‌اى را بدعت یا هوا و هوس مى‌خواند، ناموس خلقت و مقتضاى فطرت و طبیعت را نمى‌شناسد، از این رو با هر نوى مخالفت مى‌کند و همیشه طرفدار حفظ وضع موجود است”.

دومین نکته بنیادی از نظر مطهری آن بود که عوام‌زدگی “منشاء کتمان حقایق و عدم اصلاح و اتخاذ روش و منش غیر عقلایی است”:

“حکومت عوام، منشأ رواج فراوان ریا و مجامله و تظاهر و کتمان حقایق و آرایش قیافه و پرداختن به هیکل و شیوع عناوین و القاب بالا بلند در جامعه روحانیت ما شده که در دنیا بى‌نظیر است … روحانیت عوام‌زده ما چاره‌اى ندارد از این که آنگاه که مسئله‌اى اجتماعى مى‌خواهد عنوان کند، به دنبال مسائل سطحى و غیر اصولى برود و از مسائل اصولى صرف‌نظر کند، و یا طورى نسبت به این مسائل اظهار نظر کند که با کمال تأسف علامت تأخر و منسوخیت اسلام به شمار رود و وسیله به دست دشمنان اسلام بدهد … و چاره‌اى ندارد از اینکه همواره سکوت را بر منطق، سکوت را بر تحرک، نفى را بر اثبات ترجیح دهد، زیرا موافق طبیعت عوام است”.

سومین نقد ـ نکته‌ی محوری در نقد مطهری بر روحانیت، تأثیر نظام مالی و درآمد روحانیان بر عوام زدگی آنها بود:

محصول سی سال حکومت بخشی از روحانیت که بر موج عوامیت سوار شد و حکم راند، دولتی است که اگر روشنفکران جامعه را در برابر خود ببیند برای تثبیت بقا و علاج فنا به ضعف دیگری از عوام متوسل می شود و “ترس درمانی” می‌کند

“در حال حاضر جریان سهم امام، شبیه اینست که فى‌المثل دولت، مالیاتى براى تأمین زندگى فرهنگیان وضع کند و خود آنها را مأمور کند که با جلب نظر و تحبیب مردم، این بودجه را وصول کنند و هرکس به هر اندازه مى‌تواند از مردم بگیرد، لکن وجدانا موظف است که زائد بر احتیاجات شخصى خود را به دیگران بدهد. بدیهى است که در این صورت وضع فرهنگ و تعلیم و تربیت به چه شکلى در مى‌آید. آن معلمین بچه‌ها را آنطور تعلیم و تربیت مى‌کنند که پسند خاطر اولیاء اطفال که نوعا عوام هستند، باشد. این طرز عمل سبب مى‌شود که عوام‌فریبان آنها جلو بیفتند و صاحب‌نظران و اصلاح‌طلبان فرهنگى حذف شوند، بازار ریاکارى و مجامله و کتمان حقایق و ظاهرسازى و بالاخره همه معایبى که با جلب عوام بستگى دارد در میان آنها رائج گردد … بودجه روحانیت ما عینا چنین حالتى را دارد.» (ده گفتار ـ صدرا ـ صفحات ۲۹۹ و ۳۰۰)

نکته چهارم این بود که استفاده از عوامیّت جامعه و بنای روحانیت را بر بستر ضعف‌های مردم بناکردن، آسان اما بی‌آینده است. مطهری در کتاب “وحی و نبوت” این نگرانی را با استناد به یک واقعه تاریخی در صدر اسلام تبیین می‌کند:

“پیامبر از نقاط ضعف مردم و جهالت‌های آنان استفاده نمی‌کرد، برعکس با آن نقاط ضعف مبارزه می‌کرد و مردم را به جهلشان واقف می‌ساخت، روزی که ابراهیم پسر هجده ماهه‌اش از دنیا رفت، از قضا آن روز خورشید گرفت، مردم گفتند: علت این‌که کسوف شد مصیبتی است که بر پیغمبر خدا وارد شد، او در مقابل این خیال جاهلانه مردم سکوت نکرد و از این نقطه ضعف مردم استفاده نکرد، بلکه به منبر رفت و گفت: ایها الناس، ماه و خورشید دو آیت از آیات خدا هستند و برای مردن کسی نمی‌گیرند. همگان را همیشه نمی‌توان در جهالت نگاه داشت، پیامبری که می‌خواهد دینش تا ابد باقی بماند آیا نمی‌داند که صد سال دیگر، دویست سال دیگر، هزار سال دیگر، مردم می‌آیند و جور دیگری قضاوت می‌کنند؟”

پس از گذشت یک اربعین تاریخی از آراء مرتضی مطهری، تحلیلگران، دولت کنونی ایران را پیش از آنکه کار به کودتا بکشد ابتدا محصول نهادینه شدن آفتی می‌دانند که هر چهار نکته بنیادین نقد مطهری بر روحانیت را در خود دارد.
جالب آنکه تنها مطهری در مقام یک اسلام‌شناس، نگران “اسارت دیانت در چنگ عوامیت” نبود که دیگرانی نیز نگران اسارت دموکراسی در این قفس بی‌مرز بوده و هستند.

روزگاری “خالد خسرو” تحلیلگر افغانی، هشدار داده بود که مبادا دموکراسی در خدمت عوام‌زدگی و قدرت مطلقه عوام قرار گیرد. از نظر او حتی انقلاب ۵۷ نیز حاصل پیوند عوام‌انگیزی روحانیت و عوام‌زدگی جامعه ایرانی بود. وی می‌گفت دولت سلطه‌جو، گاه با استفاده از نهاد خانواده و مذهب، مانند ایران، یک نظام استبدادی را به دلایل شرایط تاریخی و اجتماعی و یا اقتصادی به وجود می‌آورد و جنبشی از توده‌های خون گرم را به صحنه‌های نبرد، به خیابان‌های شهر و روستا، دانشگاه‌ها و مساجد می‌کشاند. چنین جنبشی هر قدر مردمی و انقلابی باشد، نمی‌تواند دموکراتیک تلقی شود؛ زیرا، بازگشت به سنت، تاریخ گمشده و آداب و رسوم بنیادین، هویت بارز چنین جنبشی است و هر گفتمانی که از درون آن سر بر می‌آورد، ستایش و تقدس گذشته و آداب و رسوم میراثی آن است.
از نظر خالد خسرو وقتی دموکراسی به عنوان یک نظام سیاسی و حقوقی در اختیار چنین اراده و حرکتی قرار می‌گیرد، برآیند آن تجدد ستیزی و خشونت در برابر روان‌های مستقل خردورز است.

این داستان اما به سادگی، تمامی ندارد؛ محصول سی سال حکومت بخشی از روحانیت که بر موج عوامیت سوار شد و حکم راند، دولتی است که اگر روشنفکران جامعه را در برابر خود ببیند برای تثبیت بقا و علاج فنا به ضعف دیگری از عوام متوسل می شود و “ترس درمانی” می‌کند.

پروژه قتل درمانی و زندان درمانی که در جمهوری اسلامی به عادت و سنت بدل شده است، محصول ناتوانی دولت عوام در مهار جامعه خواص است. این تولید ترس اما، اگرچه می‌تواند بستری برای تولد “جنبش شجاعان” باشد؛ اما در نهایت، باز می‌تواند در خدمت جباریّت قرار گیرد؛ نکته‌ای که “مانس اشپربر” در کتاب “نقد و تحلیل جباریت” به کیاست، آن را دریافته است.

اشپربر نشان می‌دهد که چگونه ترس در طول زمان به نفرت تبدیل می‌شود و آنگاه توده‌ها برای ارضای حس نفرت‌شان از عده‌ای، جباری را یاری می‌کنند تا آنان را نابود کند و بعد دوباره زمانی می‌رسد که توده‌ها به علت نفرت از همین جبار، او را به کمک جبار دیگری به چوبه‌دار می‌سپارند.

او می‌آموزد که چگونه جباران با ساده کرده مسائل پیچیده زندگی، راه‌حل‌های “عامه‌پسند” ـ اما غیر قابل اجرا ـ می‌دهند و اصلا هم نگران عدم قابلیت اجرای این ایده‌های خود نیستند؛ چرا که آموخته‌اند وقتی راه‌حلشان به نتیجه نرسید به راحتی می‌توانند با انداختن مسئولیت این ناکامی به گردن دیگران (دشمنان فرضی)، این ناکامی را تبدیل به فرصتی کنند تا نشان دهند که دشمنان‌شان چقدر قدرتمندند و نمی‌گذارند تا آنها به اهدافشان برسند.

بگذاریم و بگذریم … چهل سال از نقد آن اسلام‌شناس دوراندیش گذشته و گردونه‌ی عوام‌زدگی از روحانیت تا دولت، هنوز در چرخش است و کارآیی دارد و تا این آسیاب می‌چرخد، نهال جنبش سبز نمی‌تواند امیدوار باشد که به این زودی‌ها به بار بنشیند.

تشابه رؤسای جمعه و جمهور

خطبه نماز جمعه چهاردهم خرداد ثابت کرد که رابطه بین آیت الله خامنه ای و محمود احمدی نژاد فقط یک رابطه نزدیک نیست (آن گونه که در اولین خطبه پس از انتخابات اعلام کرده بود) بلکه تشابه همه جانبه و محاسبه شده ای است که کشور را به نقطه مشخصی می برد.
در نخستین برداشت از این خطبه، به چند نمونه تشابه اشاره می شود:

الف) عادت به دروغ

بسیاری از مردم ایران، احمدی نژاد را به وعده ها و آمارها و اخبار و تحلیل های دروغ می شناسند و انتخابات 22 خرداد سال گذشته نیز در روزهای آخر به جنبشی علیه دروغ تبدیل شد. اما آیت الله خامنه ای به درو غگویی مشهور نیست زیرا بسیار زیرکانه تر از رییس جمهور تازه کارش دروغ می گوید. نمونه های دروغ را در این خطبه ببینید:

یک: او مدعی است که بر اساس نص صریح خط امام حرکت می کند و مخالفان او نسبت به خط امام، کج اندیشی دارند. از نظر او «خلاصه خط امام در وصیت نامه او آمده و مبانی امام در این وصیت نامه منعکس شده است». وصیتنامه آیت الله خمینی به صراحت «قوای مسلح مطلقا، چه نظامی و انتظامی و پاسدار و بسیج و غیر اینها» را از دخالت در فعالیت سیاسی منع کرده و از «رهبر و شورای رهبری» خواسته است «با قاطعیت از این امر جلوگیری نماید تا کشور از آسیب درامان باشد».
علاوه بر وصیت نامه، در سخنرانی هایش هم چنان نسبت به سیاسی شدن سپاه هشدار داده که قابل تأویل نیست:
«برای سپاهی ها جایز نیست که وارد بشنود به دسته بندی و آن طرفدار آن یکی، آن یکی طرفدار آن یکی، به شما چه ربط دارد که در مجلس چه می گذرد؟ در امر انتخابات باز هم به من اطلاع دادند که بین سپاهی ها باز صحبت است. خوب! انتخابات در محل خودش دارد انجام می شود، جریانی دارد، به سپاه چه کار دارد که آنها هم اختلاف پیدا کنند؟ برای سپاه جایز نیست این. برای ارتش جایز نیست این. سپاهی را از آن تعهدی که دارد، از آن مطلبی که به عهده اوست باز می دارد و همین طور ارتش را. و ما در گفتارمان، در کردارمان که در محضر خدای تبارک و تعالی واقع است باید فکر بکنیم.» (صحیفه امام ج 19، ص 12)
رهبری آیت الله خامنه ای از آغاز بر قدرت سپاه استوار بود و اکنون تمام خواسته های سیاسی اش از جمله سرکوب منتقدان و معترضان و اداره «کهریزک های سیاسی» را با کمک سپاه دنبال می کند. سپاهیان بخش اعظم سیاست و اقتصاد را به دست گرفته اند و فرمانده سپاه به صراحت از این رویکرد دفاع می کند. التزام به وصیت نامه آیت الله خمینی با بقای قدرت سیاسی دومین رهبر جمهوری اسلامی منافات دارد. اما وی لازم می بیند با تکرار این دروغ، آن را فراگیر و باور پذیر کند.

دو: آیت الله خامنه ای مانند رییس جمهورش اعتراض های مردم و راهپیمایی های میلیونی پس از انتخابات را حاصل اتحاد فتنه گران و حمایت های خارجی میخواند و راهپیمایی هواداران خود را که قبلا دهها میلیون نفری توصیفش کرده بود را ملاک پاسخ مردم به فتنه گران می شمارد و نتیجه می گیرد که پایه های نظام در این یکسال محکم تر شده است. این در حالی است که تقریبا همه مراکز رسمی راهبردی در جمهوری اسلامی (از مرکز پژوهش های مجلس تا سازمان بازرسی کل کشور و مجمع تشخیص مصلحت نظام) به اشارت یا صراحت، از فساد اداری و اقتصادی و سیاسی در داخل و ضعف و انزوای نظام در خارج، ابراز نگرانی می کنند و پی در پی، آمار و گزارش می دهند. اما یک دروغ گوی حرفه ای علیرغم همه این گزارش ها بازهم پایه های نظام را محکمتر از همیشه می خواند.

سه: او برای چندمین بار در سالهای گذشته مخالفان و منتقدانی که از رهبران و مؤسسان جمهوری اسلامی بوده اند را با طلحه و زبیر در تاریخ صدر اسلام مقایسه می کند. صرف نظر از آشفتگی و آلودگی این متد از تحلیل تاریخ، لازمه این روایتِ نارسیزیستی (خود پرستانه) این است که آیت الله خمینی در حقانیت، با پیامبر گرامی اسلام مقایسه می شود و جانشین او با امام علی بن ابی طالب و هر که با آنها باشد در «صراط حقیقت» است و هر که منتقد و مخالف شان باشد منحرف از حقیقت! و کدام مسلمانِ محمد شناس و شیعه ی علی شناسی است که باور کند این دو تن، نسخه هایی از آن بزرگوارانند؟

چهار: آیت الله خامنه ای خطاب به منتقدان ماجراجویی های محمود احمدی نژاد در نابودی اسراییل می گوید: مهمترین دلیل برای نابودی اسراییل این است که امام خمینی این رژیم را غده سرطانی خوانده و غده سرطانی باید محو و نابود شود. راستی هر چه آیت الله خمینی در گذشته گفته است (تنها به این دلیل که او گفته است) امروز از نظر رهبر کنونی قابل دفاع است؟ آیت الله خمینی گفته بود: «ما اگر از صدام بگذریم از آل سعود نمی گذریم» چگونه است که تصاویراحمدی نژاد در آغوش پدرانه ی «خادم الحرمین الشریفین» به عنوان سند افتخار روابط حسنه، همه جا منتشر شده است و صدها تحلیل و تشویق در موفقیت دیپلماسی جمهوری اسلامی از آن ساخته اند؟ اگر دولت سعودی از صدام که آتش افروز جنگ و قاتل فرزندان ما بود بدتر است حکایت رفاقتِ گرمابه و گلستانی خانواده و نزدیکان آیت الله خامنه ای با برخی از سران سعودی در سفرهای واجب و مستحب حج چیست؟ کاش آقای حداد عادل خاطرات خود را درباره پاره ای از این سفرهای خانوادگی منتشر کنند تا همه بدانند که نزدیکان رهبر جمهوری اسلامی تا چه اندازه در بارگاه آل سعود، عزیز و موجّه و محترمند!

ب) لمپنیزم ادبی

آیت الله خامنه ای در خطبه نماز جمعه تهران می گوید: «اسراییلی ها مثِ سگ دروغ میگن»! این ادبیات کسی است که سیاست های کلی جمهوری اسلامی را تصمیم می گیرد و تبیین می کند. البته گفتمان آیت الله خامنه ای در این بیست و یک سال رهبری از لمپنیزم ادبی بی بهره نبوده است اما آیا کسی تصور می کرد که تحت تأثیر رییس جمهور محبوبش به این عمق از لمپنیزم ادبی و سیاسی سقوط کند؟
وقتی محمود احمدی نژاد مخالفان و منتقدان خود را بزغاله نامید و میلیونها انسان معترض را خس و خاشاک خواند، یک جامعه شناس ایرانی این لحن را در ادبیات سیاسی متعلق به دسته «لمپن پرولتاریا» شناخت و گفت: «این گروهها نه فقط محرومترین گروه ها به دلیل در حاشیه ماندن هستند، بلکه هیچ قانونی و عرفی را به رسمیت نمی شناسند و از خشن ترین و بی ادبانه ترین ادبیات و لحن در جامعه برخوردارند و جمهوری اسلامی ایران روز به روز بیشتر به سوی حکومت لمپن ها سوق پیدا کرده است.» اینک گویا حکومت لمپن ها از سطح ریاست جمهوری به ولایت فقیه ترفیع یافته است.

ج: دعوت به جنگ

وقتی محمود احمدی نژاد بر نابودی اسراییل و نفی هولوکاست اصرار می کرد پاره ای از تحلیلگران معتقد بودند که «یک حکومت نظامی ناتوان در تفاهم داخلی، قدرت خود را در جنگ با دشمن خارجی جستجو می کند تا بتواند به بهانه «ضرورت اتحاد در برابر دشمن خارجی» همه صداهای اعتراض در داخل را خفه کند و حجت موجهی در این خفقان داشته باشد و بقای خویش را تضمین کند» این تحلیل می گفت که بزرگترین نعمت برای دولت احمدی نژاد آن است که موفق شود همپایگان تندروی اسراییلی اش را به جنگی هر چند هزاران کیلومتر دورتر از این خاک، ترغیب کند چنان که در سال 2006 چنین کرد. خطبه آیت الله خامنه ای نشان داد که او نیز مانند رییس جمهور محبوبش خروج از بن بست رویارویی با جنبش سبز را در برافروختن آتش جنگ می داند.
بزرگترین مقام نظام، با بازخوانی سخنی از بنیانگذار جمهوری اسلامی، رسما تئوری محو اسراییل را در جمع سپاهیان و بسیجیان شرکت کننده در نماز جمعه اعلام می کند و در خطبه دوم نماز، درست در آستانه یکسالگی جنبش سبز، فقط از اسراییل و کنفرانس ان پی تی سخن می گوید. مدافعان خوش باور «درایت رهبری» اینهمه تشابه بین این دو تن را چگونه توجیه می کنند؟

از مقوله ی «تشابه ها» که بگذریم؛ آیت الله خامنه ای اما در پایان خطبه اش سخنی امیدوار کننده دارد؛ او می گوید شرط پیروزی بر منتقدان و مخالفان (و به تعبیر او فتنه گران) التزام به تقوای الهی است و تصریح می کند که: «آنچه ما را در این راه آسیب ناپذیر می کند تقواست».
اگر سخن خطیب جمعه درست باشد مژده بزرگی به منتقدان خود داده است؛ زیرا او و دولت منصوبش چنان آلوده به فساد و به بی تقوایی اند که راهی به «عاقبت به خیری» ندارند… والعاقبة للمتّقین

——————————————————————————-
* این یادداشت، ساعتی پس از ایراد خطبه مذکور در وبسایت جرس منتشر شد.
* از اینکه هنوز نتوانسته ام نظمی را برای پاسخ به کامنت ها تعریف کنم عذرخواهی میکنم. تحمل نداشتن «مدیریت زمان» از «نداشتن زمان» دشوارتر است. از لطف و عتاب همه دوستان سپاسگزارم.

کاهنان سکولار

تقدیم به سید مرتضی آوینی و نگاه نگرانش…

با گذشت سی سال از تأسیس جمهوری اسلامی، نظام حاکم بر ایران موفق شده است تا همه آنچه بر جمهوریت و حقوق بشر رفته را به عنوان کارنامه حکومت اسلامی ارائه دهد.

همین کافی ست تا آیت الله خامنه ای را یکی از مروّجان سکولاریزم سیاسی و فلسفی در ایران بدانیم زیرا او موفق شد تا هر چه که در دوران آیت الله خمینی در خفا و پنهانی اتفاق می افتاد و مایه شرم و انکار حکومت اسلامی بود را آشکارا به رسمیت بشناسد و از صدها شهید و مجروح و هزاران زندانی و شکنجه ها و کهریزک ها شرمگین نباشد و در فقدان حیایی کم نظیر، منتقدان را به «بی بصیرتی» متهم کند و از این رهگذر، اندیشه ها و عاطفه ها را چنان نسبت به اسلام بدگمان کند که کمتر کسی بتواند بدون سرافکندگی از جمهوری اسلامی سخن بگوید و کمتر شیعه معتقد و ملتزمی، بی نیاز از توضیح و تبیین از تشیّع خود دفاع کند.

سکولاریزم ایرانی اگر روزگاری متولد شود بیش از آنکه مرهون راهنمایی نظریه پردازانش باشد ممنون رهبری آیت الله خامنه ای و روحانیت رسمی مطیع اوست.

امّا و هزار امّا، اگر تلاش رهبر ایران برای ترویج سکولاریزم سیاسی، می تواند آینده مبارک و مغتنمی داشته باشد بستر سازی برای سکولاریزم فلسفی غم انگیز و هراسناک است.

ماجرا این است که آیت الله خمینی از فقه هزار ساله ای که فقیهان پیش از او، هرگز آن را «مانیفست قدرت» نمی دانستند «ولایت فقیه» را بیرون کشید اما پاره ای از دین ستیزان مدعی سکولاریزم، در این اشتباه تاریخی آیت الله، فرصت مغتنم شمردند و آن را به پای تمام هویّت اسلام، فقه و تشیع نوشتند؛ انگار از قرآن تا عترت و همه میراثِ فقه، نه راه هایی برای زندگی مؤمنانه، بلکه همگی تئوری های سیاسی معطوف به کسب قدرت اند… و همین کافی است تا بر دهان هر دینداری لجام زنند که «خاموش باشید زیرا التزام و احترام به اسلام، امتحان خود را پس داده است».

من اصطلاح «کاهنان سکولار» را از عنوان یک سخنرانی نوام چامسکی در سال 1999 وام گرفته ام که او نیز از آیزایا برلین فیلسوف برجسته بریتانیایی وام گرفته بود.

مقصود آن دو از این تعبیر، روشنفکرانی بودند که با تئوری ها و تعابیر بدیع، یا جنایات صاحبان قدرت را در شوروی سابق و سپس انگلیس و ایالات متحده توجیه و یا با رفتارشان بستر یاغیگری استبداد کهنه و نو را فراهم می کردند.

چامسکی با سخنی از جورج اورول در مقدمه کتاب مزرعه حیوانات (که تا 30 سال بعد از انتشار کتاب منتشر نشد) گفتارش را آغاز می کند که «در انگلستان آزاد، سانسور عمدتا خودخواسته است، نظرات نامطلوب را می توان ساکت کرد و حقایق ناراحت کننده را خاموش گذاشت بی آنکه نیازی به هرگونه منع رسمی باشد» و ادامه می دهد: » در سال 1990 صدّام متحد ما بود، خطاهای او بمباران شیمیایی کردها، شکنجه مخالفان، قتل های دسته جمعی و… بود اما ما به عنوان یک دوست و شریک تجاری ارزشمند به او کمک کردیم تا به سایر جاه طلبی هایش بپردازد تا ناگهان از دوست محبوب مان به هیتلر تناسخ یافته بدل شد زیرا گناه او تمرّد از دستورات یا بدفهمی آنها بود… روشنفکران ما هیچ اشاره ای به تاریخ دوستی ما با جنایت های صدام نکردند همانطور که هرگز دوستی ما با دولت ترکیه (در حین وحشتناک ترین جنایت های حقوق بشری علیه کردها) را زیر سوال نبردند و از کنار کشتار نوامبر 1989 در السالوادور به آرامی گذشتند».

اینجاست که او از تعبیر کاهنان سکولار استفاده می کند.

عجبا که پاره ای از روشنفکران ما همه آنچه نوام چامسکی می گوید را نه به پای محصولات سکولاریزم آمریکایی می گذارند (و البته کار درستی می کنند) و نه هرگز لب به انتقاد از سیاست های ایالات متحده (به ویژه نئوکان ها) می گشایند و از قضا به هزار زبان، بر این صنعت، جامه توجیه و تفکیک می پوشند اما به اسلام که می رسند قائل به هیچ تفکیکی بین اسلام تاریخی و اسلام معنوی، سکولاریسم سیاسی و سکولاریسم فلسفی، قرائت رحمانی-انسانی و قرائت فاشیستی از متن نیستند و یکایک جنایت هایی که توسط تنها تجربه حکومت فقهی انجام گرفته را یکسره به پای الهیات اسلامی می نویسند و «الهیات خشونت» اش می خوانند.

بُرش آیات قرآن برای اثبات الهیات خشونت و ندیدن زمینه متن و مهبط تاریخی آن برای اثبات حقانیت سکولاریزم فلسفی، هنر تازه ای نیست؛ پیش از کاهنان سکولار، دیگرانی چون برنارد لوئیس (پژوهشگر انگلیسی تاریخ اسلام) نیز چنین کرد با این تفاوت که او می خواست از محبوبیت انجیل (متّی/آیه 22) برای سکولاریزم سیاسی کسب اعتبار کند (والبته آن آیه با توجه به زمینه متن، هیچ ربطی به مراد لوئیس نداشت) اما پاره ای از روشنفکران سکولار، قرائت رحمانی، انسانی و معنوی از قرآن را نیز نه تنها مغتنم نمی شمارند که تا توان دارند بر نفی دین و دینداران اصرار می ورزند تا از باب احتیاط، از جامعه دینی نیز چیزی نماند.

کاهنان سکولار چیزی کم از کاهنان دیندار ندارند. اینان مدعی اند که تنها راه رستگاری از اسلام فقه محور سنتی آنهم با قرائت ایشان می گذرد و دگراندیشان، محارب اند و سزاوار اعدام یا زندان یا آوارگی. آنان امّا تنها راه رستگاری را التزام و احترام به یک روایت صحیح و اصیل از مدرنیته دموکراتیک می دانند –که البته نزد آنهاست- و مدعیان سازگاری دموکراسی و دینداری، سزاوار دریافت نشان «دینکاری» اند تا مبادا از پایگاه دین، سخنی در باب سیاست بگویند و از قضا هر دو حلقه کاهنان، دشمنان تمام قامتِ تکثّر و «رواداری» اند.

برای استبداد دینی فرصتی شیرین تر از این نیست که مستبدّان سکولار با آوار نفی و نهی بر سر دین شناسان مؤمن به «آزادی ایمان»، همه راههای وصول به قرائت انسانی از اسلام را ببندند تا هیچ تلقی دیگری جز خشونت و توحّش از اسلام باقی نماند؛ آنگاه آنها می مانند و دست باز با ترکیب عظیمی از انسان هایی که به حقّانیّت قرآن معتقدند و تفسیری جز روایت ارباب قدرت از کتاب الله نمی یابند و اینجا نقطه ای است که به تعبیر چامسکی و برلین می تواند مقوّم یاغیگری استبداد (و این بار نه استالینیستی که از نوع دینی اش) باشد.

البته شاید برای کاهنان سکولار این نکته اصلا اهمیتی نداشته باشد که در بسیاری از شهرهای خاورمیانه مراسم های اسلامی بزرگی برای کشته شدنِ «ابو مصعب زرقاوی» تروریست نامدار القاعده برگزار شده است؛ وقتی مدرنیسم، بی مهابا آمد و صدای تازه ای از زیستِ مسلمانی در دنیای جدید برنخاست و اگر هم صدایی برآمد همزمان از کاهنان تاریک فکر و روشن فکر، تکفیر شد راه برای بنیادگرایانی گشوده شد که برای اثبات هویّت لرزان و انتقام از مدینه ی برباد رفته شان، جنگ و خشونت را تنها تفسیر جهاد فی سبیل الله خواندند.

شاید برای آنها که گمان می کنیم دل نگران انسان و حقوق بشرند دل نگرانی های صدها میلیون «انسان» مسلمان مهم نباشد و به آنها ربطی نداشته باشد که چگونه و چرا باید به سازگاری هزار و چهارصد سال الهیات اسلامی با محصولات تفکر جدید اندیشید و برای تحقق یافتن این سازگاری در بین مردم راهی یافت؟

شاید کاهنان سکولار آنقدر به فلسفه حقوق بشر فکر می کنند که فرصت پرداختن به صدها میلیون بشر درگیر میان آسمان و زمین را ندارند. شاید هم چه بهتر که میلیونها مسلمان (و این بار ایرانی) به اتهام اعتقاد به «الهیات شکنجه»، در دام طالبان های وطنی بیفتند و به عقوبت این گمراهی، در گوانتانامو های آینده، سزاوار حذف و اعدام شوند تا جمهوری های سکولار پیش رو، از زحمت وجودشان در امان باشند.

روشن است که حلقه ای از هشت ماه الله اکبر گفتن مردم در پشت بام ها و سه بیانیّه ی ارزشمند روشنفکران دینی، روشنفکران سکولار و مدافعان جنبش زنان که نه منافی یکدیگر، بلکه مکمّل هم بوده اند تا کنون نگذاشت خدمت بی مزد و منّت جمهوری اسلامی به کاهنان سکولار به کام شان شیرین آید و بابِ مدرسه اسلام انسانی و رحمانی را برای همیشه ببندند اما سپاسگزاری (خواسته یا ناخواسته) اینان به پیشگاه ولایت فقیه، در نفی و هجو دینداری همچنان ادامه دارد.

آنها درنیافتند که (به تعبیر حکیمانه علی میرسپاسی) دموکراسی، مفهومی فلسفی نیست و ـ حداقل در سیصد سال اخیر ـ تجربه ای اجتماعی و عمدتا جامعه شناسانه بوده نه فلسفی و چیزی نیست غیر از روابط دموکراتیک، نه نظریه های دموکراتیک؛

اگر به جای «فلسفه دموکراسی» به مفهوم روشن «جامعه شناسی دموکراسی» بیندیشیم و بدون درافتادن در دام نامها (که نه نام جمهوری اسلامی دردی از جمهوریت و مسلمانی دوا کرد و نه برخی از آنها که این پیشوند را ندارند کمتر از دولتِ نگون بختِ ما گرفتار ایدئولوژی اند) سکولاریزاسیون را در متن تجربه های مان دنبال کنیم می توانیم ضمن افسون زدایی از قدرت، حُرمت دیانت را نیز پاس بداریم و خون بهای حریّت را به جای دارالإماره از مدرسه معرفت، طلب نکنیم.

یاد مستورانِ مست

با تبریک سال نو و آرزوی رسیدن بهار و عید در روزگاری که جان و ایمان و آبرو را حُرمت نهند، یاد مستورانِ مست، یاران گرفتار در محبَس ولایت جائر، به ویژه هم دیارانِ دربندم «سید احمد میری» و «علی اکبر سروش» را گرامی می دارم… به امید آزادی همه آنها که با اسارت شان به زندان آبرو بخشیدند.

در نظربازی ما بی‌خبران حيرانند
من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در اين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست
ماه و خورشيد همين آينه می‌گردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
وصل خورشيد به شب پرّه ی أعمی نرسد
که در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار، زهی لاف دروغ
عشقبازانِ چُنين، مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح، برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفی به گرو نستانند

تصور ایرانیانِ سال 57 از «فقه شیعه»

هنگامی که آیت الله خمینی، محور توجه ایرانیان برای تغییر حکومت شاه شد همه گروه های شریک در انقلاب با هر عقیده و مکتبی از هویّت او با خبر بودند؛ او یک فقیه شیعی بود.
اما این کدام تصور از تشیع بود که چنان با خواسته های اکثریت ایرانی سازگار افتاد که احتمال تسلطش بر قدرت، چنان که باید، بسیاری را نگران نکرد؟
تصویری که رهبران انقلاب از تشیع به جامعه ایرانی دهه پنجاه نشان دادند تصویری بسیار متعالی بود؛ تصویری که با حرمت نهادن به حجیّت و حریّت عقل، «مقبول طبع مردم صاحبنظر» شد.
در میان مؤسّسان جمهوری اسلامی، مرتضی مطهری از جایگاه ویژه ای برخوردار بود؛ او علاوه بر تسلط عمیقش بر متون اسلامی-شیعی، مشاور تئوریک آیت الله خمینی نیز بود و رابطه وی با آیت الله، رابطه اتحاد و انتقاد بود.
بسیاری از آراء بنیانگذار جمهوری اسلامی در حوزه حکمت و حکومتِ مدرن در دهه ی پنجاه، تحت تاثیر این شاگرد توانای خویش بود و پس از ترور او جمهوری اسلامی و مکتب سیاسی آیت الله خمینی دچار خلاء تئوریک شد.
پررنگ ترین بخش این تصویر، نگاه اعتزالی مطهری به عدالت بود.
«شیعه معتزلی» دین را در ترازوی عدالت می سنجید نه بالعکس و گروههای مختلف فکری گمان می کردند که که با چنین روایت و قرائتی (که مرتضی مطهری آن را تئوریزه کرده بود) و با تکیه بر معیارهای عقل محور و جهان شمول «عدالت» می توانند آموزه های غیرعادلانه اما مشهور دینی را نقد و آنها را طرد یا مهار کنند و چه بسا حکومتِ دموکراتیک دینی بنا کنند.
در مقابل «قرائت شیعی – اعتزالی» از دین، برداشت «شیعی – اشعری» نیز جایگاه محترمی در حوزه علمیه امامیه داشت؛ اشاعره ی شیعه نیز مایل به همان شمایل بودند که مرتضی مطهری درباره مکتب اشاعره آورده بود:
«از نظر اين دسته در هيچ مسئله از مسائلی كه در قلمرو دين است ، اعم از اصول يا فروع، نبايد بحث و استدلال و چون و چرا كرد، بايد ساكت محض بود. در كتاب و سنت آمده است كه خداوند، حیّ است، عليم است، قدير است و هم آمده است كه خداوند عادل است. ما بايد به حكم‏ اعتمادی كه به صحت گفتار انبياء داريم همه اينها را بدون چون و چرا بپذيريم. لزومی ندارد كه در باره اينكه مثلا عدل چيست و به چه دليل‏ منطقی خداوند عادل است بينديشيم ، بلكه انديشيدن در اين امور بدعت است‏ و حرام …»
(ر.ک: مرتضی مطهری – کتاب عدل الهی – انتشارات صدرا)
به باور مطهری اشعریان حتی خود را ملتزم نمی‏ دانستند كه به برخی از اشكالات كه در باره عدل الهی‏ پيش می‏آيد و از خدا صورتی ظالمانه خلق می کند پاسخ بگويند؛
بلكه اگر خداوند نيكوكاران را پاداش دهد و بدكاران را كيفر، عدل خواهد بود و اگر هم به عكس رفتار كند باز عدل خواهد بود و اگر خداوند به وعده خود وفا كند عدل است و اگر هم نكند باز عدل است، زيرا عدل آن چيزی‏ است كه او بگوید و هر چه آن خسرو کند شیرین بود.
مطهری به درستی به این نتیجه رسیده بود که اين گروه هر چند خودشان مدعی انكار عدل نيستند ولی با توجيهی كه از عدل‏ كرده ‏اند عملا منكر عدل اند.
اشعریان، بجای خداوند ، ظالمان بشری را » تنزيه » نموده و تبرئه كرده ‏اند . زيرا ابتدائی ترين و روشن ترين نتيجه ‏ای كه از اين طرز تفكر گرفته می ‏شود اين است كه آنچه یک ستمگر می ‏كند او نمی ‏كند ، بلكه خدا می‏كند! و چون خدا می‏ كند ظلم نيست ، عين عدل است ، زيرا عدل‏ بنابر اين مسلك ، مفهومی جز اين ندارد كه كار، كار خدا باشد.
از طرف‏ ديگر چون كاری كه غير خدا، فاعل آن باشد به هيچ وجه و به هيچ اعتبار و به‏ هيچ معنی وجود ندارد ، پس در قاموس هستی ، » ظلم » به هيچوجه وجود ندارد.

تشیع پنجاه و هفت، با «اشعریت سیاسی» ناسازگار بود و در مقابل روایات مجعولی چون «صل مع کل امام و جاهد مع کل امیر» (که هر کس حاکمیت یافت، به عنوان حاکم جامعه از او اطاعت شود، خواه عادل باشد یا ظالم) به سختی ایستاد.
«اشعریّت سیاسی» عدالت را در سلوک سیاسی حاکمان شرط نمی داند، بلکه حاکم بودن و قدرت داشتن را دلیل مشروعیت حکومت می داند.
مؤسسان جمهوری اسلامی در زمان تأسیس به یاد داشتند که تعداد 29 آیه از آیات قرآن مستقیماً درباره عدالت و حدود 290 آیه دیگر هم در نفی ظلم نازل شده است؛ آیاتی که تفسیر و تأویل نمی پذیرد و روشن تر از آن است که کسانی مانند قبله عالم (در عهد قاجار) و یا اعلیحضرت (پهلوی) و یا ولیّ امر مسلمین جهان بتوانند به راحتی آن آیات را در خدمت بگیرند.
ظلم را باید مردمی تشخیص دهند که رعایای قدرت اند و احساس ظلم می کنند وگرنه هیچ قدرتی خود را ظالم نمی داند و نمی تواند ملاکی برای تشخیص ظلم و عدل باشد.
فقیهانِ آن روز، می دانستند که نمی توانند حدود یک دهم از آیات عدالت محور قرآن را در توجیه و تبیین رفتار حاکمیت مطلقه مصادره کرد؛ در نتیجه انقلاب پنجاه و هفت، انقلاب شیعی – معتزلی بر علیه دولت فرعونی شد و به دلها نشست اما با ترور نظریه پردازانی چون مرتضی مطهری و استحاله پاره ای دیگر – که نتیجه طبیعی ابتلا به قدرت مطلقه بود- اشعریّت سیاسی بر همه شئون فرهنگی و سیاسی ایران حاکم شد و آن نگاه، گویی برای همیشه در محاق رفت و مهجور ماند.

پیام شادی یک رهبر متوهّم

«آيا حضور دهها ميليون انسان بصير و پُر انگيزه در جشن سي و يك سالگي انقلاب كافي نيست كه معاندان و فريب خوردگان داخلي را كه گاه رياكارانه دَم از «مردم» مي زنند،به خود آورد و راه و خواست مردم را كه همان صراط مستقيم اسلام ناب محمدي و راه امام بزرگوار است، به آنان نشان دهد؟»

جملاتی که گذشت بخشی از پیام رهبر جمهوری اسلامی است که ساعاتی پس از راهپیمایی 22 بهمن منتشر شد. این پیام صدر و ذیلی دارد که از آنها می گذریم و به کالبد شکافی کلمات همین پاراگراف بسنده می کنیم.

درست در پایان هفته ای که احضار و تهدید و بازداشت روزنامه نگاران و فعالان جنبش سبز به اوج خود رسید و رکورد زندانی کردن بیش از هفتاد روزنامه نگار نصیب نظام شد و در پایان روزی که در آن نزدیکترین دوستان آیت الله خمینی و مسئولان پرسابقه نظام مورد ضرب و شتم و هتک حرمت قرار گرفتند و صدها نفر در سراسر ایران بازداشت شدند آقای خامنه ای سی و یک سالگی انقلاب را جشن می گیرد.

در تبریک این جشن، پیش کسوتان انقلاب را «معاند و فریب خوردگان داخلی» می خواند و تنها از هواداران خود و رئیس جمهور منصوبش به عنوان «مردم» یاد می کند.
از قضا «راه» همین «مردم» تنها به این دلیل که مطیع رهبری هستند «همان صراط مستقیم اسلام ناب محمدی» خوانده می شود و سرانجام درست مثل شب بعد از انتخابات که عجولانه و قبل از طی مراحل قانونی، رأی احمدی نژاد را 24 میلیون خواند و منتظر رسیدگی به انبوه شکایات دال بر وقوع تقلب گسترده نماند؛ این بار نیز میزان هواداران خود در راهپیمایی 22 بهمن را «دهها میلیون انسان بصیر» اعلام می کند.

آیا آقای خامنه ای واقعا گمان می کند دهها میلیون نفر در حمایت از او به خیابانها آمده اند؟

شاید ذکر دو خاطره ما را به پاسخ این پرسش نزدیک نماید:

یک: اردیبهشت 76 بود که به رسم رفاقت قدیم و همشهری بودن، مهمان یکی از اعضای شورای سردبیری کیهان شدم. آن روزها نه رسمی داشتم و نه اسمی؛ تنها یکی از انبوه هواداران سید محمد خاتمی بودم و چشم انتظار آمدن او بی آنکه همشهری کیهان نشین ما بداند.
می غرّید آن همشهری که «باید به هر قیمتی، حتی شایعه و دروغ، نگذاریم خاتمی بیاید چون آقا راضی نیست؛ حالا تا بیاید تکذیب کند شایعه را، انتخابات تمام شده…» و از افتخاراتش نقل می کرد اکاذیبی را که در کیهان منتشر شده بود و افرادی را که فرصت تکذیب یا شکایت نمی یافتند… روزگار گذشت و حالا آن همشهری کیهانی، پس از یک دوره مدیر عاملی خبرگزاری جمهوری اسلامی، شده است معاون خبر دفتر رییس جمهور که از قضا هر دو از حساس ترین منابع اطلاع رسانی نظام اند و باید توسط امین ترین ها در وثاقت و روایت اداره شوند…

دو: مدتها پس از انتخاب خاتمی، در جامه ی عضوی از تشکل طلاب اصلاح طلب، برای مناظره با حسین الله کرم (از نظامیان و مؤسسان گروه انصار حزب الله) به دانشگاه تبریز رفتم تا درباره نسبت میان اسلام و جامعه مدنی گفتگو کنیم.
پس از جلسه، در حیاط دانشگاه، یکی از اعضای بسیج دانشجویی به انتقاد از او گفت که برخی از کارهای خشونت آمیز حزب الله با سخنان آقا (ی خامنه ای) منافات دارد. سردار بی درنگ پاسخ داد که: «گاهی حزب الله است که راه را به آقا نشان می دهد، آقا هم به حزب الله اعتماد دارد؛ مثلا ما انتشارات مرغ آمین را برای چاپ یک کتاب آتش زدیم، همه اعتراض کردند اما خدمت آقا که رسیدیم ایشان ضمنی تایید کرد و گفت گاهی راه مبارزه با باطل، نابود کردن آن است!»

و اما بعد:
تصور کنید اگر کسی مثل معاون خبر نهاد ریاست جمهوری به عنوان یک حزب اللهی و به قصد «نابود کردن باطل» و به سادگی دروغ پردازی های 12 سال پیش، برای جلب رضایت آقا به هر قیمتی، «راه را به آقا نشان بدهد» و در بولتن ویژه ایشان بنویسد که دهها میلیون نفر یکصدا شما را فریاد کردند و احتیاطا برای حفظ سلامتی آقا، تصاویر ناجوری هم نشانش ندهند و «آقا هم که به حزب الله اعتماد دارد»؛ آیا نوشتن چنین پیامی عجیب به نظر می رسد؟

ماجرا می تواند به همین سادگی باشد و توسل به «خشونت بی مهار» در حراست و صیانت از ساختمانی که می خواهند خشت خشت آن را با دروغ بالا برند نتیجه طبیعی ساده اندیشی یک رهبر خودکامه و متوهّم و دروغ پردازی بدخیم اطرافیان او باشد که البته نتایج فاجعه باری به دنبال دارد.

باور کنید حتی اگر تمام میدان آزادی هم از نمادهای سبز پر شده بود باز هم نشانه ارادت و اطاعت»دهها ميليون انسان بصير و پُر انگيزه در جشن سي و يك سالگي انقلاب» بود و تنها شاید کمی از غلظت پیام کاسته می شد.

رابطه آقا و مریدانش یک رابطه دو طرفه است: آنها تبادلِ جهل یا تجاهل می کنند و شادی و امنیت ملتی را در این مبادله به تاراج می برند.

مشکل را در کلام آن شاعر عرب باید جستجو کرد که سرود: قاضی ما یا کور است یا خود را به کوری زده که حتی به عید مردمان هم رحم نمی کند و شادی های مردم را نیز مثل اموال یتیمان به تاراج می برد.
إنّ قاضینا لأعمی، او تراه یتعمّی
سرق العید کأنّ العید أموال الیتامی

برای همه کامنت ها و نامه های بی جواب

من این روزها حالم خوش نیست؛ خوب نیستم!
چیزی انگار در وجودم شکسته، بغضی انگار در گلویم مانده و گندیده… نه ایمان و نه فلسفه، هیچ یک به گره گشایی از معمای دل بی قرارم نمی آیند!

ما به زودی لبنان را ترک می کنیم و به دیاری دیگر می رویم؛ مشکل آوارگی دوباره و غربت و زبان ناشناخته اش هم چندان آزارم نمی دهد؛ تنها هم نیستم که هم «زینب ترین دختر دنیا» و هم پسرک یکدانه ام همراه من اند و هم دیگرانی که یا رابطه عمیق عاطفی با آنها دارم یا جماعتی هستند از جنس قلم و کاغذ…

پس چه مرگم شده این روزها؟!

افسرده نیستم ها! از این کلمه حالم به هم می خورد و آن را مزخرف ترین توجیه روانی برای سرپوش گذاشتن بر عظیم ترین رنج های آدمی می دانم؛ بماند که یک عاشق، هرگز افسرده نمی شود!
… و من عشق را زندگی کرده ام به معنای واقعی کلمه! عشقی که به قول ملا محسن فیض کاشانی : نار الله الموقدة التی تطّلع علی الأفئدة!

ناشکر هم نیستم که کسانی را دارم بهتر از هر چه آفتاب بر آن می تابد… که مثل دوستان من زیر این گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود و نیست!

ناامید هم نیستم اما نه از جنس امیدواری های کلیشه ای استاندارد!
رفیقی برایم نوشت که تا وقتی خورشید، هر صبح طلوع می کند و کودکی تازه متولد می شود یعنی خدا از انسان ناامید نشده است… برایش نوشتم که قبول! ولی وقتی هر روز، جانِ همین انسان که روزگاری همان کودکِ تازه متولد شده ی تو بود به لجن کشیده می شود و تن او به مسلخ جانورانی از جنس خودش برده می شود و درد و غم، گاه به نهایتِ بی نهایتِ خود می رسد معنایش این نیست که این بار انسان از خدا ناامید شده است؟! وکیل مدافع خدا کجاست تا در محکمه انسان از رحمانیّتِ او دفاع کند؟!
جوابم را نداد! من هم منتظر جوابش نبودم…
چه خوب که «همین هست که هست» (و لایمکن الفرار من حکومتک) که اگر دست من بود همه بازی را به هم می زدم و «تمام» این بازی را چنان آغاز می کردم که تمامی نداشت… و چه خوب که هیچ چیز دست من نیست! (حتّی لا أحبّ تعجیل ما أخّرت و لا تأخیر ما عجّلت…)

نه افسرده ام، نه ناشکر، نه ناامید… بلکه سربلندم که تا امروز به وصیت سیّدنا الشهید عمل کرده ام که «هرگز جز برای خدا کاری نکن» و تا آنجا که یادم هست نکرده ام؛ اگرچه وجودم را شکایت از او -به او- پر کرده است؛ شکایتی که «از هر زبان که می شنوم نامکرر است»…

احساس وصیّت دارم به شقایق ها و نرگس های وحشی این خاک که هزار و هشتصد و شصت روز است که چون شاپرکی در هوای آن، متحیّرانه می رقصم!

نمیدانم چه مرگم شده این روزها؟…
بس است…
إطفاء السّراج… فقد طلع الصّبح!

یک شب سرد زمستانی 2010 – بیروت

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.